تبليغاتX
دل نوا

وقتی اون بالایی یادمون میره

یه کارت انداخته بودند داخل خونه.دعا نویسی و...!

گوشی رو برداشتم تا بهش زنگ بزنم.

کلی صغری - کبری کردم و یه عالمه مشکل براش ردیف کردم.از اون مدلهایی که راست کار آقا باشه نه جور دیگه! تخیل آدم تا یه حدی پیش میره.دیگه داشت ته می کشید!

گفتم آره دیگه.همینا بود!

اسم خودم و والده گرامی رو پرسید(طبق تحقیقات بنده٬ تکنیک کارشونه!)

بعدش هم کلی حرف (مفت) زد.ته دلم داشتم بهش میخندیدم.آخه همه رو خودم ساخته بودم٬ حالا هی داشت از جادو کردن زن همسایه و پسرعموی خان باجی و جد خاله غزی حرف میزد.یه خورده دیگه ادامه میداد٬ از شدت خنده گوشی از دستم ول میشد.

خیلی جدی و با ناراحتی ازش پرسیدم: حالا درست میشه؟ چی کار کنم با این همه مصیبت؟

گفت: آره.من الان مشهدم.باید یه گوسفند برات قربونی کنم.اگه بخوای همینجا این کارو انجام میدم.یه چندتا دعا هم باید بنویسم و یه چیزایی بدم بخوری!! فکراتو بکن بعدش بهم زنگ بزن تا شماره حساب بدم بهت...!

هنوز که هنوزه منتظره تا زنگ بزنم!

امام علی (ع): ای مردم!٬ از فراگرفتن علم ستاره شناسی برای پیش گویی های دروغین بپرهیزید٬ جز آن مقدار از علم نجوم که در دریانوردی و صحرانوردی به آن نیاز دارید.چه اینکه ستاره شناسی شما را به غیب گویی و غیب گویی به جادوگری می کشاند و ستاره شناس چون غیب گو٬ و غیب گو چون جادوگر٬ و جادوگر چون کافر٬ و کافر در آتش جهنم است.

پی نوشت: گاهی وقتها این قدر مشکلات فشار میاره که یه عده برای حلش میرن سراغ همیچین آدمهایی(حیف آدم!) اینها هم به واسطه ارتباطشون با جن(برای این کار لازمه به مقدسات توهین کنند.منو عفو کن از توضیح بیشتر) اطلاعات درستی از گذشته فرد در اختیارش میذارن.تا حدی که اون بنده خدا به طرف اعتماد میکنه و ازش میخواد مشکلش رو حل کنه.بعضا از آینده هم میپرسه و بخاطر اطمینانی که پیدا کرده همه چی رو باور میکنه بدون اینکه یادش باشه این موجودات دستشون از آینده گویی بسته شد و جز خداوند متعال کسی از یه لحظه دیگه تو نمی تونه خبر قطعی بده.

عزیز من! اینهایی که دارم میگم نتیجه یه تلفن نیست.کلی رفتم دنبالش و تحقیق کردم مثلا! این چیزها آخر و عاقبت نداره.جز شرک تحفه دیگه ای نصیب من و تو نمیشه.

ببخش که باز منبر رفتم.دلیلش دیدن آدمهایی بود که در این وادی غرق شدند و اگه اعتقادمون قوی نباشه٬ یه خورده زندگی فشار بیاره من و تو هم ممکنه بریم سراغ این افراد...

خدایا یه لحظه هم ما رو به خودمون واگذار نکن.

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 •

آیا به سکوت می توان ایمان داشت؟

دیروز با تموم حواشی گذشت.

اما یه چیزی ته گلومو می سوزونه...

انجام چند فعالیت موازی(رسمی٬و حتی غیر رسمی) اون هم روزی که می بایست نماد اتحاد میشد.

در انتخاب اولویت هامون دقت کنیم کاش!

 

پی نوشت۱: شرح فعالیت غیر رسمی دیگه بماند!

پی نوشت ۲: قابل توجه دوستان علاقمند به حواشی!

- برنامه با تریبون آزاد شروع شد.مثلا قرار بود درمورد اشخاص حرفی زده نشه اما قول و قرار مالید! آخرش ثابتی در جواب ایش و اوش یه عده معلوم الحال گفت: مگه نمیگین باید به حرف دیگران احترام گذاشت؟ چرا به ۱۷میلیون ایرانی احترام نمیذارین؟! کافیه ۵ سال(کلی مشعوف شدیم با این کلمه.ایول داری داداش) دیگه تحمل کنید.

- امون از سخنرانی! با اینکه بعد تریبون آزاد بود و یه عده رفته بودند جا برای نشستن نبود.برای همین جمعی از مرفهین بی درد! رفتند روی سن نشستند.سخنران هم فکر میکرد قراره یک ساعت و نیم صحبت کنه که با تذکر مسئولین رو به رو شد.همین طور استقبال بچه ها در جواب سوالش"می خوایند ادامه بدم؟ نه!"

- اومدیم بیرون دیدیم اینجا نمایشگاه عکاسی راه افتاده.برخی! به علت بی برنامگی جلوی در ایستاده بودند و عکس خاتمی در دست از ما استقبال کردند.

+قرار بود آقای خاتمی ۱۷ آذر به مناسبت "یک روز بعد روز دانش جو" سخنرانی کنند که موکول شد به ۲۵ آذر.احتمالا برای تبریک کریسمس خواهند آمد.+

- موقع شروع راه پیمایی همون برخی دور هم جمع شدند و شروع کردن به دست زدن(اخبار گوش نداده بودن لابد! نمی دونستن روز شهادته) و عکسهای موجود در دستشونو بالا پایین کردند. 

- جلوی سر در نقطه توقف بود.شهبازی دبیر جنبش عدالتخواه صحبت کرد و از غزه هم گفت(این بنده خدا موقع حرف زدن تموم وجودش می لرزه.طوری که آدم حس میکنه الانه که خدای نکرده سکته بزنه) کیا هم که پای ثابت این برنامه هاست دست کمی از شهبازی نداره.

- امروز عاشوراست٬ غزه کربلاست

- مقصد بچه ها مسجد بود.بسیجی رو جون به جونش کنی سینه زنه.جمع با نوای یا اباصالح(عج) عرض ارادت کرد و آخرش هم دعای فرج.

- این وسط بعضی قیافه ها دیدنی بود.مثلا یه عده درویش مسلک بودند(موهای بلند و ...!) یه خانوم خبرنگار با دامن! و کفش یه متری و نیمی مدام می نوشت! یه آقاهه هم موقع شعار دادن کیفش رو بالا پایین میکرد! بروز خلاقیت بود دیگه.یه عده هم نقش سیم کشی رو به عهده داشتند.یعنی میشه این بلندگوها یه روز وایرلس کار کنند؟!

- ازهمه جالب تر حضور دکتر معروفی بود.بچه ها بهش میگن دکتر! یه پیرمرد با مزه که عموما مسجد می تونی ببینیش.بلند بلند برای خودش سخنرانی میکنه!

پی نوشت ۳: همه اینها عکس داشت اما طی صلاحدیدی! نمایش داده نشد.

دیوونه نوشت: بسیجی خسته نباشی.

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | یکشنبه هفدهم آذر 1387 •

روزی که من و تو باید بشیم ما

قراره امروز٬ روز جماعت فر هی خ ته باشه.

روز دانش جو(گشتم نبود.نگرد نیست!)

روایت من بمونه بعد از این که ما رو گرامی!(چه گرامی خواهد شد) داشتند.

پارسال این موقع جلوی در ورودی راهم ندادند! کارت دانش جوییم داخل کیف پولم بود که یه دزد نامرد اون هم از قشر فر هی خ ته در سایت دانشگاه ازم زده بود.یه معرفی نامه از دانشکده داشتم اما چون عکس نداشت نمی ذاشتند برم داخل.تا اینکه مسئول حراست دانشکده رو دیدم و ایشون هم منو می شناختند( نه اینکه راه به راه احضار میشدم به کمیته انضباطی!!) و ماجرا فیصله پیدا کرد.

خدا به داد امروز برسه.من هم پر رو پر رو کلی مهمون دعوت کردم(میگن طرف رو به ده راه نمیدادن سراغ کدخدا رو می گرفت)چه ضد حاله همه مون بمونیم پشت در!

پی نوشت ۱: یه قانون هست که میگه: این موقع ها از نرده بپر!

پی نوشت ۲: دعا کنید دوربینم رو نشکنند.

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 8 | شنبه شانزدهم آذر 1387

چه خوش خیالی ای غزه!

مقدمه:عموم نوشته های پیرامون غزه به محکوم کردن رژیم صهیونیستی و آمریکا و به خصوصی سران کشورهای عربی باز می گردد٬ که به حق نیز صحیح است.اما این بار بیاییم کمی خودمان را ارزیابی کنیم.

من که تا انگشت شصت دست چپم درد میگیره فوری میرم سراغ مجرب ترین پزشک٬

من که هر روز بهترین غذاها رو سر میز میل میکنم٬

من که آهنگ گوش کردن و فیلم دیدنهای شبانه(گاهی نصف شبانه) ترک نمیشه٬

می تونم بفهمم غزه بدون سوخت و مواد غذایی یعنی چی؟

من که یه هفته قطع شدن گاز رو نتونستم تحمل کنم٬

من که ۲ساعت بی برقی های تابستون برام بزرگ ترین فاجعه زندگی بود٬

می تونم بفهمم غزه بدون سوخت و مواد غذایی یعنی چی؟

 این چه حرفیه؟! فهمیدن که هیچ! معترضانه نسبت به دفاع از غزه جبهه گیری می کنم.پس خودمون چی؟!

