قبل از طوفان
گفتند: می دونی از کجا؟ همون مغازه هه که...
گفتم: کاش بیشتر از اینها ازش خرید می کردین!
نمی دونم تا حالا دیدین یا نه؟ واقعا صحنه نابی هست.وقتی یه مغازه دار موقع اذان تعطیل میکنه٬سجاده اش رو تو مغازه پهن میکنه و الله اکبر...تازه بهش اضافه کن ویترینش رو با عکس شهدا تزیین کرده.یه فروشگاه لوازم التحریر!
اون وقته که مثل مجسمه محو تماشای نوای عاشقانه اش میشی.مثل مجسمه چون نمی تونی از جات حرکت کنی.
دیوونه نوشت:
مگر این وادی دارالجنون است
که هر دیوانه دیدم یاعلی گفت
قرصهای آرامبخش خوشمزه تر از نقل و نبات
برداشت اول:
این کوچولو یه آقا پسر ۴ماهه است که شب تا صبح از سر دل درد و مادر آزاری! گریه میکنه.شبها هم که شیر خوردنش امون بقیه رو گرفته.قراره بزرگ بشه٬ مرد بشه٬ درس بخونه٬ بعدشم سربازی و کار و ازدواج.خوب و خوش و سلامت!

برداشت دوم:
برداشت اولتو بذار در کوزه آبشو بخور!
از ۲۴ ساعت٬ ۲۵ ساعتش رو خوابه.صداش در نمیاد.فقط یه جیغ کوچولو.اون هم از سر گشنگی!میدونی چرا؟ مادرش که ۲۴ سالشونه و ۲سال از ازدواجشون گذشته روزی ۴تا قرص اعصاب میخوره...
پی نوشت : دلیل ناراحتی روحیشون دیگه بماند!
نوای محبوب:
إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ
آیه ۳۰ سوره مبارکه فصلت
این وسط چی اشکال داره؟
درست نگفتیم «خدای ما الله است» یا «استقامت (ن)کردیم» ؟
چرا این همه خوف و حزن؟
درد نوشت: اگه خودت هم جای اون خانوم بودی شاید بهتر از این نمیشدی.عامل ناراحتیشون فیل رو هم از پا درمیاره.هرچند اگه ... اون وقت«اولیای خدا را نه حزنی است و نه خوفی»
به این میگن عشق
تو بسیج با هم کار میکردند.زمان جنگ بود و هزار و یکی فعالیت.اما هیچ کدوم به روی خودشون نمی آوردند.دختره که عرفا چیزی نمی تونست بگه پسره هم...نمی دونم!
میره جبهه.پسره رو میگم.
تا اینکه برای این آقا پسر گل حجله دامادی میزنند.یعنی شهید میشه...
می تونی حس کنی تو دل این دختره چی گذشت وقتی خبر شهادتش رو شنید؟
بعد یه مدت دختر قصه ما که از همه قصه ها واقعی تره خواب میبینه...همون پسره...از یه جای زیبا...دستش دو تا حلقه است.به دختره از علاقه اش میگه و حلقه رو دستش میکنه...یه ازدواج آسمونی آسمونی.
روابط عاطفی این دو تا بهتر از هر زوج دیگه ای بود.هرچی به دختره اصرار میکنند که ازدواج کنه قبول نمیکنه...
تا اینکه بعد مدتها یه روز همسرش بهش میگه من دیگه میرم.به خاطر خودت باید برم...تو باید ازدواج کنی.
پی نوشت ۱: این جریان رو یکی از دوستان برام تعریف کردند که از خاطرات خاله شون بود.
پی نوشت ۲: درسته که بعضی از خانومها میشن وبال زندگی یه زن و چندتا بچه یا یه آقا برای خوشگذرونی هزارتا کار میکنه اما آدمهایی بودند و هستند که خدا در زندگیشون جاریه...مثل یه چشمه نورانی تو یه زمینه سیاه می درخشند.
درد نوشت: دین رو هرجور که دوست داریم تعریف می کنیم.با توجیح غلط داریم خودمونو بدبخت می کنیم.
(...) نوشت: آیدی مایدی تعطیل! تخته اش کردم رفت! دوستانی که پی ام میذاشتن(مخصوصا سرکار خانوم آمیتا) دیگه نذارن.میخوره به در و دیوار!
سه شنبه نوشت: حالا (تازه یه کم) دارم می فهمم چرا وقتی آقا پناهیان خطبه همام رو شرح می دادند مردن که هیچ دلم هم نمی لرزید...
دیوونه نوشت:
آقای خوبم!
من خراب...بد...اما صاحب دارم.ندارم؟...
اگه اینجوری بگذره میگن کو آدمی که ازش دم می زدی؟ پس چرا به دادت نمی رسه؟
پرسشی از تاریخ
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

نزدیک شدن به حرم و تماشای گنبدت از دور
صحن طلایی و دوست داشتنی ترین مکان حرمت برایم
رو به روی ضریح و نزدیک نشدنم
شلمچه و قدمگاهت
کبوتران و نذر گندم
اینبار
اینجا
از هیچ یک نمی نویسم.
فقط یک سوال از خودم دارم.
آن روزها که به مشهد عزیمت کردین
ولیعهدی مامون را پذیرفتین
کسی از دوستان اعتراضی نکرد؟
آقا جان! مرا ببخشید که دنیای آن روزها را با امروز خودمان مقایسه میکنم.
اگر همچین اتفاقی در زمانه ما رخ میداد تردید دامن گیر خیلیها(به گمانم از جمله ساقی) میشد.
"او که خود با دشمنانش سازش کرده است! ما برای چه مبارزه کنیم؟! سرمان کلاه رفته!!"
مولای من! با تمام وجود دلم میخواست انعکاس این تصمیم ولاییتان را در بین دوستان بدانم...
عجب سوژه ای می توانست باشد برای خوارج پروری!
پی نوشت ۱: از میان خوانندگان کسی هست که جواب سوالم را با اسناد تاریخی بدهد؟
پی نوشت ۲: دعا و عشق بازی را میگذارم برای بعد...
ابتلا
"ریشه کلمه ابتلا معنی فرسایش میدهد.ابتلا آزمون است و از این رو آن را ابتلا گفته اند که گویی فرد در اثر کثرت آزمایش فرسوده میشود"
تو بیشتر امتحانات همه اصرار دارند ممتحن وقت اضافه بده.
