غدیر من
۱- انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی
۲- یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک
۳- انا کتاب الله الناطق
۴- انا انزلناه فی لیله القدر
شب قدریست غدیر٬ گر قدر آن بدانیم....
اگه غدیرمون رو تکرار نکنیم٬ جماعت بنی ساعده کار خودشونو می کنند...
عید ولایت مبارک.
مسافر یعنی همین.یه روزی میاد یه روز هم میره...
ساقی هم باید بره تا بمونه...
می خواستم آخرین مطلب دل نوا از ولایت باشه.
اینجا رو حذف نمی کنم تا مثل دفتر خاطرات ورقش بزنم.
خیلی چیزها از دوستانم یاد گرفتم و باز هم میخوام یاد بگیرم.پس بهتون سر میزنم اما بی نشونه...
ساقی حسود و فضول رو حلال کنید.
ما و موسی هم سفر بودیم اندر راه عشق
او به مقصد ها رسید ما هم چنان آواره ایم

چند وقت پیش مدیریت محترم وبلاگ زمزم دل زحمت طراحی این مهر رو کشیدند.الان موقعشه که ازش استفاده کنم.
موقع خداحافظی که میشه یه عالمه حرف هست برای گفتن.اما انگار این دستها یاری نمیکنه برای نوشتن...
میرم تا یاد بگیرم بدون "من" بنویسم.
خدا نگه دار
تکرار
کبریتُ یه بار بکشی کافیه.
خدایا!
آتیشش رو اینقدر چاق نکن.
یه بار کافی نبود؟
این دفعه چندمه که...؟
ارحم...

رها
مرا زسرزنش غیر مترسان
که چون تو باشیم باکی نیست
بهونه
چشمهایم به در می ماند
"او"٬...شاید جایی میان رفتن و ماندن می ماند
"من" شاید چشمهایم به در می ماند
تو٬
قصه٬
شعری ناتمام بغض صد سال را می ماند
"او" نیامده٬ و"من"٬...ما٬...نه
پروانه٬ به خاطر بویش بی روح می ماند
دفتر بی تاب تر از همیشه روی طاقچه دلتنگی با اشک می ماند
"او" نیامده٬
پروانه ها! سرود شمع جایی در یاس گداخانه دل تان
با بی تابی می ماند
وتو٬ چهره ات شقایق های داغ دار دشت را می ماند...
و "او" هوز هم نیامده
و "من" چشمهایم به در می ماند...
پی نوشت: از دیروز تا حالا بارها و بارها «من او»ی امیرخانی و «من او»ی طلبه رو با خودم تکرار کردم.
واما درویش مصطفی...
کجایی سهراب؟...
«من او»ی ساقی: زنده باد قیچی سانسور!
آهای! آهای جوونا! بوی گلاب نمیاد؟...
قبل دیوونه نوشت: قرار(چه واژه مسخره ای!) بود امروز مطلب دیگه ای دل نوا رو آلوده کنه از منیت هایم٬ اما...
از سر بی کاری!! تک تک نوشته های اینجا رو از اردیبهشت ۸۶ تا آذر ۸۷خوندم.
دیوونه نوشت: پنهان میشه اما انکار نمیشه. میخوام به خودم دروغ بگم اما نمی تونم.
نوای محبوب:
خدا میگه: وقتی بهت "کوثر" عطا کردم٬ قربانی کن!
بهم میگه "کوثر" ت رو قربانی کن...
ادامه دیوونه نوشت: خدایا! دیروز عید قربان بود...من همه تلاشمو کردم اما نشد.آخه این چی بود امروز روزی من کردی؟...
هی از من او فرار میکنم٬ هی میاد دنبالم...
رساله دیوونه:
عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه،حکماً عاشقه،نفسش هم تبرکه...
یاعلی مددی
پی نوشت: جو گیر شدم! بی خیال!
بدون مخاطب خاص
بال من
مال تو
فرصت پرواز من
پیشکش خنده خوشحال تو
می پری
شاد شاد
می شوی
غرق نفس های باد
می گذری از همه ابرها
می شوی چون نسیم
قاطی احساس دو تا یا کریم
می رود از خاطرات
یاد من و غصه بی بالیم
من ولی
یاد تو می افتم و خوشحالیت
غصه فراموش دلم میشود
وقت تماشای سبک بالیت

پی نوشت ۱: واضح و مبرهنه که شعر فوق از ساقی نیست.
پی نوشت ۲: تا حالا شده شعر یه شاعر بی چاره رو بخونی و اون طور که خودت می خوای معنیش کنی؟! بی خیال اینکه اصلا شاعر منظورش چی بوده!
پی نوشت ۳: چقدر تا حالا شعرای فقید رو در گور لرزوندم!
پی نوشت ۴: نتیجه ساقیانه اینه که هیچ موقع معلم ادبیات نشم!
یادم تو را فراموش آیا؟
بعد مدتها عکسش رو در قرآنم دیدم.
قرآنی که همیشه باز میکردم اما بدون تماشای او...
با من قهری؟
دوسش دارم چی کار کنم
چی کار با عشق یار کنم
گفته میخوام با یک نگاه عقلتو تارومار کنم...