یاد سالهای جنگ بخیر.میگن خیلی از امکانات رو نداشتیم اما مهربونیها بیشتر بود.این جوری بگم "آدم" بودیم.اما الان...

رفاه زدگی

اگه مشتی یه یاعلی می گفتیم و وایمستادیم جلوی این نامردها هیچ غلطی نمی تونستند بکنند.

اما الان حذف کالاهای صهیونیستی صدای خیلی از مردم ما رو در میاره...

حتی من و تو که ادعای ایمانمون میشه٬ حتما یه چیزایی از حج نیمه کاره شنیدیم...فقط کافیه یه سال(اونهم فقط یه سال) ایران بساط حج عمره و تمتع رو تعطیل کنه.عربستانی که یه سر تجارتش وصل میشه به ایران و از صدقه سر سوغات خریدن زوار ایرانی تپل تر میشه از این بی حیایی در میاد...  

چه سرخوش هستند اهالی فلسطین که به من و تو تکیه کنند!

رفیق! به جای بدو بیراه به شیاطین که تکلیفشون اظهر من الشمسه بیا یه فکری به حال خودمون بکنیم...

به کجا چنین شتابان؟

 

شهید آوینی: جنگ نه٬ جهاد.باب جهاد باب اولیای خاص خداست و دری نیست که بر هرکس که دم از مسلمانی میزند گشوده شود.

!! نوشته شده توسط ساقی | 7 | پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 •

جل الخالق!

تا قبل از پخش سریال یوذارسیف فکر می کردم زلیخا کار اشتباهی کرده و می خواسته پیامبر خدا(که البته اون موقع خبری از نبوت ایشون نبود) رو تحریک کنه که با مقاومت حضرت یوسف(ع) مواجه میشه.

اما الان زلیخا برام شده یه موجود ترحم برانگیز ونه تنها سرزنش پذیر نیست بلکه موجبات دل سوزی بیننده رو فراهم میکنه.تازه حضرت یوسف(ع) هم اندکی تحت تاثیر قرار نمی گیرند!

اما کلام پروردگار:

وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ ۖ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَن رَّأَىٰ بُرْهَانَ رَبِّهِ ۚ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ ۚ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ

آیه ۲۴ سوره مبارکه یوسف

 

بی ربط نوشت ۱: سوالم در پست «قرصهای آرامبخش خوشمزه تر از نقل و نبات» بی جواب موند.

بی ربط نوشت ۲: یه نفر راهی برای تمرکز زایی سراغ داره؟

 

دیوونه نوشت:

آروم تو گوشش میخونه که بیا.

شال و کلاه میکنه.

میره به دیدارش.

هرچی منتظر میشه نمیاد.

تو این سرما مهمون دعوت کرده اما خبری از خودش نیست.

با هق هق نفسهای خسته رو دیوار خونه اش می نویسه:

آمدم نبودی

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 7 | دوشنبه یازدهم آذر 1387 •

آخرش معتاد میشم یا فراری

قیژ قیژ میکنه.برش میدارم.وای! اینکه شماره استادمونه.شماره منو از کجا آورده؟

(شماره استاد رو داشتم اما ایشون نداشتند.از تلفن عمومی بهشون همیشه زنگ میزدم! فکر میکردم از اون استادهایی هستند که پیگیر کارند و اگه شماره داشته باشند هر روز زنگ میزنند و می پرسند کارت به کجا رسید؟ اینو هم اضافه کن و...)

برداشتم و بعد از سلام علیک و احوال پرسی:

- پروژه رو چرا تحویل ندادی؟

- خیلی وقت پیش تقدیمتون کردم.

- آهان! خواستم بگم اون ترجمه هایی رو که بهت داده بودم الان شده یه کتاب.ارجاع منابعت رو به همون کتابی که ترجمه کردم بده.

- چشم!

پی نوشت ۱: سه ساعت بعد یکی از دوستان زنگ میزنه.

- یه چیزی بگم؟

ـ بگو(هر موقع این طوری حرف میزنه یعنی یه دسته گلی به آب داده یا میخواد به آب بده!)

- استاد شماره تو خواست منم بهش دادم.

- به به! طبق معمول شدی نوش دارو بعد مرگ سهراب!

پی نوشت ۲: وقتی ۶ماه برای کارت زحمت کشیده باشیُ استاد فقط فصل آخر که که خلاصه است رو بخونه...اون موقعی که درمورد طرحت «هیچ» نظری نده(حتی محض خالی نبودن عریضه یه ایراد کوچولو هم از مفاهیم و تحلیلهات نگیره) و فقط بگه: فونت این بخش رو بزرگتر کن! جدولتو بیار پایین! و...آخر سر هم زنگ بزنه بگه به کتابی که "من" ترجمه کردم ارجاع بده چه حالی میشی؟

پی نوشت ۳: به اون بالایی اینو هم اضافه کن: استاد تحصیلکرده امریکا هستند.حتی سابقه کار دارند در فرنگ.اینجا هم مدیریت قطب علمی با ایشونه.

یه چیزی میگن بعضیا...خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!

بعد نوشت:

تغییر قالب به دلیل مشکل بلاگفا بود که الحمدلله حل شد.بدبختانه کد دعای فرج رو به دلایلی جایی ذخیره نکرده بودم و الان دیگه ندارمش...

این یعنی یه نشونی از...

!! نوشته شده توسط ساقی | 7 | سه شنبه پنجم آذر 1387 •

راست میگفت حاج آقا که بهش میگن قاشقی!

پسر همسایه مان به گمانم قاشق! شده است.

صدای دل انگیز! ضبطش مرا بی خانمان کرد.

باید فکری به حال خودم بکنم.

نه بالش نه پتو هیچ کدام علاجش نیست.

...کر شدم...

 

باید فکری به حال خودم بکنم.

شاید وساطت دردی را دوا کرد.

با او حرف بزنم؟

نه! یادم رفته بود متحجرم.

با کدامشان حرف بزنم تا از خماری بدر آیی و ما را از هلاکت برهانی؟

پی نوشت : شیطونه میگه یه آمپیلی فایر بذارم رو دیوار بعدش آهنگ خونه مادربزرگه رو پخش کنه! ببینم کی کوتاه میاد؟

میعاد نوشت:

دعا میکنم حاجی بشین...همه تون! همه اونهایی که عمره دانشجویی ثبت نام کردین...

قرعه کشی: دوشنبه ساعت ۱۵

هرکی اسمش دراومد لطفا به ساقی هم بگه.

 

دیوونه نوشت:

درد بی درمون اسمش با خودشه.

چاره نداره.

"بر این بنده ذلیل و ناتوانت که حتی زبان گفتن درد خویش با تو ندارد رحم کن"

مناجات المفتقرین

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 7 | یکشنبه سوم آذر 1387 •

تا به تا

از تولد دولت تا به حال ۲وزارت خونه خبر ساز شده.

(خبر ساز یعنی برو مجلس بیا دولت و برعکس! یعنی رای اعتماد سیخی چند؟!)

آبادی نفت

(واضح و مبرهن تر از واضح است که دندان خیلیها در این آبادی گیر کرده است. نگذار بگویم خیلیها یعنی چه!)

وزارت کشور هم برو بیایی داشته.از معرفی یک مرد به مجلس و اعلام اینکه او رای نمی آورد.

(پیش بینی دقیق و کارشناسی رو داری که!)

تا معرفی وزیر از طرف مجلس.

(آنگاه که قورباغه ابو عطا می خواند)

تا ماست مالی کردن افتضاحی که خودشان به بار آوردند.

(به این میگن مجلس اصولگرا)

حضور وزیر پیشنهادی جدید که هزار و یک شایعه نثارش کرذند.

(این دوستان وزیر فعلی و قبلی چرا تا به حال زیر ذره بین نبودند؟! پدر عشق نه ببخشید سی یا ست بسوزه!)

تا شبهه ابطال رای گیری.

(آقا از اول بشمار! دوباره بشمار! اصلا آیین نامه که میگه اکثریت نصف بعلاوه یک ایراد داره!!)

چرا وزارت کشور؟

بذار یه خورده سرمو بخارونم! اوممم...خب انتخابات نزدیکه! یه عده دارن ناز می کنند.یه عده می خوان یکی باشه نازشونو بخره.یه عده هیچ جوری با ائتلاف راه نمیان...یه عده خبر جلسه خصوصی از خودشون در میکنند که بعد تکذیب میشه...یه عده...!

(فردای انتخابات: باطله آقا باطل!یه شب خوابیدیم رای اون وری شد!)

میگما: اگه رفیق فابریک یه عده می رفت وزیر میشد چی میشدها!

انتخابات نزدیکه...نزدیک!

 

پی نوشت : این وزیر بهداشت هم مشکوک می زنه ها! زیادی باکلاس میگرده.چرا بهش گیر نمیدین که درآمد میلیاردی داره و با رانت خواری بهش رسیده؟! 

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 7 | پنجشنبه سی ام آبان 1387 •

آخه چرا؟

من نمی فهمم دلیل حصار کشی دور شهدای امام زاده صالح چیه؟

 مگه ملت اومدن موزه؟

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 8 | سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

فریاد بی صدای او

مگه چند سالشه؟

دنیایی به وسعت کودکی.