اما اینجا قضیه فرق میکنه.
دلم میخواد خدا بگه داوطلب گرامی! فرصت پاسخگویی به سوالات به اتمام رسیده است.لطفا برگه ها را بالا بگیرید!
بگه تمومه و خلاص!
فقط یه مساله یه خورده کوچولو! وجود داره.
با کدوم دستم ورقه را میگیرم بالا؟
درد نوشت: وقتی گفتی "...دنیا اینجوری نمی مونه..." بدجوری بهم چسبید.با اینکه این حرف رو زیاد شنیده بودم اما اطمینانی که تو در بیانش داشتی با بقیه فرق داشت...
دیوونه نوشت: صورتش رو میذاره رو پنجره سرد.شیشه خیس میشه.این یعنی هنوز نفس میکشه...
یه کیسه پول میخوره تو سرت!
به فرید یه چک ۱۰۰ملیونی میدن و میگن تا شب باید خرجش کنی.
اولش هزارویکی مورد به ذهنش میرسه اما هیچ کدوم نتیجه نداره.
آخرشم لیلی نصیحتش میکنه و فرید متحول میشه!
پی نوشت ۱: فرید زود عبرت گرفت! لیلی خوب کمکش کرد!
پی نوشت ۲: دو هفته پیش یکی بهم گفت حرفات کلیشه اییه...
پی نوشت ۳: من نه مثل فرید متنبه میشم نه میذارم لیلی روم اثر بذاره! اگه یکی بهم یه چک ۱۰۰ملیونی بده میدونم تا شب باید چه جوری خرجش کنم...شب هم دیره! تا ظهر چیزی ازش نمی مونه.
پی نوشت ۴: اگه به تو همچین مبلغی بدن باهاش چه کار میکنی؟ برای یه بارم که شده بی سانسور حرف بزن!
درد نوشت ۱: دست فروش زیاد دیده بودم.اما این بار پیرمرد نظرمو به خودش جلب کرد.بهش می خورد ۶۵ ساله باشه.یه کتاب آموزش زبان انگلیسی جلوش بود و یه دفتر که باهاش تمرین میکرد...
چند وقت پیش یکی از دوستانم گفته بود تو خیابون ولیعصر(عج) یه پسربچه هست که که ترازو داره و کنارش یه کتاب درسیه.هم زمان مشق می نویسه.میگفت چند بار از جلوش رد شده همیشه اون یه صفحه رو می نویسه!
درد نوشت ۲: آخر قصه اینه که موندم اعتماد کنم یا نه؟
میت نوشت: ا ع ت م ا د...
دیوونه نوشت:
همه پولهامو آدامس بادکنکی میگیرم.
بادشون میکنم.
پاهام از زمین کنده میشه.
نگاهم میره سمت آسمون...
تقدیرنامه
- اون آقاهه که ۴۵ تا پیتزارو در کشور خودش بلعید وگرنه اگه اینجا بود پیتزا گرون میشد(قابل توجه صاحب وبلاگ زمزم دل)
- جعبه جادویی که با پخش فیلمهای کره ای ما را با فرهنگ این سرزمین آشنا میکنند(احتمالا به این نتیجه رسیدند که ایرانیها به اندازه کافی هند شناس شدند)
- تیم ملی که با اقتدار! از سد غیر قابل نفوذ! کره عبور کرد(توجه دارید که از مسئولین کره پول گرفتم تا از آنها بنویسم!)
- از دانشجویی که بدون تحویل پایان نامه لیسانس سرکلاسهای ارشد نشسته است!
- منوی رستورانها که یکی باید ترجمه اش کند!
- همسر فداکار و عاشق که برای شکوفایی شوهرش تلاش می کند( خوب تبلیغ کردم؟! )
- از وبهایی با پسوند آی آر! که از هفت روز هفته هشت روزش را در تعطیلات به سر می برند!
- این قالب که لینکهایی که در مطلب ارجاع داده شده را نشان نمیدهد!
- خودم که با وجود سرمای هوا هنوز منجمد نشده ام!

دیوونه نوشت:
شب
خدا
انتظار
رویا
و دعوای بی وقفه گربه ها که تمرکزت را بهم می زنند!
وسوسه
وسوسه رو میگم!
اونهم از نوع کودکانه...
یهو پیشنهاد داد برم بالای درخت گیلاس.
دلیلش خیلی یادم نمیاد.
فکر کنم می خواستم از اون مایعات چسبناک (بهش چی میگن؟! صمغ؟!) بردارم.
یکی از بچه ها یه چیزی آورد بذارم زیر پام.
رفتم بالا.
اما نامرد( درخته نه ها! اون بچه رو میگم) پایه رو برداشت.
هرچی داد زدم نیاورد.
اینقدر تکون تکون خوردم که شاخه های نازک درخت نتونستن تحمل کنن و به شکست انجامیدن.
یعنی افتادم! به همین راحتی.
دستم بدجوری درد گرفته بود اما زودی فراموشم شد.
یه فکر شیطانی زد به سرم:
آخ جون دیگه مشق امروز تعطیل شد!
بعدش یه خورده سرمو خاروندم و گفتم:
ای بخشکی شانس! نمیشد این دست میشکست تا تعطیلات تمدید میشد؟!
پی نوشت ۱: حالا که مدارس باز شده و مشق نوشتن بچه ها رو میبینم یاد خودم میفتم.
پی نوشت ۲: این مطلب با فرض اینکه از اینجا دانش آموز رد نمیشه و بدآموزی نداره نوشته شد!
پست قبلی نوشت:
انگیزه اول برای درج مصلاییه ریا بود و ریا!
اما انگیزه دوم نشون دادن شلوغی مردم در صفهای نماز بود به طور غیر مستقیم! می خواستم بهش افتخار کنم و افتخار کنی...
اهل طریقت دوست
به تو خیانت می کنند
مکن
تو را تکذیب می کنند
آرام باش
تو را می ستایند
فریب مخور
تو را نکوهش می کنند
شکوه مکن
مردم شهر از تو بد می گویند
اندوهگین مشو
همه مردم تو را نیک می خوانند
مسرور مباش
آنگاه تو از ما خواهی بود.
پی نوشت۱: من از آنها هستم؟...
پی نوشت ۲: بدجوری دیوونه این حدیثم!
بازی زندگی
چند حالت داره؟
یا گل میشه یا نمیشه!
اما نه...