جمال چهره تو حجت موجه ماست
به رغم مدعیانی که منع عشق کنند
یواشکی: این آدرس کلوبی پسرشونه.
ما منتظریم؟ : اینجا رو ببین...
مشابه این جریان رو دریکی از جلسات خصوصی از آقا پناهیان شنیدم.حیف که گفتن نگید به کسی!
منم نمیگم.نه به خاطر اینکه گفتن نگیدها...(البته به خاطر اون هم هست) بیشتر برای اینکه حوصله جر و بحث با جماعت منطقیون! رو ندارم.
من و تو چند سالمونه؟
زاویه
و یه گنجشک کوچولو که اومد سمتش.
لای پوشالهای بدن مترسک درست وسط قلبش لونه ساخت.
مترسک خیلی خوشحال بود که از تنهایی دراومده.
با هم روزگار خوبی داشتند.
دیگه فصل سرما رسیده بود.
کوچ پرنده ها شروع شد.
نمی تونستند دل بکنند از هم.
اما پرنده باید می رفت.
اگه می موند معلوم نبود بتونه زنده بمونه.
مترسک...
مترسک یه قیافه وحشتناک به خودش گرفت.
گنجشک باورش نشد.این همون مترسک مهربونه؟
ترسید.
به مترسک نگاه کرد و پرید.
با رفتنش اشک مترسک هم جاری شد.
یه پر ازش باقی موند.
مترسک پر رو گذاشت گوشه ی دلش...
اشک ریخت و اشک ریخت...
پی نوشت : این یه فیلم کوتاه بود که از برنامه کودک پخش شد.
درد نوشت: چقدر حس مترسک و کارش برام آشناست...
یا علی مددی
هی با تو ام!
غیرت داشته باش.
دست به انار نزن.
بهش نگاه هم نکن.
اینو باید مه تاب بگیره دستش.
جا به جاش رو بو کنه.
دونه های دل علی رو اون جمع میکنه.
نکنه یه وقت زمین بمونه...
یخه گیری: آق رضا! میدونی چه کار کردی؟ کتابت آخرش منو میکشه.
اگه یه روز ببینمت یکی می خوابونم زیر گوشت! میگی ارمیا یادت نبود موقع نوشتن بی وتن؟نکنه علی رو هم فراموش کردی؟ باید همون روز که برق نبود...همون موقع که داشتی با رییس صفار حرف می زدی حالتو جا می آوردم.
اینا رو ولش کن.آقا ارادتمندیما!
البته فکر نکنی خبرییه.من اگه قرار باشه شروع کنم به بی سانسور نوشتن رکوردت رو می زنم!(خود تحویلی از نوع حاد!)
درگوشی:
می خوای بدونی این آقا چقدر ابله تشریف دارن؟
خواهرزاده هاشون به واسطه کار پدر امریکا زندگی می کردند.وقتی برای کاری اومدن ایران دو روز که با داییشون گشتن به مامان گفتن ما دیگه برنمی گردیم.
وبرنگشتند!
یک دو سه شروع!
یه بازی جدید...
بدیش اینه که من بلد نیستم جر بزنم.
میدونم آخرش بازنده میشم.