 

چرا اردو نمیره؟

چرا زنگ تفریح یه گوشه کز میکنه؟

چرا با بقیه همراه نمیشه؟

 

همه اش چشمات دنبال اونه.

کجا میره؟

چه کار میکنه؟

یه نگاه به دستش میکنی.

یه نگاه به دست بقیه بچه ها.

تازه متوجه میشی علتش چیه...

 

پی نوشت: همیشه فهمیدن حقیقت شیرین نیست.

 

دیوونه نوشت:

تصویر آینه را دیگر نمیشناسم من...

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 8 | چهارشنبه پانزدهم آبان 1387 •

بازتاب

انعکاس عروسک

در

ساقی عزیز می ترسم

 

پی نوشت: بی نهایت از توجه شما و نقد منصفانه تان که نه از سر خشم و کینه بلکه همانطور که فرمودین به جهت دلسوزی بود سپاسگزارم.

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 8 | دوشنبه سیزدهم آبان 1387

نامه ای به دوستان

من ساده می نویسم.هم چنین بچه گانه.

خب مثل شماها های کلاس نیستم! نوشته هام عمیق نیست...

اینا حرف دل خیلی ها بود که روشون نمیشد مستقیم بگن.منظورم فقط یه نفر نیست...

اگه این مکتوبات قشنگ نیستند...

اگه مثل شما عارف و مومن نیستم...

اگه این چرندیات ارزش خوندن ندارند...

خب حتما نیستند! نیستم! ندارند!

اینجا برای خودم می نویسم.

قصد هدایت کسی رو ندارم.

اگه حرفامو عمومی میذارم برای اینه که میگم ممکنه دغدغه خیلیها باشه.پس خوبه درموردش بحث کنیم...

 

هرکی سرزدن به دل نوا رو دور از شانش میدونه خب نیاد!

اگه نمی خواد برم وبش خیلی واضح بگه.

قول میدم برم!!! ولی نظر ندم.

این نه گلایه بود نه نوشته ای از سر غصه.

یه حرف خودمونی با یه عده عزیز بود.

 

دعام کنید تا بشم مثل شما.

یاعلی

!! نوشته شده توسط ساقی | 8 | یکشنبه دوازدهم آبان 1387

جدال بر سر امانت

ارزش ۵۰۰۰ ریال:

۱- به خاطرش میشه آدم کشت.

۲- میدمش به هفت کور.

۳- میذارم در بانک البته به غیر از نیت کسب سود تا حلال باشه.

۴- ای بابا! ما که با تراول های سنگین مبلغ کار میکنیم رو چه به این پول خردها.

 

فیشش رو گرفتم.مبلغ پرداخت شد.ارسال شروع شد.

با گیرنده تماس گرفتم ببینم محموله رسید یا نه؟

گفت آره ولی ۵۰۰۰ریال گرفت ها!

گفتم چی؟! من که پولشو کامل داده بودم.

رفتم دفترشون.

پیک موتوری و یه اتاق ۶متری.

وای!

۱۰تا سیبیل کلفت نشسته بودند که به لب بعضیاشون سیگار آویزون بود.تریپ راننده تریلی میزدن.با اعتماد به نفس فراوون!(زیر لب ورد میخوندم تا زخمی برنگردم!) سراغ اون فردی رو گرفتم که محموله رو برده بود.

همه تعجب کرده بودند.

می گفتند چی شده حالا؟

قضیه رو تعریف کردم.

گفتند ۵۰۰۰ریال که این حرفا رو نداره!!!

پی نوشت ۱: داشتم فکر میکردم روزی چندتا ۵۰۰۰ریال روی هم جمع میشه؟

پی نوشت ۲: بهشون گفتم تخم مرغ دزد شتر دزد میشه.

پی نوشت ۳: ۵۰۰۰ریال رو پس گرفتم.

پی نوشت ۴: ۵۰۰۰ ریال ارزش این حرفها رو داره؟

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 8 | یکشنبه دوازدهم آبان 1387 •

عروسک

دعوت

.

سه زن

.

خوابگاه زمستانی

 

تبلیغات با محوریت بانوان!

این پیروزی افتخار آفرین و طی کردن پله های ترقی رو تبریک عرض میکنم به بانوان ایرانی(؟)

پی نوشت ۱:

 از فایزه هاشمی تا فاطمه حقیقت جو تا گلشیفته فراهانی تا...؟

پی نوشت ۲:

سینما رکس آبادان به آتش کشیده شد.

۲۲بهمن ۱۳۸۶ متروی آزادی بسته شد.چرا؟ یه عده جوون بی ترمز  تبلیغات نستله رو گل مالی می کردند! (قبلا طی نامه ای هشدار داده شده بود اما کو گوش شنوا؟!)

۱۳۸۷...تبلیغات سینما...آتش...گل...می شود آیا؟

پی نوشت ۴:

جای سعید عسگر خالی.

همیشه تحسینش کردم.

پی نوشت ۵:

کجایند دانشجویان پیرو خط امام و رهبری؟

یک یا حسین (ع) دیگر...

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 8 | پنجشنبه نهم آبان 1387 •

الوعده وفا!

کابوس اول:برای چندمین بار اس ام اس زد که چی شد؟

گفتم: هیچی!

آخه از تو جیبم پیدا کنم؟!

بگو خدا برات بسازه!

(البته فقط هیچی رو گفتم بقیه اش رو تو دلم قورت دادم)

هزار و یکی شرط گذاشته!

خودشم که ماشالله وضعیتش آنرماله!

۲ساله به من هم سپردن.البته گویا پروژه ۵-۶سالی هست که شروع شده! سرجمع ایشون ۳۰سالشونه!

کابوس دوم:می گفت زنم باید چشماش سبز باشه-موهاش طلایی باشه-قدش بلند باشه-خوش برخورد باشه آخرش مومن هم باشه!!

نتیجه: خانومشون هیچ کدوم از معیارهای مذکور رو ندارند که هیچ روزی۳بار قهر می کنن میرن خونه والده!

همسفر پرواز: از اون خانواده های مایه دار بود.از هرکسی کلی ایراد می گرفت.اما وقتی اعتقاد مصطفی چشمه عشق رو در دلش جاری کرد دیگه براش این چیزها اهمیتی نداشت.یه روز دوستش بهش گفت: توکه این همه سخت گیر بودی چه جوری با مردی ازدواج کردی که مو نداره؟! غاده تازه فهمید چمران چه شکلیه!

پی نوشت ۱: اون چیزی که باعث شد بنویسم عصبانیت از اس ام اسهای مکرر دوستم بود.

پی نوشت ۲: سازمان ملی جوونا گفته هرکی به تسهیل مبارکه! کمک کنه بهش پول و خونه و ماشین و از همه مهمتر دکترا میدن.فی الحال انگیزه نگارش این گونه افزونی یافت!

پی نوشت ۳: می خواستم یه منبر برای خانومها و یه منبر برای آقایون برم دیدم خطرناک میشه! منصرف شدم.

پی نوشت ۴: جنبه داشته باشیم پلیز!

نوای معبود:

  الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ ۖ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ ۚ

 

 أُولَٰئِكَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا يَقُولُونَ ۖ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ ﴿٢٦ سوره مبارکه نور) 

!! نوشته شده توسط ساقی | 12 | سه شنبه هفتم آبان 1387 •

موووووووش

قبل تر ها گمان می کردم موش جانوری است در حد کف دست اما هنگامی که در جوار دانشگاه رویتش فرمودم متوجه شدم اندکی! اشتباه کردم:

 موش جانوری(چون نمیدونم خزنده است یا جهنده یا هرچیز دیگه همون کلمه جانور بهتره و آبروریزیش کمتره!) است به قاعده شش برابر کف دست!

موشیه ۱: با جلوگیری از باروری(از اون اصطلاح بدم میاد به شدت!)  گربه در تهران مخالفم!

موشیه ۲: انتخابات کشور دوست و برادر آمریکا! نزدیکه.به اون دو گل ناشکفته پیشنهاد میدم یه منبر درمورد محیط زیست برن.جواب میده ها! از من گفتن بود.

موشیه ۳: همه میدونن ریشه این دو گل ناشکفته در خاک اسراییله و جز خرزهره چیزی به عمل نمیاد!

موشیه ۴: درحال حاضر رمز موفقیتشان را انتقاد از بوش میدانند.او که خود مهره ای در دستان صهیونیستها بود.یک عروسک خیمه شب بازی! بنابراین جهت خنثی سازی این تبلیغات فریبنده و جلوگیری از معتادشدن دختران زیبا و دلربای بوش! من از ایشان حمایت میکنم!

موشیه ۵: به نظر میرسه بانو رایس پس از خداحافظی از سمت فعلی برای یافتن نامزد فراریشان! به ایران عزیمت نماید.

موشیه ۶: همان بهتر که جای "م" را با "ب" در واژه دوست داشتنی موش عوض کنید.

تبلیغاتی:

در پست قبل از یک همسر عاشق و فداکار قدردانی شد که متاسفانه به علت سیستم این قالب لینکهای مورد نظر واضح نبودند.

همسر عاشق و فداکار - خانم فائقه:

http://man-haal-ayande.blogfa.com/

شوهرشان - جناب حامد:

http://ajl-e-emam.blogfa.com/

 

دیوونه نوشت:

با هم رفته بودیم برج آزادی

وایساده بودم زیرش

دقیقا مرکز برج

خوشحال از اینکه بالاخره کلیدتو پیدا کردم

اما حیف که فقط خیال بود...

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | شنبه بیست و هفتم مهر 1387 •

3ایستگاه تا بخش فقط به اذن برگه!