ممکنه یکی به سمتش تکل بره و پاش آسیب ببینه و هرگز شوت نکنه...
ممکنه داور قبل ضربه زدن به توپ بگه آفساید!
ممکنه زلزله شه و بازی بهم بخوره...شایدم طوفان یا سیل...
ممکنه یه تماشاگر! یه نارنجک به سمتش حواله کنه و از شانسش(بد یا خوب) مستقیم بفرستش اون دنیا...
نود ۱: داور به نفع گرفته!
نود ۲: تیم ملی با مدیریت فعلی بعیده پاش به جام جهانی برسه! (عادل به علی بدوبیراه میگه)
نود ۳: کارشناسان به ظاهر کار+شناس کلی تحلیل می کنن و آخرش میفتن به جون هم!
نود ۴: بی خیال نود...
سردرد نویسی:
زندگی در نگهم گلزاری است
و تو با قامت چون نیلوفر شاخه پر گل این گلزاری
ای سراپا الماس
از حرامی بهراس
عبد نوشت: همیشه یه خدایی هست و یه صفحه شطرنج.مهره ها رو طوری میچینه که خودش می خواد...
منتظر اتفاقات غیر منتظره باش همیشه!
_ _ _شوری ما
اونم میگه: دکتر! خلبان! مهندس! معلم!
اما حقیقت یه چیز دیگه است...
بین این همه شغل یه نفر "مرده شور" میشه.
نمی خوام از اعصاب خرابش بگم...
نمی خوام از برداشت غلط مردم درمورد شخصیت اجتماعیش بگم...
حتی از حقوقش حرفی نمی زنم...
می خوام فقط یه سوال بپرسم:
روزی چندتا میت می شوره؟
مرده دیدن براش عادی نمیشه؟
آثار بازدید از قبرستون که یاد مرگ و در ادامه یاد خدا رو زنده میکنه از بین نمیره؟
پی نوشت: با همه این حرفها مرده شوری بد نیست.چون فوقش مرگ براش عادی میشه! ما چی؟ هر روز و هر شب با کارهامون ریا و دروغ و نیرنگ و خشم و... رو در زندگیمون عادی می کنیم.بازم گلی به جمال مرده شور!
پست قبلی نوشت: از مشورتتون ممنونم! خیلی استفاده کردم!! برای خودتون اسفند دود کنید!!! پاتونو با زنجیر به در خونتون ببندید یه وقت فرار مغزها نشید!!!!
دیوونه نوشت: هی به خودم تلنگر می زنم...مدام به دلم نه! میگم...اما اینها فایده نداره...باید یه کاری کنم تا خواسته ای(...) نباشه که بعدش مجبور شم سرکوبش کنم...
به کجا چنین شتابان؟!
پس راحت باش!
یه حساب سرانگشتی می خواد.لازم نیست بساط ماشین حساب رو پهن کنی.
چشماتو خوب باز کن!
هم موقع سحر که خوابت میاد!
هم موقع افطار که چشمات از سر ضعف قیلی ویلی میره!
یه نگاه به سفره (میز!) بنداز...
سرجمع قیمتش چه قدر میشه؟
وقتی یادم میفته افطار بعضیها یه جرعه آبه و سحریشون یه تیکه نون...

شب های یتیم نوازی مولا علی...
شب نشینی ما با سریالهای تلویزیونی...
یا اباصالح پس کی میایی...
ساده اما سرشار
تمام تلاشت رو می کنی.
حتی کارهایی که انجامش برای تو سخته.
اما دریغ از یه لبخند!
- تموم شد؟ برو این کار رو هم انجام بده.
چرا متوجه نگاه پر از محبتت نمیشه؟
چرا نمی فهمه می خوای بگی دوستش داری؟
×کاری که برای رضای حق نباشه بهتر از این نمیشه.نه اینکه اصلا محض خاطر خدا نبوده اما می دونم خورده شیشه هم داشته.اون طوری که لازم بود خلوص نداشت.×
بهت میگه امسال می خواد سحرها بیدار شه.
باورت نمیشه.
نمی دونی خوشحال باشی یا ناراحت؟
دوسال هرچی اصرارش کردی به گوشش نرفت.
بیدار نشد که نشد!
اما حالا که دیگه پیشش نیستی تصمیم گرفته کاری رو بکنه که این همه التماسشو می کردی.
×گاهی برای پیشرفت آدمها و کمک بهشون نباید حضور داشته باشم.فهمیدم و فهموندنم که یه جاهایی نبودنم بهتر از بودنم اثر می کنه.×
پی نوشت:
همیشه تصمیم به ظاهر منطقی من حکمت نیست.
شهید علم الهدی:
ما عاقلانه فکر میکنیم.عاشقانه عمل می کنیم.
یعنی میشه عاقلانه های منم مثل عاقلانه های حسین(علم الهدی) باشه؟
آخرش همه چی به تو ختم میشه:
وَقُل رَّبِّ أَدْخِلْنِي مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِي مُخْرَجَ صِدْقٍ وَاجْعَل لِّي مِن لَّدُنكَ سُلْطَانًا نَّصِيرًاآشتی با نوای محبوب
×ما که نمی فهمیمش!
×کلی برامون سوال پیش میاد!
×بعضی آیات شبهه وارد میکنه به عقایدمون و متزلزل میشیم!همون بهتر که چیزی ندونیم.
×من که عربی بلد نیستم!
یعنی منم می تونم؟...
برای ارتباط با قرآن اولین مرحله اینه که تابوی نفهمیدن رو بذاریم کنار.ممکنه فکر کنیم فهمیدن آیات قرآن فقط مربوط میشه به علما و ما توانایی این کار رو نداریم.اما واقعیت اینه که قرآن کتاب تک تک مسلمونهاست و همه میتونن بنا به طهراتشون ازش استفاده کنن(همین جا لازمه بگم بهره بردن از این سفره به میزان دانایی و تحصیلات نیست و فیاض بر اساس خواست بنده و پاکیش عنایت میکنه)
دومین موضوع مهم اینه که به آیات به صورت مجزا نگاه نشه.گاهی سوره ای رو می خونیم و یه آیه از اون سوره برامون سوال میشه و به بقیه توجه نمی کنیم.باید دقت کرد به کل آیات نگاه داشته باشیم.گاهی پیش میاد یه آیه ای به نظر ما به آیه قبل و یا بعد ارتباطی نداره درحالی که دیدن سوره به شکل کل واحد همه ی ابهمات رو برطرف میکنه.