فقط سکوت

تقصیر خودمه که زیادی خوش بین و امیدوارم!
شکوه
امان از وابستگی که حتی نفرت هم حریفش نیست.
به آدمها
به زمان
به مکان
رابطه ای از جنس آسمان
ایشالا عیدی بگیرید...
بگیریم...
راستش!
راستش به نظرم درسته میلاد فاطمه معصومه(ع) می تونه روز دخترا باشه اما مهمتر از اون روز همه آبجی خانوما و دادشهای مهربونه.
می تونی تصور کنی امام رضا(ع) از به دنیا اومدن خواهرشون چه قدر خوشحال شدند؟
و این خواهر برای برادرشون سنگ تموم گذاشتن...حتی شوق دیدار باعث شد قصد سفر کنند...
بذار اینجوری بگم برای برادرشون جون دادند...
یه خواهر برادر دیگه می خوای بهت نشون بدم؟
بیا بریم کربلا....
اونجا که حسین(ع) تو قتله گاه به خواهرش میگه برو...برو تا این صحنه رو نبینی...
عشق رو دریاب.
به دخترها:
به جای گاز گرفتن بازوهای آق داداش!
به پسرها:
به جای کندن گیس آبجی خانوم!
به همدیگه عشق بورزید و این دوستی رو بیان کنید...
مگه دوست داشتن فقط مربوط به زن و شوهره؟!
به هم بگید دوستت دارم...
قدر همدیگه رو بدونید.
خواهر مونس برادرشه.
برادر برای خواهرش تکیه گاهه.
دیوونه نوشت:
آبجی! نذار برادرت تو خیابون دنبال مونس بگرده.
داداش! اگه پشت خواهرت نباشی میره سراغ یه عده گرگ صفت که دودمانشو به باد میدن.
ساقیانه:
به امید سلامتی همه خواهر برادرها...
روز عشقتون مبارک.
جا ماندم...
بی خبری!
حتی یه نگاه هم نکرد.
یه سلام که من جواب بدم و به خیالم پیش دستی کرده باشم.
او رفت قبل اینکه ببینمش...
و غفلت که نگذاشت بفهمم آمد...
درد نوشت:
میدونم بدم آقا آدم بی اصل و ریشه
نمیام تو حرمت حریم تو کثیف میشه
دیوونه نوشت:
میگن یه سیب رو که میندازی بالا هزار تا چرخ میخوره تا میاد پایین.
انداختمش بالای بالای بالا...
اما صاف و مستقیم افتاد تو دستم.
رقص سیب را ندیدم من...
جابه جا نوشت:
می خواستم یه قدمی در جهت ازدواج جوونا بردارم که شرایط مساعد نبود.ایشالا اگه عمری بود پست بعدی!
ساقی حسود
می خواد باهات حرف بزنه.
ببین دارم راستشو میگم.خودتم خوب میدونی!
من حسودیم میشه!
نه به حکمتت که خیلی وقتها دوست دارم منم داشته باشمش تا درست عمل کنم...
نه به مهربونیت که برای آدمی مثل من خیلی با ارزشه...
نه به علیم بودنت بااینکه وسوسه دونستن آینده خیلی وقتها قلقلکم میده...
نه به...
بین همه صفاتت یه چیزی بیشتر جلبم میکنه(البته تو میدونی دلم میخواد همه رو داشته باشم اما این یکی یه خورده بیشتر!)
تو بی نیازی...
الله الصمد...
یه عالمه چیز تو این دنیای ...(فحش بود که بهتر دیدم سانسورش کنم) وجود داره که بهشون احتیاج دارم.ازت می خوام...دعا میکنم اما بهم نمیدی...
گاهی فکرای بچه گانه میکنم.باخودم میگم خدا که به این چیزهایی که تو میخوای احتیاجی نداره پس درک نمیکنه تو چی میگی!...
بعدش یادم میفته خدا می فهمی احساس منو...نیاز منو...اما به دلایلی که خودت فقط میدونی بهم نمیدی...
اما...
اما...
اما ته دلم هنوز یه حس حسادت! وجود داره...
خداجونم خوش به حالت!
به خاطر اینکه بی نیازی...
و نمیکشی آنچه من کشیدم...
پی نوشت:
امام علی(ع) می فرمایند:برترین بی نیازی نومیدی است از آنچه در دست مردم است.
دیوونه نوشت:
فیلمنامه نویس تویی!
کارگردان هم تویی!
دیالوگهامو حفظم.
اجازه؟!
اجازه میدی یه خورده فی البداهه بازی کنم؟...
گزارش هواشناسی
سرما خوردم.
تا وقتی یه کم گرم نشه
دستهای یخ زده من توان حرکت ندارند...
پی نوشت۱ : نه نوازشی میشه کرد نه سیلی میشه زد...
پی نوشت ۲: این یعنی...
گذر از دوست داشتنیهایم...
اسماعیلت را قربانی کن.
این امتحانی آشکار است برای تو.
ترس و اضطراب آن هم به دلیل ناتوانی و ضعف...
این امتحانی آشکار است برای تو.
عجب کاری می خواهی از من! تا مرز قربانی کردن پیش می روم اما باز زمان برگشت اسماعیل با من است.
این امتحانی آشکار است برای تو.
ذبح بزرگی را فدای او می سازیم.
نعمت و برکت پاداش سربلندی تو خواهد بود.
خدایا یاریم کن...تحمل دشواریش بیش از طاقت نداشته من است.
پی نوشت ۱: برگرفته از آیات ۱۰۰تا ۱۱۹ سوره مبارکه صافات.
پی نوشت ۲: اگر باور داشته باشیم قرآن با هرکدام از ما صحبت می کند و آیاتش راهکار زندگی ما است آنگاه:
هریک اسماعیلی داریم و باید قربانیش کنیم...
اسماعیلت را پیدا کن!
دیوونه نوشت:
مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم
تورا می بینم و میلم زیادت می شود هردم
بسامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری
به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم
فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تاکی
دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم
تمام میشود آیا؟...
یه دنیا فریاد برای زدن
اما مجبور باشی سکوت کنی...
پی نوشت: خدایا دلم می خواد یه روز ببینمت و ازت بپرسم تا رازشو بفهمم:
این چه حکمتی بود که ذره ذره آبم کرد؟

خاموش - روشن
پی نوشت: بازم به معرفت لامپ که حتی نورش مصنوعیه!
خود نویسی:
چرا محور بخشی از نوشته ها ساقیه؟
مسلمه که اتفاقات زیادی برای هر کسی میفته اما ساقی به همه رویدادها اشاره نمیکنه.فقط مسایلی در دل نوا مطرح میشه که از بیانش منظور خاصی داشته باشه.پررنگ شدن حضور ساقی صرفا جهت دوری از خشک بودن مطلب و تنوع بخشیدن به نوشته است ولاغیر!
دلم تنگته
نجوا می کرد با ماهی که تنها مونسش شده بود.
و میدانم که میدانی نجوا یعنی گفتگوی آرام.
شاید می خواست عاشقانه هایشان محفوظ بماند...
۱...۲...۳...۴...
شماره های نفسش را هم می شمارد.
وفردا تکرار دیروز.
آنقدر شمارد
و آنقدر مبهوت و دیوانه وار به ماهی نگاه کرد و خندید که گویا آب وطنش شده بود.
"سکوتتان بیش از هرچیز در این عملیات ارزش دارد"
این جمله را بارها در ذهنش تکرار کرد.
پاهایش میان گل و لای گیر کرده بودند.
هرچه تلاش کرد اثری ندید.
ماهی به ملاقاتش آمده بود...
سلامش کرد.
وارد آبی شد
۱...۲...۳...۴...
این بار شماره هایش آخر نداشت...

پی نوشت ۱: مدتها بود که می خواستم از اروند بنویسم.اما گذاشتم از هفته دفاع مقدس بگذرد تا رنگ و بوی تبلیغاتی نگیرد.
پی نوشت ۲: می توانی تصور کنی شب را کنار موج های اروند گذراندن یعنی چی؟ او که عزیزترینهایت را می گیرد...انگشترم را گرفت و پس نداد...
پی نوشت ۳: این رودخانه که فقط از رود اسمش را به یدک می کشد مادران بسیاری را داغدار کرد...حتی پیکرشان را هم پس نداد...
آب مهریه حضرت زهرا(س) است.حالا فهمیدی چرا اروند گل آلود است؟
روزها و شبها از سر شرم اشک می ریزد...
پی نوشت ۴: آبهای اروند را ارتباطی با فرات است.می دانی یعنی چه؟
پی نوشت ۵: او که عزیزترین هایت را می گیرد...
الفبای دلم
مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
قصد جانست طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان می گوشم
...
ی) از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت
بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم
دریغ...
پرده را کنار می زد...
گویا ابر همچنان بر زمین و زمینیان سایه انداخته بود.
و هر روز تکرار روز گذشته...
بعد مدتها ضربه ای بر پنجره تنها موسیقی اتاقش شد.
خورشید بود که به دیدارش آمده بود.
اما دریغ که چشمانش برای همیشه بر خورشید بسته ماند...
خورشید حسرت یک سلام را بر دل کوچکش گذاشت.
می سوزم
خدایا هر لحظه بالی به من عطاکن تا دور شمع بگردم و همه را فدای اشکش کنم...