منتظر برگه ترخیص بودیم.

حوصله ام سر رفت.

یه عقب گرفتم.

نزدیک در بودم.

درش از اون میله قرمزها داشت که موقع ورود و خروج میره بالا.

یهو دیدم یه نفر داره میاد بیرون.

بازم افکار شیطانی! نفوذ کرد.

آتیشش کردم!

رفتم سمت در!

به محض اینکه حس کردم عرض موجود دوتا خودرو را کفایت میکند از کنارش رد شدم.

نرده قرمزه هنوز فرصت نکرده بود بیاد پایین!

اون سربازه هی داد میزد کجا؟!

وایسا!

وایسا!

این موقع ها نشنیدن چیز خوبیه!

مگه اینجا وزارت اطلاعاته؟!

یه سرباز دیگه و یه گیت با زنجیر!

اینقدر سریع اتفاق افتاد که زنجیر همچنان به خاطر فرشته نجات من پایین بود!

وایسا!

وایسا!

تا اینکه رسیدم جلوی بخش مورد نظر.

باز یه سرباز دیدم.اما این یکی تو حال خودش بود! فکر کنم داشت مدت زمان باقی مونده خدمت رو میشمرد! می خواست بدونه کی به وصال دخترخاله جان میرسه! اینقدر گیج بود که ازم برگه ترخیص نخواست!

اه! پس کی میان؟

کلی منتظر شدم!

سربازه از مالیخولیا در اومده بود!

بهم گفت: اینجا محل پارک آمبولانسه! چرا تا این جلو اومدی؟!

گفتم: آمبولانس اومد جابه جاش می کنم.

بالاخره بعد نیم ساعت(با کمال خوش بینی حساب کردم!) تشریف آوردند.

آخیش!

پی نوشت ۱: می خواستم به کاغذ بازی بیمارستانی اعتراض کنم.یک بار برای همیشه شفاف سازی کردم!

پی نوشت ۲: حضور ساقی هم چنان...(به خودنویسی مراجعه شود)

پی نوشت ۳: این داستان واقعیست.

دیوونه نوشت: میسازمش اما نابودش نمی کنم...گاهی اینقدر باورم میشود که فراموش میکنم رویایی بیش نیست...

دالتونها نویسی: بنا به پیش نهاد سناتور دالتونها یک ماه باید درستکار! باشند در اون صورت برای همیشه آزادند.اون قدر درازه(اسمش یادم نیست) یه تقویم داره که هرروزی رو که میگذره خط میزنه! آخه می خوان یه ماه تظاهر کنند تا یه عمر راحت باشند!

منم تقویممو گرفتم دستم و بر عبور هر روز یک خط میشکم.اما با این تفاوت که قصه من تظاهر نیست بلکه...

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | جمعه نوزدهم مهر 1387 •

همه بیایند

کسی اهل این حرفها نبود.

فقط پیچوندن کلاس هدفشون بود.

من و چندتا از بچه ها هم از خداخواسته!

وقتی استاد گفت تعطیله جماعت به سمت بوفه و درخروجی و... متفرق شدند.ما هم رفتیم سمت محل برگزاری مراسم.

به موقع رسیدیم.

رفتیم داخل.

اولش هوا آفتابی بود.اما بعدا...

فحش و بد وبیراه بود که نثار این بنده خدا کردند!

ما هم که منتقد بودیم شدیم مدافع.

آخه این فحاشیها به دور از ادب سیاسی بود.

شاید کسی بهشون یاد نداده بود که این شعارها جیزه!

شایدم(نزدیک به قطعیت) عمدا این حرفها رو یه عده که همیشه خودشونو پشت این جماعت دانشجو قایم می کنند گذاشته بودند دهنشون.

دیگه عصبانی شد.

از اون لبخند خبری نبود.

یه عده فحش می دادند.

یه عده منتقد دفاع می کردند.

او هم با چهره ای برافروخته جواب می داد.

آخرش به زد و خورد کشید.

می خواستند شلوغش کنند.

زدند ۲-۳تا صندلی رو شکوندند.

منم با پای شکسته و درگچ! برای اینکه به اوضاع نظارت داشته باشم رفتم بالای صندلی که تا پا میشی تا میشه! عجب وییو ای (همچنان جای جسد زنده خالی!) داشت.

او و دوستانش صلاح دیدند برنامه رو زود تموم کنند.

از در اومدیم بیرون.

شیشه دانشکده رو آورده بودند پایین.

منم با پای شکته تلق تلق روشون راه می رفتم(راه دیگه ای برای رفتن نبود) هرکی منو میدید برای شفای عاجلم دعا می کرد!

پی نوشت ۱: به عنوان منتقد دفاع کردیم چون شان ریاست جمهوری نباید به فحاشی آلوده شود.دفاع کردیم تا بفهمیم و بفهمند نقد با توهین متفاوت است.

پی نوشت ۲: از سر دلسوزی به آقای خاتمی:

بعد از درگیری آن روز امیدوار بودم اطرافیانتان را بشناسید اما نخواستید تن به واقعیت دهید...شما را به خدا این بار بفهمید چه مگسانی گردتان در حال پروازند...

پی نوشت ۳: با وجود دلسوزی برای آقای خاتمی دلم می خواهد ایشان کاندید شوند.همین طور کروبی و قالیباف و عبدالله نوری و کرباسچی و مهاجرانی و حتی یزدی!

کاش شورای نگهبان همه را تایید صلاحیت کند.

حتی دلم می خواهد اصولگرایان از جنس مجلسی و مبارزین فعال! در امر مفاسد اقتصادی و جماعت موتلفه نیز کاندیدای خود را معرفی کنند.یعنی فردی به جز احمدی نژاد.برای تبلیغ مبالغ هنگفت هزینه کنند.

دلم می خواهد احمدی نژاد هم بیاید.

آن وقت بگذاریم مردم رای بدهند و انتخاب کنند.انتخابی در فضای سالم و بدون تخریب(بدون تخریب؟ آرزو بر جوانان عیب نیست!) باشد.

در این صورت تکلیف همه مشخص خواهد شد.

همینطور روسیاهی است که بر ذغال(ها) می ماند.

پی نوشت ۴: خوشحالم که توکلی را برای مجلس انتخاب نکردم!

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | سه شنبه شانزدهم مهر 1387 •

القدس لنا

سوال اول:

چرا لبنانیها توانستند اسرائیل را از سرزمینشان اخراج کنند اما فلسطین همچنان در اشغال رژیم صهیونیستی است؟

پی نوشت: با طرح سوال شروع کردم.

این پست ادامه خواهد داشت(ان شاالله)


- به نظر می رسد عدم اتحاد و پیروی از رهبر واحد مهمترین عامل ادامه جنگ بوده است.

- هرچند فلسطینیها حضور فردی به نام یاسر عرفات را تجربه کرده اند اما به علت سستی وی در اهداف نتوانستند به مقاصد خود که همان رهایی است دست یابند.

- رهبری یعنی حکومت بر قلبها.یعنی حضور در خط مقدم جبهه.یعنی چمران که به دنیا پشت پا میزند(به معنای واقعی.ترک موقعیتهای علمی در آمریکا - جدایی از همسر و در انتها صبر بر از دست دادن پسر عزیزش) یعنی سید حسن نصرالله که برای آرمانش فرزندش را نیز فدا کرد.یعنی آقا سید علی که چمرانها و نصرالله ها مریدش هستند.

- تصاویر جنگ عراق بسی تاسف آور بوده و هست.کشوری در آماج حمله و اشغال و مردی عرب تکیه داده بر تخت و قلیون بر دست! انتهای تن پروری و بی غیرتی...

- عده ای می گویند چون مذهبشان سنی است و بر ائمه در طول تاریخ جفا کرده اند نفرین شده اند که بنده مخالفم!


سوال دوم:

درحال حاضر بهترین کمکی که ایران و سایر کشورها می توانند درجهت حمایت از فلسطین انجام دهند چیست؟

پی نوشت ۱: این طوری مطلب نوشتن خیلی خوبه! چون آدم دستش میاد با کی طرفه و نیازی به صغری کبری کردن اضافه نیست!

پی نوشت ۲: پیرامون سوال دوم شبهات زیادی وجود داره که امیدوارم مطرح بشه و دربحث پاسخ داده شوند.


کمک می تواند ابعاد گوناگونی داشته باشد:

- سیاسی: تمام کشورهای آزادی خواه و حق طلب باید به طور قاطع از حقوق فلسطین دفاع کنند.

---تا به حال چنین امری صورت نگرفته.هیچ قطع نامه محکمی علیه اسراییل و جنایتهایش صادر نشده است!---

- اقتصادی: بسیاری از محصولات مصرفی ما ناشی از کمپانیهای اسراییلی است.درست است که نمی توان قطعات کامپیوتر و موبایل را جایگزین کرد( که این از ضعف ماست و نیاز به جهش علمی داریم) اما کسی بدون نستله و مگی و فانتا و ... نمرده است!

---اگر تمامی مسلمانان که تعدادشان هم اندک نیست دست به چنین اقدامی بزنند مسلما اقتصاد اسراییل متزلزل خواهد شد---

+++کمکهای اقتصادی ایران به فلسطین ممکن است این مساله را مطرح کند که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است!

از لحاظ فردی: در اسلام بارها به صدقه و خمس و زکات تاکید شده و چنین مسئولیتی از هیچ کس ساقط نیست(مگر با فقر مطلق)

مقام عظمای ولایت پبشنهاد کنار گذاشتن مبلغی به صورت ماهیانه را داده اند.

