...قصه...فقط
فرق میکنه...با همه چی! با همه ی میوه ها! حتی با پرتقال و گیلاس! این قدر متفاوته که همه هاج و واج نگاهش میکنن! میگن چه طوری میشه که خونی این طوری میشه؟!
خونی خودش هم نمیدونه...
و این میشه اول دردسر...
خونی گناهش اینه که نه مثل پرتقال ترشه نه مثل گیلاس شیرین...
خونی خودشه...خود خودش!
راهشو پیدا کرده...
راهی که کهکشون تا کهکشون با راه پرتقال و گیلاس فاصله داره...
عجله داره برای رسیدن...
میدونه وقتی نمونده...
با این همه شتاب میخوره به یه سد...
سد همون اختلافه...
خونی! تو چرا این شکلی شدی؟!
خونی! تو باید مثل پرتقال باشی! مثل پرتقال فکر کنی!
خونی! تو نه شکل و شمایلت مثل پرتقال و گیلاسه... نه طعم و مزه ات...
خونی! اگه بخوای ادامه بدی تو رو از جمع میوه ها طرد میکنیم!...
خونی! خجالت نمیکشی؟!
خونی! تو بی ارزشی! تو از جنس ما نیستی! تو...!
خونی!...
مصکن
قصل بیقراریها و بی تابیها...
قرار بود مسکن باشد و مکانی برای آرامش...
اما شد مصکن!
یا شایدم محل اسکان!
میگویند شهرهای جدید خوابگاه شده اند.چرا دور میرویم؟ اینجا در همین کلانشهر هم خوابگاه فراوان است...میروی و میایی...شب را هم سر به بالش میگذاری(اگر هم اندکی مستحبات بلد باشی صورت رو زمین و جهت به راست و...)
اینجا یا سکوت است...
یا فریاد...
تعادلی وجود ندارد...
مصکن میتوانست نقطه ی بروز اشتراکات باشد و مهربانیها...اما فقط ابراز تضادهاست...
اشتباه نکن!
من از فصل بی مسکنی ارمیا نمیگویم.مصکن او یا همان کاندویش افرادی را بهش هدیه داد که در دادگاه برایش اشک بریزند...هرچند کاشی ها بوی عشق نمیداد...هرچند بی تفاوتی نیویورک نشینی حاکم بود...

اما اینجا...تهران...قلب شهر اسلامی...غریبگی تا کجا؟...
"باید با آرمیتا حرف بزنم" ...
اما اینجا کسی حرف نمیزند...
باید با خدا حرف بزنم...میشنود...تنها کسی است که میشنود...در تنهایی...حتی از خشی و بقیه نمیخواهد که بیایند و خلوتمان را برهم زنند...
الهی...انت تسمع کلامی...

بعد نوشت ۱: اللهم صلی علی محمد و آل محمد واسمع دعائی اذا دعوتک و اسمع ندائی اذا نادیتک واقبل علی اذا ناجیتک فقد هربت الیک و وقفت بین یدیک مستکینا لک متضرعا الیک...
بعد نوشت ۲: بازهم جمعه است و...
دگر نفسی نمانده

قدیمترها تو کتاب تعلیمات اجتماعی میخواندیم "خانواده مهمترین رکن اجتماع است" من ساده از کنار این جمله عبور کردم...حتی خندیدم به این حرفهای تکراری...آن روزها نمی دانستم حقیقت جز این نیست.
بدتر از همه قرآن را هم نفهمیدم...این همه اصرار به تقویت این بنیان محکم...سوره ی نور را که سوره ی خانواده است خواندم اما ساده از کنارش عبور کردم...
اما امروز...
امروز خوب میدانم که سلام بی جواب یعنی چه...
چه زود فاصله ها دورمان کرد...
تنها گفتگویمان شد: ناهار خوردی؟!...بیا قرصهاتو بخور!...چه قدر حرف داشتم برای گفتن...چه قدر گفتم و اعتنایی نکردی...
هوای خانه مان سرد شده...تو که میدانستی من سرماییم! پس چرا؟...
اگر مرا باور نداری...اگر شک ذره ذره وجودت را گرفته...ومن متهمتر از همیشه...اگر...
من به خود حق نخواهم داد اندکی از عهدم با خدا بکاهم و فردی نخواهم شد که تو با تردید از من در ذهنت ساختی...
و میترسم از فردا...
پی نوشت:تو را قسم میدهم تا کنارم باشی...تو تنهایم مگذار...چون همیشه فرمانده قلبم باش...