نگاهم را از نگاهت می دزدم...نه سر بی مهری! بلکه از شرم...
چرا هر وقت بگویم خوب شدم و هم نشین توبه کاران گردم برایم گرفتاری رخ دهد که پایم بلغزد و میان من و خدمت به تو حائل شود؟
ای آقایم! شاید از درگاهت مرا راندی و از خدمتت به دور کردی
شاید مرا دیدی که حق تو را سبک شماردم
شاید دیدی روگردانم از تو و بدم داشتی
شاید مرا دروغگو شناختی و دورم انداختی
شاید دیدی شکر گذار نعمتهایت نیستم و محرومم ساختی
شاید مرا در مجالس علما نیافتی و مرا واگذاشتی
شاید دیدی از غافلانم و مرا از رحمتت ناامید کردی
شاید دیدی هم انس مجالس بیگانگانم و مرا به آنها گذاشتی
شاید دوست نداشتی دعایم را بشنوی و دورم کردی
شاید به جرم گناهم کیفر دادی
شاید به کم شرمیم از تو مجازات کردی
پروردگارا اگر بگذری چه دور است که گذشت داری از گناهکاران قبل از من...
زیرا کرمت برتر است از مکافات مقصران...
پس پناهنده ام به فضلت...
معبودا! تو وسیع فضلتر و بردبارتر از آنی که مرا به کردارم بسنجی و یا به خطایم بلغزانی...

پی نوشت ۱: مناجات فوق بخشی از دعای ابوحمزه ثمالی بود.
پی نوشت ۲: مخاطبش اول خودمم! دوم خودمم! سوم خودمم! چهارم "..." پنجم شما!
عبد نوشت: می خوام فریاد بزنم و بگم "هارب منک الیک"
دیوونه نوشت: خدایای من! خواسته ای نداشتم و دل بستگی پیدا نکردم مگه اینکه تو اونها رو از من گرفتی...من که حکمتش رو نمی دونم کاری هم از دستم برنمیاد!
پس ازت می خوام بهم صبر بدی...این خواهش زیادیه؟!
من باب مشورت
اگه نخواد با کسی حرف بزنه...
اگه بعد یه مدت دوران عقد کردگی بفهمه با همسرش اختلاف داره...
مسایلی که به نظر خودش قابل حل شدن نیست! و همسرش هم اصلاح شدنی نخواهد بود.
اگه خودش رو بندازه توی مخمصه...جدال عقل و احساس...
اگه ندونه با این شرایط بهتره ادامه بده یا تا دیر نشده به هم بزنه...
اگه راضی نشه بره پیش یه مشاور...
با این آدم چه کار میشه کرد؟
یعنی چه طوری میشه بهش کمک کرد تا یه تصمیم درست بگیره؟ میگم تصمیم درست چون انتخابیه که خودش باید بکنه...اما باید در این راه تنها نمونه.
مشکل اینجاست که حرفی از مسایل مورد اختلاف نمی زنه و نمیگه موضوع چیه تا بشه فهمید آیا بعدا در زندگی مشترک قابل حل شدن هست یا نه؟
پی نوشت ۱: لطفا هرکی هر چیزی به ذهنش می رسه بگه.این مساله برای من جنبه حیاتی داره.چون نمی تونم ذره ذره آب شدنش رو ببینم.
پی نوشت ۲: می تونی ماه رمضونی یه کار خیر درست حسابی بکنی تا کلی ثواب برات بنویسن و کلاس کارت بره بالا؟!
پی نوشت ۳: یه کاری نکنی از مشورت کردن پشیمون بشم ها!
دعای این ماه من
کجا؟
وسط دانشکده!
بین جماعتی که برای برخی هاشان دینی نمانده.
تعجب می کنی؟
افرادی که به راحتی ادعای لائیک بودن می کنند.
به الگو بودن حضرت زهرا(س) اعتراض کرده و می گویند:"الگوی زن ایرانی فروغ فرخ زاد است و تاریخ مصرف بقیه گذشته"!!
پیرمردی پر فروغ و مهربان زیر نور خدا نماز می خواند.
هربار که عده ای به ظاهر مسلمان را می بیند مانند پدری دلسوز قربان صدقه اعتقاداتشان می رود و از اینکه در این فضا خودداری کرده اند تحسینشان می کند...و این یعنی تزریق روحیه در شرایطی که می تواند ناامیدی به همراه داشته باشد.