ساقی: یعنی هر ایرانی نمی تواند ماهیانه ۱۰۰۰ریال هزینه کند؟ مجموع این پس اندازها مبلغ قابل توجهی است.

از منظر دولتی: از طرفی منافع ملت فلسطین و لبنان منافع ایران نیز هست.غلبه اسراییل بر ملل دیگر تهدیدی جدی برای ایران قلمداد می شود.(موفقیت در یک جبهه استعمار را حریص تر میسازد) واضح است که پیشگیری خرج کمتری نسبت به هزینه ناشی از جنگ با اسراییل خواهد داشت.+++

- فرهنگی: گسترش روحیه کمک به هم نوع موضوعی است که نیاز به سرمایه گذاری دارد.متاسفانه بی تفاوتی از آفتهای دنیای مدرن محسوب می شود.

دعاهایمان درکنار حوائج شخصی می تواند یاری خدواند جهت غلبه حق بر باطل را شامل شود...که آن را نیز گاهی دریغ می کنیم!

شبهای قدر چه تعداد از دعاهایمان جنبه شخصی داشت؟!

آیا به یاد چنین مواردی نیز بودیم؟!

و در آخر:

اللهم عجل لولیک الفرج

!! نوشته شده توسط ساقی | 12 | پنجشنبه چهارم مهر 1387 •

آنگاه که آنان از ما می نویسند

"...کودکان آمریکایی داستانهایی از ایران باستان می خوانند و کودکان ایرانی کتابهایی از نویسنده ای آمریکایی.همه آنان داستانهای یکسانی را با هم شریک می شوند.

آیا روزی فراخواهد رسید که این کار آنان دیگر عجیب و شگفت انگیز نباشد؟ آیا روزی فراخواهد رسید که بین مردم ایران و آمریکا دوستی های عمیق و گرانقدری برقرار شود؟ آیا روزی - شاید هنگامی که خوانندگان ایرانی و آمریکایی این کتاب بزرگ شدند - فراخواهد رسید که ملت های ما راهی برای هم زیستی در تفاهم و برقراری مناسبات دوستانه بیابند؟

باشد که چنین شود."

متنی که خواندید نامه نویسنده کتاب (سوزان فلچر) به مترجم بود.داستان شرح خواهر و برادری ایرانی است که در دوران باستان زندگی کرده و زرتشتی هستند.این دو نفر زمان سفر و فراز و نشیبشان سر از بیت اللحم و بیت المقدس در می آورند.

در حواشی ماجرا مغان را می بینید که به سرزمین یهودیان می روند و عالمان یهودی که منتظر ظهور پادشاه هستند.

هرچند نویسنده جهت نوشتن این کتاب سفری به ایران داشته است اما تمامی ارجاعات تاریخی آن براساس کتبی غیر ایرانی است.همینطور درمورد مغان و یهودیان به انجیل متی و انجیل لوقا استناد می کند.و این از ضعفهای بزرگ کتاب به شمار می رود.به دلیل اینکه آنچه مورخین پیرامون ایران نگاشته اند به طور کامل صحیح نیست.به طور مثال تاریخ نگاران یونانی برای ایران (همانند کشور خودشان) قائل به برده داری هستند.درصورتی که درهیچ دورانی این وضعیت وجود نداشته است(رجوع شود به "از شارتاشهر" دکتر حبیبی)

نامه نویسنده می تواند تامل برانگیز باشد و از دوجهت بررسی شود:

۱- نگاهی که می گوید نگارش این کتاب کاملا عمدی بوده و جنبه سیاسی دارد و این نگاه با توجه به فیلمهای صهیونیستی هالیوود عجیب نیست.در این صورت می بایست متعرض آنانی شد که به این کتاب مجوز داده اند.

۲- تمامی اتفاقات این کتاب و نامه اولیه را نادیده گرفته و به این نتیجه رسید که هیچ منظور خاصی وجود نداشته است.در این حالت باید انگشت سوال به سمت نویسندگان ایرانی رود و پرسیده شود چه زمانی شاهد کتابهایی هستیم که کودکان ما را با فرهنگ غنی خود آشنا کنند؟ (فیلم ناموفق ۴۰سرباز هنوز از خاطره مان نرفته)

پی نوشت ۱: این کتاب هم زمان در اروپا (به زبانهای انگلیسی-ایتالیایی-آلمانی-فرانسوی-اسپانیایی-لهستانی) انتشار یافته است.

پی نوشت ۲: سوزان فلچر پیش از این تجربه نوشتن کتاب "گمشده شهرزاد" را دارد که باز این کتاب هم پیرامون ایران است.

پی نوشت ۳: مشایی کجایی؟!

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 •

چه غریبی ای قریبه

به بهانه ایستگاه آخر...:

بکنید عکس اینها رو از دیوارهای شهر.

از جلوی چشمام دورشون کنید.

دیدنشون حالمو بهم می زنه.

حق منو خوردن.

غلط کردن رفتن جلو.

اومدن از من طلبکار بشن.

قبرشونو بفرستید یه مخروبه ای اون ور دنیا...

چرا محله مونو با حضورشون آلوده کردین؟

مگه من نگفتم ولنجک جای این مرده بازی ها نیست؟

می خوام هوای آزاد تنفس کنم.

می خوام بدون مزاحم عشق و حال کنم.

اندازه یه صندلی هم بهت جا نمی دم.

برو بمیر...همون طور که دوستات مردن.

می خواهم زنده بمانم!

از سر جنون ۱: لعنت به من! لعنت به تو! لعنت به یه عده پست فطرت که دلشو سوزوندن. 

از سر جنون ۲: کهف الشهدا میعادگاهشه...عطر حضورش ویرونه ی منو پر می کنه...به درک! که وقتی پامیشی چشمت به چندتا مرده! میفته.

از سر جنون ۳: می خوام تا فردا صبح همین طوری فحش و بد و بیراه بدم.مرده شور هرچه نزاکته ببرن!

از سر جنون ۴: حاجی جون بسیجیهات بیا بزن تو گوشم تا آدم شم...

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 12 | پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 •

تجربه یک غروب تهوع آور

میخوام یه دور دیگه امتحان کنم.

باز جمع و جور میکنم و راه میفتم.

وای!

هیچی عوض نشده!

این یارو کیه؟

حراست؟!

چشماش چرا مثل وزغ...!

یکی جمعش کنه...

میرم جلوتر.

از این دکون به اون دکون.

نداریم.

داریم.یه حرفهایی بهم میزنه بعدش یه دعوای اساسی باهاش میکنم.حیف که اون دختره اونجا بود وگرنه حالیت میکردم بچه پررو! حالا هی با دختر مردم گل بگید گل بشنفیت...میام بیرون.دختره داره مسخره ام میکنه! پسره هم ایضا!

چه خبره؟

بیشتر شبیه یه باغ وحشه!

اینجا احیانا گلاب به روتون! نداره من یه کم عوق بزنم؟

دیگه بزمم کامل شد!

بازم دیدمش!

کیو؟

باورت نمیشه!

کپی مایکل جکسونه!

شاید همزادشه!

یه فروشنده است(البته به ظاهر!)

هروقت میبینمش روزم تا آخر تباهه!

اینبار در راه رو زیارتشون نمودیم!

آخ آخ!

دعوا؟!

۲تا آقا پسر و ۲تا دختر خانوم افتادن به جون هم!

دارن دعوا میکنن!

هم خنده داره هم تاسف آور!

من که قصد استراق سمع نداشتم! صداشون به گوشم میرسید(خیلی شاخدار بود.نه؟!)

حرفهاشون...

جدال ناموسی!!! بود به گمانم.

...

بسه دیگه!

این کارها به ما نیومده.

دور خرید رو خیط میکشم.

برم بیرون تا همینجاش هم کلی اعصاب تعطیل کردم.

نفس میکشم.

درود به هوای آزاد!

 

گیجم! تو نباش: فکر میکردم مربوط به اعیاد شعبانه.مخصوصا روزهای جانباز و پاسدار.اما باز ادامه داشت.متنبه نشدم.فکر کردم تموم شده اما نشده بود.دیروز غروب پخش شد.آب دستته بذار زمین.برو سمت همون جعبه جادویی.بالاخره یه برنامه ی درست حسابی داره پخش میکنه.البته صدقه سری روایت فتح و حبیب والی نژاد...

نـیــــــــــــــــــــــــمـــــه پــــنـــهــــــــــــــــــــــــــان مــــــــــــــــاه

هر روز.بعد از ظهر.حوالی ساعت ۷(همون ۱۹)

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | چهارشنبه سی ام مرداد 1387 •

درد بی دردی

سولاخ نوشت: آخ جون!

همه چی به نفع من!

یه آتیش بازی مشتی! نه مثل چهارشنبه سوری بچه سوسولها!

بنگ! بنگ! انفجار!

یکی میره بانک پولاشو در میاره! یکی طلاهاشو تو روسریش! گره میکنه! یکی دنبال مسواکش میگرده! یکی زنگ میزنه اون ور آب به عمو کامبیز اینا! یکی رفته زیرزمین بیرون هم نمیاد! یکی...

یکی هم مثل من وایساده داره عشق میکنه!

بنگ! بنگ!

خل بازی نوشت: میدونی چیه؟ خسته شدم از روزهای تکراری.از سکوت.دلم یه هیجان درست حسابی میخواد!