بعد از این اساس نامه(موارد ذکر شده در بالا) به روش پیشنهادی میرسیم:
۱- کل سوره با دقت چندین بار خوانده شود.
۲- تفسیر (بهترین تفسیر المیزانه اما میشه برای شروع از نمونه هم استفاده کرد) سوره رو مطالعه کرد.
(تا اینجا برخی از سوالات که در ابتدای تلاوت به ذهن رسیده بود حل میشه اما هنوز نکات زیادی مونده)
۳- آیات رو براساس موضوعشون دسته بندی می کنیم.دسته بندی المیزان خیلی خوبه اما افرادی که وسواس بیشتری دارند می تونن بازهم خودشون به دسته بندی دیگه ای برسن.مهم اینه که بدونیم اصل رسیدن به غرض سوره است و این دسته بندی حکم یک پیکان راهنما رو داره و نیازی نیست زیادی سخت بگیریم.
۴- به کمک دسته ها و نوشتن عنوان هر دسته که موضوع چند آیه رو در پی داره روند کلی سوره معلوم میشه.ارتباط بین دسته ها بی ربطی(به نظر خودمون البته) برخی آیات رو از بین میبره.از اینجا میشه به هدف کلی سوره رسید.
۵- بعضی از واژه ها نقش اساسی دارند و لازمه روشون کار بشه.(کتاب التحقیق وسیله مناسبیه.) شناخت معنی واژه کمک بسیاری به فهمیدن سوره میکنه.گاهی یه واژه میشه غرر سوره.
۶- رنگ آمیزی! صفات خدا یک رنگ - دستورات یک رنگ - نهی یک رنگ - مسایل فکری یک رنگ - افعال یک رنگ - (بنا به آیات موضوعات رنگ بندی متفاوته) این رنگ آمیزی در نگاه اول به سوره بخش قابل توجهی از نکات رو معلوم میکنه.یعنی وقتی جندبار از روی سوره خوندی و چشمت به این رنگها خورد ذهن ارتباطشون رو کشف میکنه.
۷- میرسیم به روایات.هم میشه از روایات تفسیر استفاده کرد همینکه یه سری به کتب روایی زد.نکته: باید احادیث جعلی رو شناخت(علامه طباطبایی این کار رو در تفسیرشون انجام دادن) همینکه غرق در روایت نشد.چون حدیث اولا شان نزول(چی شد که این سوره یا آیه نازل شد؟) رو میگه.ثانیا صرفا به یک مصداق اشاره داره و ممکنه برخی در همون یک مصداق بمانند.در کل روایات به شناخت فضای سوره و یکی از مصادیق کمک میکنه.
۸- یه موضوع خیلی جالب اینه که آیات قرآن به شدت با ادعیه رسیده از معصومین ارتباط دارند.کم کم با کسب تجربه و آشنایی با سوره میشه ارتباطشون رو فهمید.(جدایی بین قرآن و عترت نه تنها وجود نداره بلکه مکمل هستند) چه بسا سوالی در سوره مطرح میشه و یه دعا یا زیارت نامه به کمک خدا(ناشی از همون طهارت اولیه) به ذهن میرسه و گره رو باز میکنه.
۹- مرحله ی بعدی (یعنی بعد از فهمیدن اینکه به طور کلی این سوره درمورد چه موضوعاتی بحث میکنه و شبهات وارده و سوالات رفع شد) به مصداق عینی میرسیم.
(اینکه قرآن صرفا به کلیات می پردازه یا میشه به مصادیق هم رسید خودش جای بحث داره و مطلب دیگه ای رو میطلبه.)
اینکه هرکدوممون در زندگیمون و در جزیی ترین مسایلی که برامون پیش میاد چه طور می تونیم از سوره استفاده کنیم.
مثلا سوره ی کوثر بسیار بسیار برای افرادی که دنبال کار فرهنگی هستن حرف برای گفتن داره.(تعجب میکنی؟! کاملا حقیقیه)
این موارد یک راه نوین بود برای ارتباط با قرآن.راهی که تجربه شده و بسیار مفید بوده.البته تا وقتی که خودتون وارد نشید و یک سوره رو به این شکل تشریح نکنید فقط خوندن راه گیجتون میکنه.اما بعد از انجام این اصول خودتون کم کم با این کار و حسن هایی که داره آشنا میشید.
برای اینکه بیشتر با این روش و نمونه ها و افرادی که روی اون کار میکنن آشنا بشید یه سر به لینک زیر بزنید:
پی نوشت: التماس دعا
اولویت یک ورزش
خیال همه راحت.
حالا هی جلسه پشت جلسه!
تحلیل از خودشون در میکنن!
بررسی عملکرد کاروان!
شناسایی نقاط ضعف!
دلایل رکود نسبت به گذشته!!!!
انگار هیچ کس نمیخواد بفهمه خانه از پای بست ویران است!
هی میاین میگین قبلا بهتر بودیم حالا خراب شد که چی؟!
حرف از تجربیات گذشته نزن...
بذار برم سر اصل مطلب:
دوره های قبل چه اتفاقی می افتاد؟
۱۰۰ نفر اعزام می کردین.۱۰ نفر(خوش بینانه ترین حالت) مدال می آوردن.اون ۱۰ نفر هم در تمامی دوره ها ثابت بودن: دبیر - خادم - رضازاده - نصیری -...
می دونی چی کار کردی؟
آدم نخبه پرورش دادی.بذار بهتر بگم: یه عده با استعداد بودن که شناسایی شدن و تونستن خودشونو بکشونن بالا.برات افتخار آفرینی کردن...پشت سرهم! همین باعث شد نفهمی چه خبره!
اگه مدالی هم کسب میشد صدقه سر همین افراد بود.وگرنه درگذشته هم مجموعه کاروان توفیق چندانی نصیبشون نمیشد!
این همه دور هم جمع شدین از خودتون پذیرایی کردین به هم فحش دادین و درآخر تیکه های عادل رو شنیدن برای یه بارم به تحلیل کارشناس محترم "ساقی" توجه کنید:
ـ ورزش کشور قایم به فرد است.با رفتن فرد پنچر می شود(نقطه)
- آموزش و امکانات برای تربیت جمیع ورزشکاران زبده کافی نبوده(نقطه) چرا(علامت سوال)
- چون دلت به یه عده پهلوون و قهرمون(بر وزن واژه ی قبل) خوش بود(نقطه)
- وقتش نرسیده به جای شونصدتا جلسه ی بی فایده و مقصرشناسی و پاس دادن همه تقصیرات به گردن یه نفر بفهمی باید یه تیم پرورش بدی نه آدم(علامت سوال)
×××گوجه ی اضافه×××
فضولی می کنم(طبق معمول!) :
برای دوره ی بعدی انتخابات شورای شهر تهران نگرانم! چه کسی جای خالی یک کاندیدای ورزشکار را پرخواهد کرد؟!
