...چه غربتی دارد فاطمیه
خواستم بنویسم از کوچه...
از میخ در...
از گوشواره...
از تشییع شبانه...
از...
اما بگذار این بار یک شکل دیگه ای از غربت را بنویسم.
تاریخ سندی است برای من...برای تو...از سیره ی اهل بیت...
یعنی میتوانست باشد...اما نگذاشتند...
چند حدیث از فاطمه(س) شنیده ای؟
چند روایت؟
مگر ذره ذره ی زندگی مادر درس نبود؟
مگر سخننان ایشان نباید چون دری گرانبها نگه داری میشد؟
ننوشتند؟ یا نگذاشتند منتقل شود؟
من اینجا میخواهم بنویسم از کلامشان...
و میخواهم تو هم بنویسی تا یادمان بماند زهرا(س) از ما چه میخواستن؟ و چه فرمودن؟
مینویسم از آخرین روزها...از قسمت آخر خطبه:
آگاه باشید که من آنچه گفتم با توجه و آگاهی کامل به رسواییها و سست عنصریهایی است که شما را فرو گرفته و نیرنگها و فریبکاریهاییست که دلهاتان احساس میکند.اما اینها که گفتم جوش درون و رازهایی بود که در سینه داشتم.زهری از دردهای دل آزرده بود که بیرون ریختم و براهینی که ارائه دادم.
بگیرید این شتر مغضوب را و از پشت آن سواری برید.اما بدانید که این مرکب را پشت مجروح و پای فرسوده است.آن را ننگی است که تا ابد بر دامنتان خواهد نشست.بر آن داغ خشم و غضب پروردگار و ننگ جاوید خورده و از پی خود آتشی دارد که در دلها زبانه خواهد زد.شگفتا! آیا در پیش چشم خداوند دست به چنین اعمال آلوده اید؟! اما به زودی ستمکاران درخواهند یافت که به کجا زیر و زبر شده اند.و من دختر همان کسم که اعلام خطرتان مینمود و از عذابتان میترسید.من نیز رویاروی خود عذابی سهمگین برای شما احساس میکنم.حالا هرچه میخواهید بکنید ما هم آنچه باید انجام خواهیم داد شما منتظر باشد که ما نیز انتظار داریم.
پی نوشت ۱: امیدوارم دوستان از بیان احادیث و روایتی که شنیده اند دریغ نکنند.
پی نوشت۲:هیچی نمیگم...خودت ببین:
بعد نوشت: خدایا! دلم برات تنگه...من تو رو میخوام...تویی که بدون پوسته! من رو می بینی...میشناسی و خوبی ها و بدی هام رو ثبت میکنی...کارنامه ی تو رو دوست دارم.هرچند میدونم تجدیدم...(کاش که مردود نباشم)آخه کارنامه ی تو براساس شناخته نه ظاهر...
خدایا!...