این رورها بازار حمله به ایران داغه داغه.من که تو دلم قند آب کردن.یعنی میشه جنگ بشه؟! نیمه شعبان برای یه حمله تمام عیار دعا کنیم.

تاریخ نوشت: اون اوایل...صدراسلام رو میگم.تا زمانی که بین قبایل جنگ بود همه چیز خوب و مرتب بود.دشمنان نابود میشدن.مسلمونا هم اگه ایمانشون واقعی بود شهادت درانتظارشون بود اگه هم منافق بودن به راحتی لو میرفتن.همه بدبختی ها از زمان صلح شروع شد.خلافت زمانی ارثیه بابای بعضیها شد که دیگه خطری اون بعضیها رو تهدید نمیکرد! جنگ خیبری نبود که علی(ع) یه تنه جلوی این همه یهودی بجنگن و صحابه برن قایم شن!

دیوانه نوشت: صلح برای طبیعت انسانها یعنی سهم خواهی.یعنی حرص مقام.یعنی پول.یعنی قدرت...این وسط انسان کامل خون به جگر میشه...اگه عکس منو هم پاره کردن سکوت کنید...

شهید چمران نوشت: هنگامی که شیپور جنگ نواخته می شود شناختن مرد از نامرد آسان میشود.پس ای شیپورچی بنواز!

پی نوشت خبری:

واکنش احمدی نژاد و لاریجانی

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | جمعه بیست و پنجم مرداد 1387 •

تبلیغات هدفمند

به یک خانوم

آراسته

وشیک پوش

با روابط عمومی بالا

و خوش صحبت

جهت بازاریابی

نیازمندیم

 

به یک آقا

جهت  کار در مانتو فروشی

نیازمندیم

 

جدید! جدید!

لوح فشرده آموزش راه های نفوذ در دلها

قابل توجه دختران و پسران جوان

(یک بنر بلاگفایی بود)

 

پی نوشت ۱: نتیجه گیری رو میذارم به پای خودتون.

پی نوشت ۲: از ابراز محبت همه دوستان ممنونم.

 

دیوانه نوشت: همه چیز تموم شد...من خودمو کشتم...

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 •

تهرونی یا سامرایی؟!

عزم داشت.یعنی عازم بود! به سوی فرنگ!

جوگیر شده بود قبل رفتن کلی اسلام بار توبرش کنه!

منم از خدا خواسته!

رفتیم یکی از مراکز فرهنگی.همون پاساژ...!

حین دید زدن محصولات جدید و مبهوت تلویزیونهای گنده بودیم که...

یکی لباسمونو کشید.

به من کمک میکنی؟!

رفیق ما هم...چی بگم؟! دستشو کرد تو کیفش و یه اسکناس تانخورده ۲۰۰۰تومنی درآورد و پیشکش کرد! دهن منم یه مترونیم باز شد! قبلنا یه ناهار ما رو مهمون نمیکرد حالا واسه من لارژ بازیش گل کرده بود! شاید پسربچه های تهرونو به سیلور من ترجیح داده بود!

اندکی سپری نشده بود که گویا با سوت یا کف یا هرآلت دیگه ای بروبچز دیگه رو خبر کرد! به منم بده! به منم بده!

هی این لباس بود که کشیده میشد!!! نکش بچه!

آخر سر مغازه دارها به کمک جماعت خیر رسیدن وگرنه با لباس پاره برمیگشتیم منزل!

نتیجه اخلاقی:

۱- آخه تو پول نداری درست! این همه آبخوری تو خیابون ریخته! صورتتو هم نمیتونی بشویی؟!

۲- خواستین روحیه انسان دوستیتونو نشون بدین بی زحمت اسکناس مبلغ بالا و تا نخورده استفاده نفرمایید!

نتیجه ی تجربه ای:

۱- اینقدر من از این آدمها دیدم که...نمیدونم کی راست میگه کی دروغ!

۲- یه نگاه بنداز! حتما تو خانوادت هستن کسانی هستن که نیاز به کمک دارن اما آبرو داری میکنن...

۳- حکایت بالا درمورد همسایه ها هم صادقه...

۴- اگه منطقه ی مرفه نشین بودی یا خانواده همه مایه دارن بودن اصلا خودتو ناراحت نکن! صندوق صدقات بهترین و مطمئن ترین پیشنهاده!

نتیجه شیطانی:

چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است! پولتو بزار جیبت باهاش ایستک بخر!

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 11 | یکشنبه ششم مرداد 1387 •

سپاس+پیشواز

امان از فرهنگ خراب کنی نه ببخشید فرهنگ سازی!

این از تبلیغات دختر عمو پسر عمویی که از همون عنفوان کودکی بچه رو وارد بازی های پیچیده میکنه!...اینم از...

دیشب که دیدمش داشتم از شدت تعجب شاخ در می آوردم!

یه عالمه بچه قد و نیم قد درحال دویدن هستن!

انگار دنبال چیزی میگردن!

اینقدر زیادن که سوزن بندازی گم میشه!

دختر و پسر همه باهم فقط یه انگیزه دارن!

میدونی چیه؟!

دنبال یه خط برای موبایل میگردن!!!

آخه یکی نیست بگه این فسقلی ها رو چه به موبایل؟!

داشته هاش پشیمونن!

بزرگترها بخشی از مشکلاتشون سر همین تلفن همراهه!

چرا تو دهن بچه ی دبستانی یه چیز الکی میندازی؟! چیزی که به دردش که نمیخوره هیچ هزارتا مصیبت بعدی هم داره!

نذار دهنم باز شه و بگم این روابط بی پرده و مفتضح بین دختر ها و پسرها که از سنین راهنمایی (فکر کن! هنوز دهنش بوی شیر میده!) مثل بختک افتاده به جونشون تقصیر همین موبایله...کلی از مشکلات گفتمانها و قرار گذاشتنها رو که قدیما جوونا داشتن حل کرده! تازه بگذریم از اس مس(زنده یاد خاله در ۳*۴) بازیهای نصف شب...!

دستتون درد نکنه که آینده سازان فردا رو از همین الان دارید خراب می کنید!

خیلی ممنون که این همه هوش و فراست رو برای ترویج فرهنگ اسلامی و ایرانی خرج نکردید!

بهونه نیار! نگو کار فرهنگی سخته و بودجه میخواد و اتاق فکر و از این جور قرطی بازیها! اگه بخوای می تونی... یادته؟! نوحه ی امیر حسین رو فراموش کردی؟! "آقامون دلبره...ماها رو میخره..." اون موقع ها هربچه ای رو که میدیدم میخ میشد جلوی تلویزیون و گوش میداد...بس که نوای این کودک شیرین بود...دیدی داری کم کاری میکنه وگرنه میتونی از این برنامه ها هم بسازی...

پی نوشت:

روز آخر اعتکافه...اعمال ام داوود و دعا و آخرش هم اذان مغرب که نشون میده مهمونی خدا تموم شد...

میگن معتکفین مثل حاجی ها میمونن...از آغوش خدا برگشتن...باید مسیر ورودشون رو آب و جارو کرد...باید با یه دنیا گل رفت به استقبالشون...

با هزار بار تبریک با هزار مرتبه شادباش میریم پیشواز  حباب و آبجی سمیه و سلمان و عرفان و رضا

قبول باشه!

دعامون کردین؟... 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | جمعه بیست و هشتم تیر 1387 •

عدالت خواستنی است

اینها  آرمان خواهی یک جوان نیست!

 

آرزوهایمان گویا مدتهاست دست نیافتنی شده...

این نوشته یک توقع کوچک است.کوچک!

 

از شهلا چه خبر؟

آقا جاری؟

شهرام جزایری؟

و

...

افشای پرونده ی مفاسد اقتصادی جسارت خاص خود را می طلبد و در حد و اندازه ی یک محافظه کار نیست...

اما پی گیری مسایلی که عمومی شده و از حالت محرمانه خارج شده چی؟

 

دیگر همه شهلا و آقاجاری و جزایری را میشناسند...

 

اما هنوز هیچ کس حکم قطعی آنها را نمیداند!

 

 

اینها  آرمان خواهی یک جوان نیست!

 

 

از پرونده ی آتش گرفتن کتابخانه ی دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران چه خبر؟!

همین طور هواپیماهایی که مدام سقوط کردند و بارها این جعبه ی سیاه فلک زده مورد بازبینی قرار گرفت اما یک بار فقط یک بار! نتیجه ی قطعی این تحقیقات روشن نشد!

 

از قوه ی قضائیه انتظار بیشتری می رود!

 

 

اینها آرمانخواهی یک جوان نیست!

 

 

برخورد قطعی با جرایم آشکار می تواند ابزار بازدارنده ی محکمی برای مجرمین باشد.

 

لازم است خفاش شبها در ملا عام اعدام شوند تا کسی فکر این غلط ها را در ذهن نپروراند...

برملاکردن فساد اقتصادی یکی از آقایون! کافیست برای دست و پا جمع کردن بقیه.

(البته به شرطی که وثیقه ی آن چنانی!! به کمک یک آقای آنچنانی!! دیگر پرداخت نشود)

 

 

اینها آرمانخواهی یک جوان نیست!

 

 

حضور فعال قوه ی قضائیه با سرعت عمل بالا از نوع حرکت جهشی! مطالبه ی جدی است که نباید فراموش شود...

 

عدالت خواهی ویژگی جوان است...

 

                                      !!! 

 

پی نوشت 1 : من که میدونم! الان پری جووووووووونم میاد میگه راهش شفاف سازیه!