فضولی می کنی(بازهم طبق معمول!) :
*هادی ساعی!
*رضا زاده!
*قطبی!
*به علت افتضاحات پیش آمده در ورزش کسی از این جماعت را به شورا راه نمی دهیم(منظور همان مفهوم است که به معنای رای نمیدهیم می باشد!)
{جای خالی آنها...(آکولاد را نمیبندم به امید...)
دیشب زیرنویس کرد که نیمه پنهان ساعت ۱۹:۴۵!
پیشنهاد میکنم از ۱۹ تا اذان گوش بزنگ باشی!
اولویت یک گروه
مجموعه باید قائم بر فرد باشد یا اهداف؟
میدونی قایم بر فرد یعنی چی؟
یعنی اگه یه نفر رو تربیت کردی و بهش آموزش دادی و شد یه مدیر با لیاقت همه چیز درگرو حضور اون فرد میشه.با رفتن اون یه نفر کل مجموعه از هم میپاشه.
موضوع به این سادگیها نیست.
ممکنه الان این حرف یه گفته ی منطقی به نظر برسه.اما زمان عمل یکی از پارامترهایی میشه که اعضای گروه باید روی اون توافق داشته باشن.یه عده میگن باید کار ما ساختن مدیر باشه.یه عده دیگه هم میگن باید هدف رو پررنگ کرد تا هرکسی که وارد شد هم بتونه خودش بهره ببره همنیکه اگه یه روز مسئولیتی به عهده گرفت به خوبی انجامش بده.
نظر شخص شخیص ساقی هم که واضح و مبرهنه دیگه؟
اگه شهید چمران پایه یه کار درست و تشکیلاتی محکم رو نریخته بود با رفتنش دیگه مبارزه ای ادامه نمیداشت.درسته که سیدحسن نصرالله رهبری با تدبیر در اداره حزب الله محسوب میشه اما رمز موفقیتش در رسوندن رسالتش به مردم و زنده نگه داشتن آرمانهاست.زیر نظر این مدیر کارآمد افرادی تربیت میشن که هرکدومشون میتونن یه سید حسن باشن...
تاحالا شنیدی میگن : "امام(ره) که رفت دیگه این انقلاب انقلاب نشد!" اما حقیقت اینه که .......................................................................
(فعلا سانسور شد! اگه لازم بشه درمورد این موضوع هم صحبت میکنم)
پی نوشت: برای پیدا کردن عکس مربوط طبق معمول داشتم جستجو میکردم که...! کلی تصویر مستهجن نشونم داد(تا حالا یه جا این همه آشغال ندیده بودم).از خیرش گذشتیم!
بعد نوشت:
دوست
دانشجو بود.
یکی از رشته های هنری.
پسری شهرستانی.
خوابگاه نرفت.
خانه ی مجردی گرفت.
یک هفته دانشگاه نیامد.
کسی متوجه نشد.
همسایه ها را آزار می داد.
بوی تعفن.
جسد مدتها در خانه مانده بود.
یک هفته.
دوستی نداشت لابد!
یعنی بودند کسانی که ادعای رفاقت می کردند.
اما...
دوستی های امروز پر از فریب...
پر از دروغ...
پر از سوءاستفاده...
البته حتما کسانی هستند که از سر دلسوزی ترحم می کنند...
اما به گمانم ترحم دوستی نیست.هست؟
دوست یعنی همراه شادی ها.
غمخوار غمها نه حس ترحم نسبت به غصه ها.
دوست یعنی باید از خود گذشت.
عاشقانه تلاش کردن برای یاری عزیزش.
دوست قوتهای عزیزش را تقویت می کند و ضعف های او را برطرف.
نه بی تفاوتی...
اگر دوستمان را یافتیم رهایش نکنیم...دلگیرش نکنیم...قدرش را بدانیم...
دوستی گوهر نایابیست در این زمانه...
گوهر را در صدف نگه داری کنیم...
یه روز میشه منم میرم...شما رو تنها میذارم...
ای بترکی حباب که منو جوون مرگ کردی![]()
اگه بهم بگن ۲۴ ساعت تا آخر عمرت مونده...
اولش غش می کنم
و کلی از این ننه من غریبم بازی ها درمیارم! وقتی بهوش اومدم اینقدر گریه میکنم تا دوباره بیهوش شم...این کار به اندازه ی ۶بار تکرار میشه!
بعدش یادم میوفته که باید کارها رو راستو ریس کنم.همه رو جمع میکنم و توصیه های لازم رو به شرح زیر می فرمایم:
اولا بهشت زهرا منو نبرید! یه قبرستون باکلاس همین بالاشهر پیدا کنید که پر دار و درخت باشه! مرده هاشم باکلاس باشن!
قبرمو ۶طبقه بگیرید که طبقه ی آخرش پنت هاوس باشه! میدونی نمیخوام دلم بگیره!
دوست دارم جام وسیع باشه! راستی تو طبقات دیگه کسی رو خاک نکنیدا! کلش مال خودمه!
باید مراسم کاملا آبرومندانه برگزار شه...چلوکباب سلطانی و میگو با سس مخصوص بدید به ملت! حلوا و میکادو و خرمای شکم پر و دسته گل یادتون نره! راستی من از گلایل بدم میاد
برام گل مریم بزنید! کنارشم نرگس!
تموم املاک و مستقلات میرسه به خانوم بچه ها! البته به شرطی که پسرام ۴۰ سالگی زن بگیرن و دخترهام ۳۰ سالگی برن خونه شوهر
زنمم باید تا آخر عمر بیوه بمونه! مشکی رو از تنش در نیاره! اشک چشماش در فراق من خشک نشه! وگرنه به وکیلم گفتم یه ریال به کسی نده![]()
وقتی سخنرانی به پایان رسید باید چندتا نامه ی فدایت شوم بنویسم به اونهایی که نتونستم مستقیم بهشون بگم: ![]()
فدایت شوم ![]()
![]()
دیگه فکر کنم سر ظهر شده.یه آژانس میگیرم میرم رستوران...(اسمشو بلاگفا گفته نگو تبلیغات میشه
) و غذاهایی که قراره مجلسم بدن رو خودم میگیرم تا هم دلی از عزا درآورده باشم و هم کیفیتشونو امتحان کنم![]()
داره بعد از ظهر میشه...
