دل نوا
...قصه...فقط
یه جایی شاید دشت شایدم کویر...نمیدونم ولی هرجا بود باغ نبود...یه نفر گیلاس رو به پرتقال پیوند میزنه...فکر نکن گیلاس و پرتقال رو چه جوری پیدا میکنه چون منم نمیفهمم! حاصلش میشه یه پرتقال تو سرخ...خونیه خونی...!
فرق میکنه...با همه چی! با همه ی میوه ها! حتی با پرتقال و گیلاس! این قدر متفاوته که همه هاج و واج نگاهش میکنن! میگن چه طوری میشه که خونی این طوری میشه؟!
خونی خودش هم نمیدونه...
و این میشه اول دردسر...
خونی گناهش اینه که نه مثل پرتقال ترشه نه مثل گیلاس شیرین...
خونی خودشه...خود خودش!
راهشو پیدا کرده...
راهی که کهکشون تا کهکشون با راه پرتقال و گیلاس فاصله داره...
عجله داره برای رسیدن...
میدونه وقتی نمونده...
با این همه شتاب میخوره به یه سد...
سد همون اختلافه...
خونی! تو چرا این شکلی شدی؟!
خونی! تو باید مثل پرتقال باشی! مثل پرتقال فکر کنی!
خونی! تو نه شکل و شمایلت مثل پرتقال و گیلاسه... نه طعم و مزه ات...
خونی! اگه بخوای ادامه بدی تو رو از جمع میوه ها طرد میکنیم!...
خونی! خجالت نمیکشی؟!
خونی! تو بی ارزشی! تو از جنس ما نیستی! تو...!
خونی!...
!! نوشته شده توسط ساقی
| 11 | پنجشنبه ششم تیر 1387
•