 

پی نوشت 2 : در مورد تعطیلی مثلث شیشه ای نظرت چیه؟

                                     من نظرم رو در آینده ای نزدیک خواهم گفت!

 

پی نوشت 3: این روزها با نزدیک شدن ماه رجب گفت و گو با خدای مهربون جون تازه ای میگیره...

مناجات عاشقانه ی ماورای بهشت

                                                زیباست...حتما بخون

 

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 11 | سه شنبه یازدهم تیر 1387 •

!هتاکی به بهانه ی آزادی بیان

پیش نوشت:
چند روز پیش از طرف گروه اینترنتی که عضوش هستم این مطلب برام ارسال شد:
محتشمی: فرقه ی مصباحیه در پی ریشه کن کردن افکار امام (ره)
 
(پیشنهاد:لطفا هیچ کس خشم انقلابی خودش خاموش نکنه! داد و فریاد و...به فتوای ساقی مجاز است!)
 
بعد از یه مدتی واکنش رو در وبلاگ دست نوشته های یک دانشجو دیدم که کلی بحث برانگیز بود...علاوه بر اون بیانیه ای صادر شد که کمترین کاری که از دستم برمیاد حمایت و پوشش اونه...
 
بسم الله الرحمن الرحيم
و اذا لقوالذين ءامنوا قالوا امنّا و اذا خلوا الي شياطينهم قالوا انّا معكم انّما نحن مستهزءون

عجب نيست كه در بحبوحه هجمات فرهنگي به بنيادهاي اسلام ناب محمدي از طرف استكبار و دشمنان قسم خورده ي انقلاب، در داخل مرزهاي ايران اسلامي نيز حنجره هايي تيغ فحاشي و انكار بر روي فرزندان حقيقي روح الله بركشند؛ اين آئين تاريخ است كه مدعيان را بيازمايد و سره از ناسره باز شناسد.

كساني كه صرف همراهي جسماني با خميني كبير، آنان را در زمره مدعيان دروغين انقلاب گمارده بدانند انديشه امام امت نه آنچنان محفوف در پيچيدگي هاي تاريخي است كه نياز به تفسيرهاي منحرفشان داشته باشد و نه آنان تا بحال نشاني از آرمان و دغدغه ي آن يگانه ي دوران داشته اند كه براي جوانان امروز مغتنم باشند.

آقاي محتشمي كه مع الاسف ملبس به لباس روحانيت ايد!
اكنون كه نزديك به بيست سال از رحلت جانگداز امام بزرگمان مي گذرد، هيچ گاه از شما نه سخني شنيده ايم كه بوي شميم خميني دهد و نه خطي خوانده ايم كه اثر ملكوتي او را در دل و جان زنده كند. عجيب است نه آنگاه كه هم بزمانتان خميني را پيوسته به موزه تاريخ مي دانستند خروشيديد ونه آنگاه كه رفقاي حزبي تان فقه را پست ترين علوم خواندند، برآشفتيد. آيا در آن گاه دردناك هيچ احساس خطري براي انديشه امام، غيرت انقلابي تان را برنيانگيخت؟!

آقاي محتشمي!
 خاطره ي تاريخي فرزندان جوان روح الله آنقدر شفاف هست كه سكوت هاي مداوم شما را در برابر تاراج آرمان هاي امام و انقلاب برشمرد.

آقاي محتشمي!
لحن شما آكنده از عصبانيت جاه طلبانه است. چه چيز را از شما گرفته اند كه اكنون اينگونه فرياد مي زنيد؟ اكنون كه رهبر معظم انقلاب اسلامي دولت و رئيس جمهور را اصولگراترين دولت پس از انقلاب خوانده اند و در فقدان علمايي چون استاد شهيد مطهري و علامه طباطبايي، جوانان را به سمت شخصيت هاي درخشاني چون حضرت آيت الله مصباح هدايت كرده اند و شعارهاي انقلاب را زنده تر از گذشته دانسته اند و جهان را تحت تأثير آنها دانسته اند، شما را كدام انحراف از انديشه هاي امام برآشفته است؟ عجيب نيست، جز شما كسان بسياري به فغان آمده اند. همان ها كه از ابتدا ناله هاي خود را در سينه پنهان داشته بودند.

آقاي محتشمي!
فرمايش بلند مقام معظم رهبري در سالروز عروج ملكوتي امام راحلمان را:به شما يادآوري ميكنم: «فمن نكث فانّما ينكث على نفسه». آن كسانى كه از راه انقلاب برگردند، مثل كسانى هستند كه در تابستان روزه گرفته‏اند و تا اواخر روز، روزه را حفظ ميكنند، اما يك ساعت به غروب، دو ساعت به غروب طاقتشان تمام ميشود؛ افطار ميكنند. اين مثل همان كسى است كه از اولِ روز، روزه نگرفته است.»

آقاي محتشمي!
شما روزه خود را شكسته ايد و بارديگر تاريخ انقلاب را سرافكنده يك ريزش ديگر كرده ايد. شما را نصيحت مي كنيم كه به خود آييد و اگر حاضر نيستيد برسر ماجراجوييهاي سياسي كوناه بياييد لااقل از دنياي خود بترسيد كه فرزندان روح الله هشيارتر از گذشته –به لطف و تائيدات خداوند متعال- حافظ انقلاب و آرمان هاي خميني كبير (ره) است.

 انجمن وبلاگ نويسان فرزندان روح الله

پی نوشت ۱: هنوز وقتش نشده سربند یازهرا(س) ببندیم؟...

پی نوشت ۲: هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 •

...من

چشمها را باید شست    جور دیگر باید دید

...........................................................................................

پی نوشت۱: اگه سهراب نبود من چی کار میکردم؟ کجایی سهراب؟!

پی نوشت ۲: سلام!

پی نوشت ۳: یاد خاطرات افتادم و قدیما.رفتم سراغ سجلم.نوشته متولد ۲۰۰۲!...(به میلادیه دیگه.آخر باکلاسی!) اولین دقایق ورودم بود و اولین ایمیلی که ساختم این پسوند رو داشت...

پی نوشت ۴: اگه سالی یه بار هم یه پیرهن پاره کرده باشم تا الان میشه چندتا؟! برام غریبه نیست این دنیای مجازی...ندید پدید هم نیستم که جذابیتش کورم کنه...این فضای بی در و پیکر! رو منم میشناسم...

پی نوشت ۵: شنیدم یه حدیثی از...(درست یادم نیست.برای همین نمیگم از کدوم معصوم بود) : "اگه در یک مجلسی بودی و از یه مومن غیبت شد کافی نیست که اون محفل رو ترک کنی...باید بایستی و از آبروش دفاع کنی..." غیبت که واقعیتیست درمورد مردم این حکم رو داره اگه تهمت باشه چی؟...پیدا کنید پرتقال فروش را!!

پی نوشت ۶: اون دنیا اگه از همه چیز بگذرم از کسی که بهم نسبت ناروایی میده نمیگذرم...

پی نوشت ۷: قرار نیست بگم کیم! دل نوا داره میگه من چه کسی نیستم!...

پی نوشت ۸: یه صدایی تو گوشم میگه مثل بچه های خوب و پاستوریزه بیا و برو.سرتو بنداز پایین و...میشناسمش...غریبه نیست! خودشه...همون الیاس!...اگه باور نداری میتونم صداش رو ضبط کنم و برای گربه ی محلمون پخش کنم! درجا سکته میکنه!!

پی نوشت ۹: ساقی بودن خیلی سخته.باور کن!

از اون بالا هم دریا دیدنیه...مخصوصا وقت غروب!!

 

پی نوشت ۱۰: مخاطبم یه نفر خاص نیست.اینو گفتم که اگه اومد و خوند براش سوتفاهم نشه.

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | یکشنبه نوزدهم خرداد 1387 •

!صریر قبلیمان را آرزوست

شلوغ بود و در عین حال یه پاتوق!

انگار همه یکدیگر را میشناختند...جوی صمیمانه...

تمام پس اندازهای من و دوستم را که جمع میکردی کفاف نمیداد! تقسیم میکردیم.چندتا من میگرفتم چندتا هم او...

حالا چی؟

یه فضای ساکت و آروم...

اصلا جذابیتی نداره!(نسبت به قبل)

یادمه یه وقتهایی حس میکردم اومدم هیات! یه عالمه نشاط جوانانه ی الهی...

چه قدر اذیتشان کردیم! موقع انتخابات رو میگم.اصرار داشتیم که بشه پایگاه!!! دونفر بودند.یکیشون مخالف بود.میگفت اینجا زیر نظر بنیاد حفظ آثاره...غیر قانونیه...ما هم میگفتیم عیبی نداره که! غیر رسمی بین دوستانتون فعالیت کنید!...آخرش این شد که یکیشون قبول کرد و تراکتها از اونجا تا هیات دخمه(شهر ری) و تا مشهد و کلی شهرستان دیگه رسید...اون یکی به خونمون تشنه بود!!!

همه جور انتشاراتی پیدا میشد...از کتابهای روایت فتح گرفته تا امیر خانی تا سید مهدی شجاعی...حتی سی دی و نوار جدید و دیدنی و شنیدنی.

یه روز دیدیم نیستن!

همه چی عوض شده!

حتی کتابها!

فقط مجموعه ی وابسته به خودشون رو میفروشن...انتشارات بنیاد حفظ آثار و ...(نگم بقیشو دیگه؟!)

بعدها شنیدیم بیرونشان کردن!!! از طرف بنیاد البته!

الان شده یه فضای سرد و کاملا رسمی و اداری...