یواش یواش رفتن رو باور میکنم...به راننده میگم برو بیت...داره نزدیک میشه...قلبم تندتر میزنه...بهش میگم برو جلوی در اصلی...از دور نگاه میکنم و میگم آقا جون نشد دورت بگردم...
غروب هم داره میرسه...دلم پر کشید به سمت هیات...میخوام برم اونجا تا حاجی فریاد بکشه...پیرهنشو پاره کنه و بگه:
حسین(ع) می بده...
سالار زینب(س) می یده...
بر این سگ امشب می بده...
می بده...
می بده...
ایراد نگیر! همه ی حرفایی که میخوای بزنی رو حفظم.کل زندگیم با عالم و آدم بحث کردم...اما امشب به حرف هیچ کس گوش نمیدم...می خوام بد مستی کنم...
عقل از سر من پریده و دیوونگی جا گرفته
حرف اگه داری با خدا بزن
عقلمو خدا گرفته...
من این عشق بازی ها رو دوست دارم...می خوام ثانیه ها متوقف شن...اما حیف که دیگه دعای آخر مراسمه و حاجی داره به زور با خس خس گلوش اللهم عجل لولیک الفرج رو میگه...
تموم میشه...میام بیرون...
ساعت ۱۰ شبه...به راننده میگم برو بهشت زهرا(س).چپ چپ نگاهم میکنه...شاید با خودش فکر میکنه برای من روزبه بهتر باشه...
نزدیک میشه...میترسه...راهنماییش میکنم سمت گلزار شهدا...پیاده میشم و بهش میگم اینجا آخر خطه...پولش رو حساب میکنم و میگم لازم نیست منتظرم بمونی...و او به سرعت دور میشه...
جاهایی که دست و پا شکسته بلدم رو زیارت میکنم...چی میگم بماند! بیش از حد خصوصیه...میرم سمت مزار شهدای گم نام...پاهام دیگه رمق نداره...میفتم زمین و زار میزنم...لحظات آخره...زمزمه میکنم:
آرزوم اینه رقیه(س)
ای که هستی نور عینم
وقت مردنم تو بیای من گل رو تو ببینم...
عشق...عشق...عشق مدد مدد مدد...
آرزوی اول من
التماس آخر من
اینه که موقع مردن
پابذاری رو سر من
عشق...عشق...عشق مدد مدد مدد...
....................
کاش میشد بدونیم روز آخر عمرمون کیه...همیشه اجل وقتی سر میرسه که یه عالمه کار ناتموم داریم...هرچند بعید میدونم اگه ۲۴ ساعت آخر رو بدونم بتونم به این کارها برسم...بذارن...
تو می تونی...اگه خودت بخوای

شبای جمعه که میشه
دلا بهونه میگیره
هرکی میاد سر یه قبر
ازش نشونه میگیره
اما یه مادر
غمگین و آرام
میاد کنار
شهید گم نام
شبای جمعه که میشه
دلا بهونه میگیره
هرکی میاد سر یه قبر
ازش نشونه میگیره
یکی سر قبر پدر
یکی کنار مادرش
یکی کنار خواهرو
یکی پیش برادرش
اما یه مادر
غمگین و آرام
میاد کنار
شهید گم نام
یه جعبه خرما برای
فاتح خونی میاره
آروم میاد میشینه و
سر روی سنگش میزاره
میگه تو جای بچمی
گوش بده به حرفای من
از بس که اینجا اومدم
درد اومده پاهای من
آخر نگفتی
کسی رو داری؟
یا که مثه من
بی کس و کاری؟
اگه تو مادر نداری
برای تو گریه کنه
شبای پنج شنبه بیاد
به قبر تو تکیه کنه
قصه نخور من مادرت
منم همیشه یاورت
نمیذارم تنها باشی
مدام میام بالاسرت
از تو چه پنهون
یه بچه دارم
چند ساله از اون
خبر ندارم
آخ که دلم برات بگه
از پسرم یه خاطره
لحظه ی جبهه رفتن و
ساعتی که میخواست بره
از اون لباس خاکی و
از اون کلام آخرش
هرقدمی می رفت جلو
نگاه می کرد پشت سرش
دیگه نیومد
رفت ناپدید شد
چشام به دربه
خونه سفید شد
بسه دیگه خسته شدی
دوباره خیلی حرف زدم
با اینکه قول داده بودم
اما بازم گریه شدم
خدا نگه دار پسرم
فعلا ازت جدا میشم
شاید مسافرم بیاد
زشته تو خونم نباشم
...
چند ساله مادر
کارش همینه
خبر نداره
بچش همینه
پی نوشت ۱:مدت هاست عادت کردم برای براورده شدن حاجت خودم امیدوار نباشم...میدونم علتش خودمم...یه روسیاه..غرق گناه...اما خدای مهربونمون شاهد بود این بار برای خودم هیچ چی نخواستم...هرچی بود برای "تو" بود...

پی نوشت ۲:چه قدر زمان کند میگذره...
پی نوشت ۳:منتظرم...
پی نوشت ۴ :امام باقر(ع) می فرمایند
کسی که واعظ درونی نداشته باشد موعظه های مردم سودی به او نمی رساند.
پی نوشت ۵: دیشب...لیله الرغائب هم یاد "تو" بودم...
پی نوشت ۶: به حرمت ماه رجب که ماه خداست تمام آخرین جملاتت وقت رفتن و تک تک آرزوهای آسمونیت محقق خواهد شد...
بعد نوشت:توضیحیه ی لیله الرغائب
منم مفاتیح رو دیدم.البته همون پنج شنبه...واضح توضیح نداده بود!
گفتم عیبی نداره...
شب اول رجبه و عزیز خدا...برای من میشه لیله الرغایب تا برای آرزوهای او (همون "تو" در پی نوشتها) دعا کنم....
اگه هفته ی بعد باشه چه بهتر! من دوتا شب آروزها داشتم.