پی نوشت ۱: باید چی کار کنم تو این ماه قشنگ؟ چی ازت بخوام خوبه؟ ای خدا یعنی میشه بتونم بشم یه بنده ی خالص مثل همون پیرمرد قلقلی؟!
پی نوشت ۲: حلول ماه خدا و انس با کلامش مبارک همه تون باشه.ساقی خیلی خیلی ملتمس دعاهاتونه.
پی نوشت ۳: پیرمرد قلقلی یعنی مهربون و دوست داشتنی!
پی نوشت ۴: عکس برادرزاده ی شهید پیرمرد روی دیوار دانشکده نقاشی شده.هر روز نگاهش می کرد.می تونی حس کنی چه قدر دلش می سوخت وقتی اوضاع دانشکده رو میدید و یاد جوون پرکشیده اش می افتاد؟
پی نوشت ۵: پیرمرد بازنشسته شد.دل همه براش تنگ شده.
صبوری جز با لطف تو ممکن نیست
تا کی باید پا رو دلم بذارم؟
کی راضی میشی تمومش کنی؟

را(ز)
من با هرکی رو دربایستی داشته باشم با تو که ندارم.دارم؟ جون تو ندارم.حالا گیر نده!
یادته اون روز...همون موقع که داشتی گل درست میکردی و بهشون شکل میدادی؟ خودت میدونی چه جوری ساختی چرا من باید توضیح بدم؟! میدونم که یادت نرفته!
آخه من صبرم کجا بود؟! نداشتم! ندارم!
تا همین جا هم فکر میکنم چه طوری طاقت آوردم؟...
برای تو که کاری نداره.داره؟! خب یه اشاره...
تو بگو! سرمو روی کدوم دیوار بذارم؟
برای کی ناله کنم؟
تو که غریبه نیستی.من تاحالا به هیچ کس نگفتم...هیچ کس!
اما تو باخبری...چه بخوام! چه نخوام!
متسلسل! شدم.از اینجا به اونجا و برعکس...نه اینجا فایده ای داشت و نه اونجا!
و من باز در ادامه حرفهایم...انگار باید فقط خودت بدونی...

سما خونه : خداوکیلی چه دلی داری ها! بازهم سکوت؟...من این همه گفتم تو هم یه چیزی بگو...
فقط بهونه است: مهدی(عج) جان!
من باز شرمنده تر از همیشه...دیروز هم تو را به خاطر خودم خواستم و خواندم.
واگویه های یک میت: ترک عادت موجب مرض است.من مریض شدم!
از سر بی خوابی: موذنم دیگر اذان نگو...نگو...به خاطر خودت! به خاطر من!
دیروز،امروز،فردا

بین رفتن و نرفتن فقط یه "ن" فاصله است...
بعد نوشت:
"ن" اول نفس...برای چند روز!
سرایم...

پی نوشت ۱: زمان میگذره...دیر یا زود. اما نمیشه فراموش کرد.زخم مگه بی اثر هم میشه؟ دردش را مرهمی نیست...
پی نوشت ۲: اگه دیگه جای سالمی برای زخمی شدن نمونده باشه...
پی نوشت ۳: خطاب به "اگه بگم ساقی":
من از نظر اول شما چیزی نفهمیدم.همین طور از بعدیها...میشه بیشتر توضیح بدین؟ میشه کمکم کنید برای خوب بودن؟
اصرار نکن! عنوان ندارد...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
من عشق فعف ثم مات مات شهیدا
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
...
یا علــــــــــــــــی مــــــــددی
پی نوشت : این مطلب پی نوشت ندارد.
اگر باران ببارد...
یک باره...
باز هم میگویم یک باره همه چیز را متحول کردی...
طوفان شد...اما نه سهمگین...
یک گرد و خاک آرام...
خواستی خانه ی دلم را تکانی بدهی...
تو...
تویی که حضورت با منطق ناقص من قابل فهم نبود...
تو...
گفتی باز زمانی می آیی که او بخواهد...
و من مشتاق خواستن او...
چه کنم؟
خودم را به در و دیوار قفس بزنم؟
می خواهی بالم را بشکنم؟
می خواهی له شوم؟
می خواهم تو دوباره مرا بسازی...
او بسازد...
می خواهم آن قدر فقیرم کنی...
آن قدر بیمارم کنی...
آن قدر متحیرم کنی...
تا بفهمم بی تو هیچم...
هیچ...
می خوانمت...
اما نه!
تو مرا می خوانی پبش از آنکه من بخوانمت...
پی نوشت ۱ :
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود
پی نوشت ۲ : من باز طوفان می خواهم.
پی نوشت ۳ : اگر یاد "اعلی" بودم...باز تو به یادم انداختی..وگرنه فشار آن لحظه آنقدر سنگین بود که می خواستم بی هوش شوم...
یادم انداختی تا بگویمش به یادشی...
"اعلی" تو...