صریر...کتاب فروشی کوچکی بود در خیابان انقلاب...رو به روی دانشگاه تهران...

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 •

باز شاکی شدم

من نمیدونم خودم احتیاج به خونه تکونی دارم یا تلویزیون؟!

مردیم بس که اشتباهات مفتضحانه( بخونید سوتی!) دیدیم.

چندی پیش یعنی همین شنبه یه سریال پخش شد که اسمش...فکر کنم سایه های تاریکی بود.اون وسطا پسره از رویت چهره ی دختره به وجد میاد و به مثلا خواهرش میگه : " نگفته بودی خوش بر و رو هم هست!!!! " آمپر ما هم  (از سر تحجر گمانم) رفت بالا...

مگه قرار نیست تو رسانه ی ملی باشی؟! آموزنده ی علم و فرهنگ؟! چرا به منه جوون یاد میدی عشق یعنی نگاه؟! هرکی عاشق(هرچند این واژه برای این رفتار زیاده) میشه از سر یک نگاهه؟ همین کافیه تا بفهمی آخر داستان به مبارکه ختم میشه.

ما از جوونا انتظار داریم بی جنبه بازی در نیارن و ...اما این کارهارو تو تلویزیون موجه جلوه میدیم.(یه تذکر مهم :به عقیده ی بنده این جعبه ی جادویی هرچه قدر بد عمل کنه چیزی از وظیفه ی من و تو کم نمیشه.این طوری نیست دو روز دیگه هر خبطی خواستیم بکنیم بعد بگیم اینا که چیزی نیست! تلویزیون هم این جوریه.)

اما شاخ کردن یه عده:

این همه خواننده ی نوظهور همه از صدقه سری تو هستن! هی برای هرجشن ملی و مذهبی برنامه کم میاری ۴تا خواننده دعوت میکنی که چی؟ یادم نرفته برای شهادت حضرت زهرا(س) این قدر آهنگ شادمهر رو گذاشتی که همه رو خسته کردی.دو روز دیگه اینا به کمک تو برای خودشون کسی میشن.اون وقت میتونی جلوشونو بگیری؟ نمونش فرزاد حسنی که آدم خاصی نبود.اما تو اینقدر بزرگش کردی که...کی جرات داره به ایشون بگه بالای چشتون ابروه؟!

از آهنگ که بگذریم میرسیم به کج سلیقگیه جناب عالی نسبت به مداحان...برای اینکه یه تیکه نوحه پخش کنی از ۱۰۰ نسل اون ور تر این بنده خدا رو چک میکنی که نکنه خدای نکرده نماز صبح یکیشون قضا شده باشه! ببینم برای بازیگرات هم همین قدر وسواس به خرج میدی؟!

الحمدللله! سینه زنی هم حرامه.مخصوصا زمانی که یه کوچولو تند بشه.تو قسمت آخر سینه زنی های بیت رهبری رو هم نشون نمیدی!(رو رو برم هی!)

بماند که مرگ همه تسلیت داره اما خبر فوت یه مداح که همه میشناسنش رو هم اعلام نمیکنی!

یه چیزی بگم و تمومش کنم.اون روزی که مداح قطری رو دعوت کردی بسی شگفت زده شدم.تو و این حرفا؟! از اون عجیبتر مصاحبه با همسرش بود! مجری شما از خانومشون پرسید: شما چه جوری با حاج آقا آشنا شدید و ازدواج کردید؟!!!!! دیگه داشت شاخهام در میومد...

یعنی تو این چند سال ما یه پیر غلام نداشتیم که تو دعوتش کنی و ازش ۴تا سوال غیر کلیشه ای بپرسی؟ چرا خودمونو دست کم میگیریم؟...نکنه باز مرغ همسایه غازه؟!...(البته من به مرثیه های جناب قطری خیلی علاقه دارم.این صحبتها من باب مقایسه بود نه نادیده گرفتن لیاقتهای ایشون)

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

 من که نیازی به اعتقاد تکونی ندارم!(آخر اعتماد به نفس)

  تو برو یه فکری به حال خودت کن...

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 •

وطنم...پاره ی تنم...

حضرت امام خمینی(ره):

ریشه ی تمام اختلافاتی که فاقد هدف مشخص و مقدسی باشد به حب دنیا بر می گردد.....اگر تمام پیامبران الهی امروز در یک شهر گرد آیند ، هرگز با هم دوئیت و اختلاف نخواهند داشت ، زیرا هدف و مقصد یکی است ، دلها همه متوجه به حق تعالی خواهد بوده ، از حب دنیا خالی است.

پی نوشت ۱: گزارش یک روز میزگرد:

مهدی کوچک زاده: حاضر

الیاس حضرتی: غایب

لاله افتخاری: حاضر

سهیلا جلودارزاده: غایب

entekhabat

رفته بودم دریک جلسه ی پر شور سیاسی شرکت کنم.رفته بودم تا منازعات شما رو بشنوم...تا مناظره کنید و من قضاوت کنم...

اما شور و هیجان من اندکی طول نکشید...آقای حضرتی برایشان کاری پیش آمد و خانم جلودارزاده هم مانند آقای حضرتی یکباره دچار سانحه(از نوع خیر ان شاء الله) شدند و تشریف نیاوردند!

مدعیان مناظره چرا گاه و بیگاه از گفتگو طفره میروند؟ حتما ذهن ناقص من اشتباه کرده.ایشان میخواستند بیایند اما قسمت نشد.

پی نوشت ۲: بیژن نوباوه کاندید شد و علی رغم باور برخیها رای آورد.علیرضا دبیر و سردار طلایی هم دو نمونه ی دیگر از شورای شهریها برای اصولگرایان منتخب تا بدانید مردم به کسی آری میگویند که اعتمادشان را جلب کرده باشد...که کارنامه اش تجدیدی نداشته باشد...مراقب باشید حضورتان درخانه ی ملت صرفا جهت مطالبه ی حقوق مردم و خدمت به جامعه باشد...ارزشهای انقلاب را فراموش نکنید.چون ما هوشیارانه نمایندگانمان را زیر ذره بین کنترل میکنیم.یادتان باشد این قصه را پایانی نیست و اگر راه را اشتباه روید انتخابات دیگری هم هست و شما نیازمند جلب اطمینان ما خواهید بود...همیشه...اگر در خط امامید سخنان ایشان را به یاد داشته باشید...حب دنیا...

وطن

پی نوشت ۳: من با وجود تموم مسائل و نارسائیها رای میدم تا سرنوشت کشورمو خودم تعیین کنم.یقین دارم ماییم که باید میهنمونو بسازیم و  تک تک مشکلاتو حل کنیم.فقط کافیه هر کس در هر جایگاهی که هست وظیفشو بشنسه و بهش عمل کنه.انتظار یک قدرت خارجی نتیجه ای جز نابه سامانیهای موجود در عراق و افغانستان نخواهد داشت.

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 •

یار بی یار

بازهم شمارش معکوس تا یک روز بزرگ...

این بار با یک تحول آرام اما مهم...

گویا سردمداران اصلاحات باز لیدر و ایدئولوگ خود را جا گذاشتند...

آقای خاتمی مهم نیست که در چه گروهی هستی...موافق یا مخالف نظریات من...دلم میخواست کمی زیرک بودی.

خرداد ۷۶ یادت هست؟عده ای با نگرشی متفاوت به دنبال فردی بودند تا او سینه سپر کنند و خود حرفشان را بزنند...و تو غافل از همه جا در میتینگهای متفاوت شرکت کردی و شعار دادی و"رئیس جمهور "شدی...

مدت زمان زیادی نگذشته بود...انتخاب کابینه یادت هست؟ آن زمان که دست تو در گزینش وزرا بسته بود...نوبت سهم خواهی گروه ها بود دیگر! بخش سیاسی و فرهنگی را اصلاح طلبان برداشتند و در اقتصاد همچنان کارگزاران گردن کلفتی می کردند...کاش آن روز میفهمیدی...

کاش میفهمیدی آن زمان که می خواستند از قطار اصلاحات پیاده ات کنند تنها روزگاری بود که اطرافیانت با تو صادق بودند.

و وای از آن روز...۱۶ آذر ۸۳... برای روز دانشجو در دانشگاه تهران دعوتت کرده بودند...نه برای تمجید و تکرار یاردبستانی...بلکه برای تخریب تو...شعار پشت شعار...توهین پشت توهین...و چه زود از کوره در رفتی...انتظارش را نداشتی؟....................من و دوستانم که از منتقدانت بودیم شدیم یاران باوفایت...یادت هست چه قدر از تو که آن روز " رئیس جمهور " ما بودی حمایت کردیم؟حرمت قانون و ارکان نظام میبایست حفظ میشد...چه فحشها که نشنیدیم و چه کتکها که نثارمان نشد...حاضر بودیم بمیریم اما به " رئیس جمهورمان " اهانت نشود.

و تو باز هم زود فراموش کردی...کاش کمی هوشیار بودی و اطرافیانت را می شناختی...

و امروز که اصلاح طلبان در دور اول انتخابات شکست خوردند برای جمعه آتی تو را کنار گذاشتند...قربانی منافعشان شدی...اسم """یاران خاتمی""" از تبلیغات حذف شد تا به رای بیشتری برسند!

khatami

خاتمی عزیز امیدوارم این بار بازی سیاست را باور کنی و افرادی که گرد تو جمع شدند بشناسی...

امیدوارم.

!! نوشته شده توسط ساقی | 12 | شنبه سی و یکم فروردین 1387 •