!بعد نوشت یک آگهی
ثبت نام اعتکاف ویژه ی آقایان
زمان ثبت نام از ۲۰/۳/۸۷ تا ۱۵/۴/۸۷
ظرفیت ثبت نام خواهران تکمیل شد
دفتر مسجد
پی نوشت ۱: من هنوز نفهمیدم باید بگیم آقایان و خانومها یا برادران و خواهران؟!
پی نوشت ۲: مگه مجبورید آخه؟! خب نمیخوان شرکت کنند دیگه! چرا التماس میکنید؟!
پی نوشت ۳: خروج از حاکمیت نه ببخشید واقع گرایی!:
الحمدلله حائل بین آقایون و خواهران! دیوار بتنی نیست! یه سری قفسه است که میشه به راحتی جا به جاشون کرد...نیازی نیست تعداد طرفین برابر باشه.چرا بر حسب تقاضا مدیریت نمیکنید؟!
پی نوشت ۴: اندر نتایج عدم حایل بتونی:
بعد نماز صبح...در عنفوان(درست نوشتم؟!) تاریکی... طرفین روی سقف مسجد نور موبایل انداختن بازی میکنن!...بعد از افطار هم بستنی پراکنی!...در مواقع روزه داری هم هی ساک هست که از اینور میفته اون ور! از اون ور میفته اینور!...(البته کاملا اتفاقیست!!!)
پی نوشت ۵: با همه ی این حرفها و خاطرات شیرین! اون سه روز یه چیز دیگه است...مناجات با خدا و به قول حاج آقا امجد تفکر...خوش به حال دوستانی که قسمتشون میشه برن...
پی نوشت ۶: امسال منو راه نمیدن.............................
...............................................................دعام کنید.
بعد نوشت:توصیه شهید محسن سیفی ( به نقل از بسیجی شهید محمد عبدی):
هر وقت براي حضرت زهرا(س) گريه مي كنيد اشك هايتان را به سينه بكشيد.
در وقت خواب وضو بگيريد و وقتي در رختخواب قرار گرفتيد سه مرتبه بگوييد يا زهرا(س).
وقت صبح براي گرفتن وضو و اقامه نماز صبح هم ياد زهرا(س) از خاطرتان نرود.
یازهرا(س)
بعد نوشت ۲: دنبال دلیلش نگرد...
دلم به شور و شینه
تو بین الحرمینه
و مشق هرشب من
نقطه سر خط حسینه(ع)
عشقو بهونه کردی
تو دلها خونه کردی
ما دیوونه نبودیم
ما رو دیوونه کردی
عشقت تو دل غصه کاشت
اسممو مجنون گذاشت
که جبرئیل از جنون
واژه ای بهتر نداشت
بی تو دلم غروبه
قلبمو هم میکوبه
قربان قاف عشقت
مقلب القلوبه
دوباره بیقرارم
یه آرزویی دارم
صورت راست رو تو قبر
رو زانوهات بذارم
آرزومه پاک بشم
مرغ باغ افلاک بشم
تو کربلا بمیرم
صحن نجف خاک بشم
...برای ننوشتنهایم
خداحافظ همین حالا..."
این نقدی بود که یه عزیزی برام نوشته بود.البته بعدا هم به سمع! ما رسوند.اون موقع جواب ندادم...گفتم بگذریم! اما حالا میخوام بگم...
حق با توست! من چیزی ننوشتم...
میدونی چرا؟
چون میترسم...از دروغ گفتن میترسم...اصلا ازش بدم میاد! نمیگم و انتظار دارم کسی بهم نگه...
چرا دروغ؟
بگم یا ابن الحسن دلم برات تنگ شده؟
کدوم تنگ؟!
بگم آقا دوستتون دارم؟!
آقا هم میگن: اگر شیعیان ما مرا اندازه لیوان آبی میخواستند ظهور حاصل میشد...
بگم برای فرج دعا میکنم؟!
خدا که خوب میدونه و شما هم ولایت دارید بر قلب من...میدانید که این دعا یک جور ابزار است برای من! حقه! فریب! میگویم تا به این وسیله خداوند دعاهای دیگرم را مستجاب کند!...
منتظر بودم؟!
من معنای انتظار را خوب میفهمم...چه شبها که به امید یک صدا...چه روزها که به امید یک نگاه با انتظار سپری نشد...چشم به راه کسانی که دوستشان داشتم...دوستشان دارم...و آنهایی که نیامدند...اگر بگویم همین حس را برای مهدی(عج) تجربه کردم به صراحت دروغ گفته ام...
پی نوشت ۱:تو بگو با چه رویی بنویسم؟...
پی نوشت ۲: یاابن الزهرا(س)!
اگه ما رو دوست ندارین
یه اشاره بسمونه...
خودتون بگید که این دل
بمیره یا که بمونه؟...
پی نوشت ۳:
دلی که عاشق نمیشه
سنگ دلی بد نیست همیشه
یه روز دل سنگ منم
سنگ فرشهای حرم میشه
پی نوشت ۴:...
(فقط سه نقطه.شاید یه روز گفتم.شاید!)
پی نوشت ۵: اشعار مال من نیست.اهالی فن صاحب ابیات بالا را میشناسن!
ن د ا ر م
پول؟! جیبم تارعنکبوت بسته!
همه چی گرونه! زندگیه و نداری!...
...
چندبار تا حالا جملاتی از این دست شنیدی؟
من که دیگه حفظ شدم!
اما دیگه کو گوش شنوا؟!...
شبد عید که میشه از بالا تا پایین همه جا ترافیکه.مراکز خرید هم از شدت جمعیت درحال ترکیدن هستن!
غیر از شب عید هم...چی بگم؟! تاحالا من ندیدم از ولی عصر(عج) گرفته تا کوچه برلند تا بازار کویتیها تا...خلوت بشه!
اگه نداری پس این همه خرید از آسمون میره تو خونه ات؟!
گفتم خونه!
به به! به به!
مبلمانتون تازه عوض کردین؟!
مایکروفر هم که اضافه شده!
"آره دیگه.چه کار میشه کرد! دیدم لازمه! باید بخرم!"
این لازمه رو من ترجمه میکنم:
همسایه بغلیمون داشته باشه ما نداشته باشیم؟! چیمون از اونها کمتره؟!
یکی نیست بگه تو ۵۰ متر خونه این همه وسیله چپوندی که چی بشه؟! تازه اگه نگم ۶ماه یه بار حداقل سالی یه بار محض تنوع!(بخون چشم و هم چشمی) نو نوارشون میکنی!
