انت فی قلبی...مولا مولا...ضامن آهو
آقای من...
میدونم بدم...سیاهم...پر از گناه...
میدونم شما عزیزید و دوست داشتنی و صبور...صبور از اینکه منو با همه ی اشتباهات دعوت کردین اما من...
خودتون خوب میدونید چه قدر بی قرار حرمم...دلم تنگه ضریح باصفای شماست...
میدونم تقصیر خودمه...خودم گفتم نمیام...آقا جان التماستون می کنم این جسارت منو ببخشید...
خودتون بهتر از من میدونید نمیتونستم اشتیاقشو برای زیارت شما نادیده بگیرم...شایستگی این سفر برای او بود نه من...و میدونم شما هرکسی رو با تاخیر دعوت میکنید برای بیشتر کردن عطش عشقش به شماست...
تا زمانی که زیارت قسمتش نشه منم نمی تونم بیام...به مادرتون زهرا (س) قسم نمی تونم ...تحمل ندارم باز بگه خوش به حالت...آتیش میگیرم وقتی این جوری حرف میزنه.مولا جان شما شاهدید که آخرین زیارت...بدون او...چه قدر پیرم کرد...
دعا میکنم...عاجزانه التماستون میکنم قسمتش کنید...دلش خیلی وقته شکسته...

پی نوشت:چه قدر صحن طلاییو دوست دارم.وقتی میرم زیارت اول میرم جلوی ضریح و سلام میکنم.بعدش میام تو این صحن جلوی گنبد طلایی میشینم و با امام رضا(ع) حرف میزنم...دلم باز تنگ شده...