دربست!
اگه داشت تا حالا از دست من و امثال من کچل شده بود!
چرا؟
ایستاده بودم اما از رو نمی رفتم...
بعد از یه مدت که خلوت شد یه جایی هم به من رسید.
یه گفتگوی چالشی باهاش داشتم!
من می گفتم اون می گفت!
ایستاده یا نشسته!
اصلا هواسم به اطراف نبود.
غرق مجادله بودم!
یهو کناریم که مسن هم بود برگشت گفت التماس دعا!
گفتم جان؟!!!
گفت ماه رجبی قرآن می خونی منم دعا کن!
اون بنده خدا نمی دونست قصه چیه!
نمی دونست من هی سوال می کنم و هی از خدا جواب میخوام!
خدا جواب میده و یه سوال دیگه پیش میاد!
نمیدونست قرآن رو که باز میکنم دارم جوابمو میگیرم!
نمی دونست خدا داره میگه: بسه دیگه بچه پر رو! چندبار جوابتو بدم؟!
فکر میکرد دارم قرآن می خونم محض ثواب! وقتی سرمو بلند میکردم و به رو کم کنی خدا فکر میکردم تصور میکرد دارم آیات رو حفظ می کنم!...
داشتم آب میشدم میرفتم زیر تونل مترو!
پس کی میرسه؟!
هی این بنده خدا هم از فضایل بنده سخن میگفت!!!
وقتی نزدیک ایستگاه مقصد شد سریع ازشون خداحافظی کردم تا زودتر پیاده شم!
خدا بدجوری زد تو برجکم!
مردم از شرمندگی!
دچار یاس فلسفی شدم!
پی نوشت ۱: به جای "گفتگو" و "مجادله" و...با خدا بخون دعوا!! از نوع بزن بزن!! اگه اون بنده خدا نرسیده بود دست به یقه میشدیم!
پی نوشت ۲: یاس فلسفی؟! نمیدونم یعنی چی!
پی نوشت ۳: خدا جون مخلصیما ولی من هنوز جوابمو نگرفتم! در یک وقت مقتضی دوباره با هم صحبت!!!! میکنیم!!
پی نوشت ۴:
قلکت را آن قدر
باید از عاطفه لبریز کنی
که اگر یک روز از دستت
افتاد و شکست:
همه جا عطر گل یاس پراکنده شود...
شاعر:افشین اعلا
ناز تو رو میخرم ای الهه ی من...
با دل من بساز...
شبه...هرکی سرکار خودشه...صدای نواختن میاد...شعر رو زمزمه میکنه...
ای الهه ی ناز...
پنجره رو باز میکنم تا بهتر بشنوم...
ادامه ی شعر رو میخونه...
احساسی که پیدا میکنم بی نظیره...حالم عوض میشه...منم باهاش میخونم...
ای الهه ی ناز...
نوای سازش آروم و آروم تر میشه...
وقتی به خودم میام میبینم رفته و من هم چنان دارم میگم
ای الهه ی ناز...
هواسم میاد سرجاش...با خودم فکر میکنم کی این موقع شب میره دم در بهش پول بده؟ کاش من می تونستم برم...اما یادم میاد که نمیشه...
میرسم نزدیک خونه.هنوز غروب نشده...
یه آقای میان سالی ساز دستشه...فکر کنم ویولون باشه...داره آهنگ میزنه...بدون متن...
خوب گوش میدم...هنوز داخل نرفتم...
پسر جوونی از خونه خارج میشه...میدوه به سمت آقا و یه پولی کف دستش میذاره...
هوا گرمه...می تونست بشینه زیر کولر و...
امیدوارم میکنه...خوش حال میشم که هنوز رگه های جوونمردی تو یه عده پیدا میشه...
با نگاهم تعقیبش میکنم...راهشو ادامه میده...
منم ادامه میدم...
ای الهه ی ناز...
پی نوشت کاملا بی ربط با نوشت ۱:
کاپشن احمدی نژاد مد روز آلمان شد.
منتجب نیا به رئیس جمهور هتاکی کرد.
وقتی میبینم یه عده بدون غرض عاشقش میشن و یه عده ی دیگه با مرض بد و بیراه میگن از انتخابم خوشم میاد.میگم دمت گرم ساقی با این رای دادنت!
پی نوشت ۲: کسی درمورد تعطیلی مثلث شیشه ای نظر نداره؟! اگه نظر خودمو دادم دیگه نظر کسه دیگه ای رو قبول نمی کنم ها!
پی نوشت کاملا بی ریط با نوشت ۳ : من نمیدونم چرا بعضی پی نوشت ها مساله ساز شدن! حرف اصلی من یه چیز دیگه است.اما بحث به یه سمت دیگه میل میکنه! به قول فرمانده :{اصل حاشیه مربی نوچ} درست گفتم؟!
خط آخر
الهی و ربی...
ارحم...
انا عبدک الضعیف...

بعد نوشت:
الذلیل
المسکین
المستکین
!پرش...پراکنش
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
...
الا ای پیر فرزانه مکن منعم زمیخانه
که من در ترک بت خانه دلی پیمان شکن دارم
پی نوشت ۱:
روی سنگ قبر یه روز تولد داره یه روز وفات...علت مرگ چی؟!
اگه کار به پزشک قانونی رسید بگو لازم نیست...
دلش شکسته بود...جگرش شرحه شرحه شده بود...
بگو علت مرگ رو بنویسن : شکستن...سوختن...
پی نوشت ۲:
کاش به اینجا نمیرسید...
نباید این حرفها زده میشد...نباید...
دیگه بعد از این خیلی چیزها عوض میشه...
تموم نگفته هامو دیروز بهت نشون دادم...یادته؟ آدرس دادم... گفتم برو بخون...سطر سطر این نوشته برمیگرده به عمق وجودم...هرچند نویسنده اش من نیستم...
و تو باز بی تفاوت...
برای آینده ات یه قلب شیشه ای آرزو میکنم...
پی نوشت ۳:
دیشب وسط مهمونی یه نامه ای بعد از ۳سال به دستم رسید...منو برگردوند به گذشته...
پی نوشت ۴ :
نیاز عزیزم! هنوز برای من همونی هستی که تا صبح میگفتی و گریه میکردی...
میگفتیم و گریه میکردیم...
هیچ چیز بین ما فاصله نمیندازه...هیچ چیز و هیچ کس!
مطمئن باش!
با خودت چه کردی ای عزیز...؟
از این وظیفه ای که مهربانترین محبوب بر دوش من و تو گذاشت...
خواستم اندکی هم که شده به این مسئولیت عمل کنم اما...
دیگران دیدند و خندیدند...
مرا ساده لوحی پنداشت که در دنیای کودکی خود! غرق است...
هرچه خواست گرفت و رفت...
شکست و زیر پا له کرد...
و من سکوت کردم...
نفهمید که من هیچ چیزی را برای خود نخواستم...هرچه کردم فقط به خاطر علاقه به او بود چون دوستش داشتم و دارم... و از همه مهمتر عشقی بالاتر...
نخواستم بفهمد که میدانم با من چه میکنی...
این بار من بودم که در دلم به او خندیدم...از این همه سادگی و زود باوریش...از اینکه فکر کرد چه راحت از من سوء استفاده کرده!
و من آسوده و راضی از اینکه به خاطر عشقم که فقط شایسته ی خداست سرتاپای وجودم را نثارش کردم و از لبخند خشنودی خدا خشنودم...
من به آنچه که میخواستم رسیدم.این تو بودی که اشتباه کردی!