این همه ولع برای چی؟
مگه مجبوری کت شلوار جدید بگیری...رو ماشینت چنجر(از لحاظ املایی درست نبشتم؟!) بذاری؟! تازه اونم قسطی!!! معلومه دیگه آخر ماه کفگیر به ته دیگ میخوره و آه و ناله بلند میشه که ندارم!!!
مشکل ما از بی پولی نیست!
بلد نیستیم خرج کنیم!
بلد نیستیم پس انداز کنیم!
بلد نیستیم چشم ولع رو در بیاریم!
بلد نیستیم مسلمون باشیم...
تجمل...اسراف...زیاده خواهی...

پی نوشت ۱:ساقی اینکه تعدادی از مردم واقعا از لحاظ اقتصادی مشکل دارند و به سختی زندگیشون رو اداره میکنن نادیده نمیگیره اما حرفش اینه که بخش قابل توجهی از جماعت فقط بلدند غر بزنند! و بی کفایتی خودشون رو در امر مدیریت وسوسه ها و تدبیر منزل نادیده میگیرند.
پی نوشت ۲:ساقی با بیرحمی تموم میگمه این قشر هربلایی سرشون بیاد حقشونه!
پی نوشت ۳: به علت فتواهای جدید ساقی دنبال یه پناهگاه امن میگرده! الانه که بریزن سرش و ...!!!
!یه پی نوشت از نوع پست
خواستم پس(مجهز به کسره تحت "س"!) نوشته های قبلی بنویسم دیدم خیلی مفصل میشه.
این همه اصرار درمورد بیان نمونه دلیل داشت!
راستش خسته شدم از حرفهای تکراری...
نمیگم تکرار لازم نیست اما باور کن تا یه حدی کفایت میکنه.نه؟!هم
کتابها رو ورق میزنم.خصوصیات امام(ره) رو
میخونم:تقوی...صلابت...مدیریت...شجاعت...(تا فردا هم بنویسم کمه)
این صحبتها قشنگن.کسی مخالفتی نمیکنه.یعنی برای پریستیژش مضره!!!
اما موقع عمل که میرسه همه ی اینها میشه شعار!!!
من اگه دم از امام (ره) میزنم باید باید کارهام رنگ و بوی خمینی(ره) رو بده.
نیازی نیست رهبر باشی!
در هر موقعیتی که قرار گرفتی فکر کن روح الله بود چه میکرد؟...
بیان نمونه کمک میکنه برای تمرین خمینی وار شدن!
اگه من جای امام (ره) بودم؟....
اگه امام(ره) جای من بودن؟...
!...تو خواب هم نمیتونستم ببینم یه روز
پسری از رو به رو و دختری هم جهت با ما در حال حرکت بودند...
(تا اینجا مشکلی نبود)
یه دفعه این آقا پسر(آقا هم از سرش زیاده!) دستش رو کشید رو سر و صورت دختری که از کنارش عبور میکرد...فاصله شون با ما زیاد بود.نفهمیدم این دختر چه عکس العملی نشون داد.فقط میدونستم که خودم شوکه شدم...باورم نمیشد...
از دور مدام به پسره نگاه میکردم تا بهم نزدیک شد.از کنارم گذشت.برگشتم و یه داد حسابی کشیدم رو سرش...یادم نمیاد چی گفتم! اما هرچی بودبا جیغ و فریاد بود(دوست از همه جا بیخبر من هم که صحنه رو ندیده بود حسابی ترسید!) آخرش بهش گفتم میدمت دست گشت تا بدونی با کی طرفی!!
میدونی چی گفت؟ باورش نمیشد همچین برخوردی باهاش بشه! شروع کرد به معذرت خواستن...حسابی عذرخواهی کرد(هرچند این ننه من غریبم ها به درد خودش میخورد)
اما چرا یه نفر به خودش اجازه میده همچین کاری کنه؟
چرا این پسرک("ک" جهت کوچک سازی!) ترسید؟
اینقدر نسبت به هم بی تفاوت بودیم...اینقدر کاری به کار هم نداشتیم که هرکی هرکاری(...!)دلش بخواد میکنه بدون اینکه انتظار یه واکنش از دیگران داشته باشه.
امر به معروف و نهی از منکر رو سپردیم به چندتا ارگان خاص و خودمون رو از زیر بار مسئولیت کنار کشیدیم(مضمون صحبتهای آقا پناهیان)
تو همه چی لازمه به هم تذکر بدیم.اما این کار رو نمیکنیم.اگه هم کسی بکنه همه هز تعجب شاخ درمیارن!
تو صف اتوبوس ایستادی...گرما هم بیداد میکنه...یه نفر میگه:این ماشین مسیرش کجاست؟ بعد می ایسته سر صف!!! بهش میگی شما جاتون اینجا نبود.لطفا نوبت رو رعایت کنید! خودش که کلی غرولند میکنه و ادعای سرخطی داره که هیچ دیگران هم اندازه ی پشیزی حاضر نیستن ازت حمایت کنن از تو که نه...از حقشون دفاع کنن...
ادعای روشنفکریش میشه...اگه آقا باشه با کت شلوار و(...!) اگه خانوم هم باشه که(...!) آشغالشو میندازه زمین! برش میداری! بهش نگاه میکنی که خجالت بکشه! اما یه جوری نگاه میکنه که:به تو چه!!!
و...(اگه بخوام ادامه بدم این نوشتار زیادی طولانی میشه.پس به این چند نمونه اکتفا کن)
کی میخوایم به فکر هم باشیم؟ کی قراره به رشد مردم و سرزمینمون کمک کنیم؟کی...؟!
پی نوشت ۱:صحنه ی اول تو شلوغی خیابون انقلاب رخ داد! باورت میشه؟!
پی نوشت ۲:منظور از (...!) یک خودسانسوری بود.جهت حفظ ادب نوشتار!
باز دیر رسیدم
چه روزهایی که دلم هیات میخواست...
چه روزهایی که هوایی شده بودم...پرواز...
اما یادم رفت که آسمون هم یه دروازه داره که هرکسی رو راه نمی دن.

اما چه دیر فهمیدم و چه زود فراموش می کنم.
سوختن بهترین پاداش عشق دیوانگان است...
وچه زیبا سوختند...
به یاد لانه های سوخته...
مدینه...میخ افروخته...
مسجد ارک...
حسینیه ی شیراز...
یا زهرا(س)


