تبليغاتX
دل نوا

غدیر من

۱- انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی

۲- یا ایها الرسول بلغ ما انزل الیک من ربک

۳- انا کتاب الله الناطق

۴- انا انزلناه فی لیله القدر

شب قدریست غدیر٬ گر قدر آن بدانیم....

اگه غدیرمون رو تکرار نکنیم٬ جماعت بنی ساعده کار خودشونو می کنند...

عید ولایت مبارک.

 

 


مسافر یعنی همین.یه روزی میاد یه روز هم میره...

ساقی هم باید بره تا بمونه...

 می خواستم آخرین مطلب دل نوا از ولایت باشه.

اینجا رو حذف نمی کنم تا مثل دفتر خاطرات ورقش بزنم.

خیلی چیزها از دوستانم یاد گرفتم و باز هم میخوام یاد بگیرم.پس بهتون سر میزنم اما بی نشونه...

ساقی حسود و فضول رو حلال کنید.

 

ما و موسی هم سفر بودیم اندر راه عشق

او به مقصد ها رسید ما هم چنان آواره ایم

 

 

چند وقت پیش مدیریت محترم وبلاگ زمزم دل زحمت طراحی این مهر رو کشیدند.الان موقعشه که ازش استفاده کنم.

موقع خداحافظی که میشه یه عالمه حرف هست برای گفتن.اما انگار این دستها یاری نمیکنه برای نوشتن...

میرم تا یاد بگیرم بدون "من" بنویسم.

 

خدا نگه دار

 

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 12 | یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387

تکرار

 

کبریتُ یه بار بکشی کافیه.

خدایا!

 آتیشش رو اینقدر چاق نکن.

یه بار کافی نبود؟

این دفعه چندمه که...؟

ارحم...

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387

وقتی اون بالایی یادمون میره

یه کارت انداخته بودند داخل خونه.دعا نویسی و...!

گوشی رو برداشتم تا بهش زنگ بزنم.

کلی صغری - کبری کردم و یه عالمه مشکل براش ردیف کردم.از اون مدلهایی که راست کار آقا باشه نه جور دیگه! تخیل آدم تا یه حدی پیش میره.دیگه داشت ته می کشید!

گفتم آره دیگه.همینا بود!

اسم خودم و والده گرامی رو پرسید(طبق تحقیقات بنده٬ تکنیک کارشونه!)

بعدش هم کلی حرف (مفت) زد.ته دلم داشتم بهش میخندیدم.آخه همه رو خودم ساخته بودم٬ حالا هی داشت از جادو کردن زن همسایه و پسرعموی خان باجی و جد خاله غزی حرف میزد.یه خورده دیگه ادامه میداد٬ از شدت خنده گوشی از دستم ول میشد.

خیلی جدی و با ناراحتی ازش پرسیدم: حالا درست میشه؟ چی کار کنم با این همه مصیبت؟

گفت: آره.من الان مشهدم.باید یه گوسفند برات قربونی کنم.اگه بخوای همینجا این کارو انجام میدم.یه چندتا دعا هم باید بنویسم و یه چیزایی بدم بخوری!! فکراتو بکن بعدش بهم زنگ بزن تا شماره حساب بدم بهت...!

هنوز که هنوزه منتظره تا زنگ بزنم!

امام علی (ع): ای مردم!٬ از فراگرفتن علم ستاره شناسی برای پیش گویی های دروغین بپرهیزید٬ جز آن مقدار از علم نجوم که در دریانوردی و صحرانوردی به آن نیاز دارید.چه اینکه ستاره شناسی شما را به غیب گویی و غیب گویی به جادوگری می کشاند و ستاره شناس چون غیب گو٬ و غیب گو چون جادوگر٬ و جادوگر چون کافر٬ و کافر در آتش جهنم است.

پی نوشت: گاهی وقتها این قدر مشکلات فشار میاره که یه عده برای حلش میرن سراغ همیچین آدمهایی(حیف آدم!) اینها هم به واسطه ارتباطشون با جن(برای این کار لازمه به مقدسات توهین کنند.منو عفو کن از توضیح بیشتر) اطلاعات درستی از گذشته فرد در اختیارش میذارن.تا حدی که اون بنده خدا به طرف اعتماد میکنه و ازش میخواد مشکلش رو حل کنه.بعضا از آینده هم میپرسه و بخاطر اطمینانی که پیدا کرده همه چی رو باور میکنه بدون اینکه یادش باشه این موجودات دستشون از آینده گویی بسته شد و جز خداوند متعال کسی از یه لحظه دیگه تو نمی تونه خبر قطعی بده.

عزیز من! اینهایی که دارم میگم نتیجه یه تلفن نیست.کلی رفتم دنبالش و تحقیق کردم مثلا! این چیزها آخر و عاقبت نداره.جز شرک تحفه دیگه ای نصیب من و تو نمیشه.