پی نوشت: مخاطب این مطلب تنها یک نفر نیست! (یعنی چند نفرند که...واضحه دیگه؟!) لطفا کسی دچار سوءتفاهم نشه...
پس کی رحمائ بینهم؟...زمان زیادی نمونده
من حق المومن علی اخیه المومن ان یشبع جوعته و یواری عورته و یفرج عنه کربته و یقضی دینه فاذا مات خلفه فی اهله و ولده.
عنه عن علی ابن الحکم عن عبدالله بن بکیر الهجری عن بن خنیس عن ابی عبداالله قال قلت له ما حق المسلم علی المسلم قال له سبع حقوق واجبات منه حق الا و هو علیه واجب ان ضیع منها شیئا خرج من ولایه الله و طاعته و لم یکن لله فیه من نصیب قلت له جعلت فداک و ما هی قال یا معلی:
انی علیک شفیق اخاف ان تضیع ولاتحفظ وتعلم ولاتعمل قال قلت له لا قوه الا باالله قال ایسر حق منها ان تحب له ما تحب لنفسک وتکره له ما تکره لنفسک
والحق الثانی ان تجتنب سخطه و تتبع مرضاته و تطیع امره
والحق الثالث ان تعینه بنفسک و مالک و لسانک و یدک و رجلک
والحق الرابع ان تکون عینه و دلیله و مرآته
والحق الخامس ان لا تشبع و یجوع و لاتروی و یظما و لاتلبس و یعری
والحق السادس ان یکون لک خادم و لیس لاخیک خادم فواجب ان تبعث خادمک فیغسل ثیابه و یصنع طعامه و یمهد فراشه
والحق السابع ان تبر قسمه و تجیب دعوته و تعود مریضه و تشهد جنازته و اذا علمت ان له حاجه تبادره الی قضائها ولاتلجئه ان یسالکها و لکن تبادره مبادره فاذا فعلت ذلک وصلت ولایتک بولایته و ولایته بولایتک
منبع حدیث : اصول کافی
متن عربی رو ترجمه نکردم تا حین این عمل خدای نکرده تحریف کلامی پیش نیاد و شبهه ای ایجاد نشه.
غربیها معتقدند و صراحتا اعلام میکنند که روابطشون جز بر مبنای کسب منفعت نیست.یعنی با کسی ارتباط برقرار نمیکنند مگر اینکه سودی برایشان داشته باشه.
ما چی؟
گرچه هنوز جسارت اعلام این حرف رو نداشتیم اما در عمل غیر از این رفتار نکردیم.
اگه این طور نبود باید:
کسی تنهاییش رو با سکوت فریاد نمیزد...
قطره اشک بی کسی از چشمان جاری نمیشد...بدون نوازش دستی که به یه صورت بارونی آفتاب هدیه کنه.
میشه غم غربت رو از تو نگاه مردم دید...میبینیم...میفهمیم...اما بی اعتنا از کنارش عبور میکنیم...
مثل من...
من که تنهاییش رو نخواستم حس کنم...نیازش به دوست داشتن و مهرورزی...
و او بر سبیل کلفت نامردی تکیه کرد که جز ارضای هوس...
خودم شنیدم که به یه مونث بخت برگشته تر از آشنای من حرفهایی از جنس دروغ و با پوسته ی محبت زد...
و او دید...خنده ی تلخی زد و سوخت...
اما باز هم دلش به دنبال اوست...چاره ای نمیبیند...حصار تنهاییش را بدجایی شکست...نمیتواند خود را رهاکند...صداقت عشقش را به کم بهایی فروخت...
و مقصر همه ی اینها من بودم...
اگر زودتر از صدایش میکردم : دوست عزیزم!

غصه نخور بالاخره این روزا تموم میشه
آخر مهمونی...قسمت جالبش( میشد که جالب انگیز ناک بشه اما نشد) یعنی مبحث پرطرفدار شام...و سکوت و لقمه های پی در پی که روانه ی شکم میشد وقتی همه نشسته بودن مادرش بی مقدمه بهم نگاه کرد و گفت:
همش تقصیر توست که بچم درس نمیخونه! از وقتی با تو میگرده این جوری شده!!!
من متحیر تر از همیشه...
-دربرابر نگاه غضب آلود خانواده(با این معنا که هرچی میشنوی حقته.صدبار گفتیم کار خودتو بکن.گلیم خودتو از آب بکش بیرون.چیه این قدر جوش دیگرونو میزنی؟! اینم نتیجش...)
-در برابر تمسخر یه عده که همیشه دنبال همچین فرصتی هستند...
فقط خندیدم...بماند که عجب تصنعی بود این لبخند...
تب داشتم انگار...روزها پشت هم جلوی چشمانم حرکت میکرد...هر هفته با فرزند این مادر عزیز تماس می گرفتم تا هم جویای حالش باشم هم درمورد درس خواندن صحبت کنیم.(همون تزریق انگیزه و روحیه)
مادر عزیز چرا نمی خواستی حقیقت را قبوا کنی که تشویش دلبند تو(فقط اون روز جلوی ما دلبند شده بود.حرفهای زننده ی مادر به فرزندش را همه خبر دارند) به خاطر جو ناآرام خانواده است...به خاطر جنگ اعصابی است که شما و پدرش به راه می اندازید...
اون روز بین همه ی دل شکستگیهام یه چیز از همه برام مهمتر و دردناک تر بود...خجالت او که از حرفهای مادر سر به زیر انداخته بود...و او خوب می دانست که آن قدر دوستش دارم که این قصه ها احساسم را اندکی تغییر نمیدهد...
حالا ۳ سالیست که از آن ماجرا گذشته...و هنوز عشق ما پابرجاست...

پی نوشت ۱: واقعا نمی فهمم این چه دنیای نکبت باریه که ما داریم؟ دریغ از ابراز محبت کردن...اما چرا مانع محبت دیدن میشیم؟...نمی فهمم...بی دلیل آن هم از نوع دنیایی و قابل درک برای حسابگران نمیشه علاقه ای وجود داشته باشه؟...
پی نوشت۲: کوچه ی علی چب برای تو و امثال تو جای مناسبی است همه چیز را که نباید صریح گفت...وادی عشق بالاتر از کلمات است...هر چند به نظرم تو آنقدر باهوش هستی که این معادلات ساده را دریابی اما خودت نمی خواهی که بفهمی...
پی نوشت ۳:
دل من گرچه کنون بشکسته
جبران میکنم آن را با عشق
با محبت با مهر
گر دوباره دل من بشکند اما چه کنم؟
که دگر جایی نیست روی آن
تا کسی بندزنی
چینی دل بند زند
شاعر:نیاز عزیزم
چه قدر کم گفتیم: "دوستت دارم"
شروع کن به نوشتن...
۱- بنویس اسم افرادی رو که دوستشون داری...
۲- حالا این بار نوبت اوناییه که دوستت دارن...
۳- آخرش هم اسامی مشترک رو یادداشت کن...اونایی که هم دوستشون داری و هم دوستت دارن...
این سه تا رو با هم مقایسه کن.چه نتیجه ای میگیری؟
تو چه جوری بهشون ثابت میکنی دوستشون داری؟
اونا چه طور خودشونو بهت نشون میدن؟
اگه یه روز به رفیقت زنگ بزنی و ازش بخوای کاری برات انجام بده و او بهونه بیاره چه کار میکنی؟ اگه یه ماه بعد این اتفاق تکرار بشه و این بار دوستت باشه که از تو تقاضای کمک کنه چی؟ براش انجام میدی یا تلافی میکنی؟

اینا سوالهاییه که دلم میخواد از خودم بپرسم.اگه تو هم خواستی از خودت بپرس...
پی نوشت : میخوام به سازمان آمار و کنترل جمعیت پیشنهاد بدم این قدر با افزایش جمعیت مقابله نکنه.مشکل ما اینه که تعدادمون کفاف ابراز محبت رو نمیده.۷۰ میلیون برای این کار کمه! فکر کنم بین چینیها با این همه جمعیت مدام عشق و علاقه مبادله میشه.این طور نیست؟!
برای نیاز عزیزم
سخت تنها ماندم
ودر این غربت و سرگشتگی ام
پر فریاد شدم
زسکوتم پیداست؟
آسمان دل من ابر تر از ابر بهار
زنگاهم پیداست؟
پر ناله پر دردم کو یار؟
که دهد بر من خسته ز خزان
مژده ی آمدن فصل بهار
سخت تنها ماندم
دگر حتی او نیست
که به دلتنگی من
بشود مرهم این روح نزار
به خیالم هم نیست
که کشد دست نوازش بر من
و صدای گرمش و کلام نرمش
هیچیک اینک نیست
سخت تنها ماندم
تو نگو او هم نیز...
او رها کرده مرا
که در این شب که پر از طوفان است
بر قلب و دل بشکسته ی من
همچنان خنجر دژخیمان است

پی نوشت۱:"نیاز"شاعر پیشه ای است که مدتهاست بر رقص قلم شاگردی میکند.اما به دلیل فراز و نشیب های روزگار ... به او گفتم می نویسمت تا یادت باشد همیشه باید "نیاز" بمانی... این یک ترغیب اجباری است!
پی نوشت۲:این کار هم نمونه ای است از دوست داشتنهای بی حد و مرزم.تو ایراد نگیر.
پی نوشت۳:مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
برای همه ی دوست داشتنهایم...
این حسی که دچارش هستم(دچار یعنی...شاید همونی که سپهری میگه) اونی نیست که دیگران میگن...اونی نیست که مردم شهرم باور دارن...
همه انتظار دارن برای محبتت دلیلی داشته باشی.یعنی نمیشه همیشه و بدون حساب کتاب دنیایی عاشق بود؟ نمیشه شیفته اونهایی شد که خدا تحویلشون میگیره؟
دنیای ما داره با شتاب حرکت میکنه و هرکسی سرش تو کار خودشه.فقط کافیه خرمون از پل بگذره...بعدش فراموش میکنیم...
چه قدر برای من ثانیه ها طولانی میشه...ابهت ظاهر با فریب از بین میره...
چه قدر بدم میاد از این تیکه ی شعر:
هر کسی نغمه ی :خود" خواند و از صحنه رود...مگه زندگی خوندن ترانه های دسته جمعی نیست؟...نه تنها باهم بودن رو باور نداریم بلکه اونایی که برخلاف جریان آب برای همدیگه حاضرن جونشون رو هم بدن مسخره میکنیم...
چه روزگار غریبیه...حصار تنهایی...
در این دنیا که مردانش عصا از کور میدزدند
من از خوش باوری آنجا محبت جستجو کردم!