ببخش که باز منبر رفتم.دلیلش دیدن آدمهایی بود که در این وادی غرق شدند و اگه اعتقادمون قوی نباشه٬ یه خورده زندگی فشار بیاره من و تو هم ممکنه بریم سراغ این افراد...

خدایا یه لحظه هم ما رو به خودمون واگذار نکن.

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 •

رها

 

مرا زسرزنش غیر مترسان

که چون تو باشیم باکی نیست

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | جمعه بیست و دوم آذر 1387

بهونه

...سرودی که خوانده شد؟!

چشمهایم به در می ماند

"او"٬...شاید جایی میان رفتن و ماندن می ماند

"من" شاید چشمهایم به در می ماند

تو٬

قصه٬

شعری ناتمام بغض صد سال را می ماند

"او" نیامده٬ و"من"٬...ما٬...نه

پروانه٬ به خاطر بویش بی روح می ماند

دفتر بی تاب تر از همیشه روی طاقچه دلتنگی با اشک می ماند

"او" نیامده٬

پروانه ها! سرود شمع جایی در یاس گداخانه دل تان

با بی تابی می ماند

وتو٬ چهره ات شقایق های داغ دار دشت را می ماند...

و "او" هوز هم نیامده

و "من" چشمهایم به در می ماند...

پی نوشت: از دیروز تا حالا بارها و بارها «من او»ی امیرخانی و «من او»ی طلبه رو با خودم تکرار کردم.

واما درویش مصطفی...

کجایی سهراب؟...

«من او»ی ساقی: زنده باد قیچی سانسور!

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387

قبل از طوفان

گفتم: اووووووه! این همه خرید کردین؟

گفتند: می دونی از کجا؟ همون مغازه هه که...

گفتم: کاش بیشتر از اینها ازش خرید می کردین!

نمی دونم تا حالا دیدین یا نه؟ واقعا صحنه نابی هست.وقتی یه مغازه دار موقع اذان تعطیل میکنه٬سجاده اش رو تو مغازه پهن میکنه و الله اکبر...تازه بهش اضافه کن ویترینش رو با عکس شهدا تزیین کرده.یه فروشگاه لوازم التحریر!

اون وقته که مثل مجسمه محو تماشای نوای عاشقانه اش میشی.مثل مجسمه چون نمی تونی از جات حرکت کنی.

دیوونه نوشت:

مگر این وادی دارالجنون است

که هر دیوانه دیدم یاعلی گفت

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387 •

آهای! آهای جوونا! بوی گلاب نمیاد؟...

 

قبل دیوونه نوشت: قرار(چه واژه مسخره ای!) بود امروز مطلب دیگه ای دل نوا رو آلوده کنه از منیت هایم٬ اما...

از سر بی کاری!! تک تک نوشته های اینجا رو از اردیبهشت ۸۶ تا آذر ۸۷خوندم.

 

دیوونه نوشت: پنهان میشه اما انکار نمیشه. میخوام به خودم دروغ بگم اما نمی تونم.

نوای محبوب:

خدا میگه: وقتی بهت "کوثر" عطا کردم٬ قربانی کن!

بهم میگه "کوثر" ت رو قربانی کن... 

 ادامه دیوونه نوشت: خدایا! دیروز عید قربان بود...من همه تلاشمو کردم اما نشد.آخه این چی بود امروز روزی من کردی؟...

هی از من او فرار میکنم٬ هی میاد دنبالم...

 

رساله دیوونه:

عاشقی که هنوز غسل نکرده باشه،حکماً عاشقه،نفسش هم تبرکه...

 یاعلی مددی

 

پی نوشت: جو گیر شدم! بی خیال!

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | چهارشنبه بیستم آذر 1387

به قول یه بنده خدایی خوبه بی معرفت باشم

من عرف نفسه٬ فقد عرف ربه

*هرسال آخر دعا میگم یعنی میشه سال دیگه کربلا؟

*به یه نفر گفتم عرفه چی می خوای از خدا؟ گفت هیچی نمی خوام...هیچی برای دنیام نمی خوام.زدم تو سر خودم....

بعد نوشت: یه چیزی اینجا هست که واقعا بکره.عید هم که تعطیله ارزش وقت گذاشتن داره.

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | دوشنبه هجدهم آذر 1387

آیا به سکوت می توان ایمان داشت؟

دیروز با تموم حواشی گذشت.

اما یه چیزی ته گلومو می سوزونه...

انجام چند فعالیت موازی(رسمی٬و حتی غیر رسمی) اون هم روزی که می بایست نماد اتحاد میشد.

در انتخاب اولویت هامون دقت کنیم کاش!

 

پی نوشت۱: شرح فعالیت غیر رسمی دیگه بماند!

پی نوشت ۲: قابل توجه دوستان علاقمند به حواشی!

- برنامه با تریبون آزاد شروع شد.مثلا قرار بود درمورد اشخاص حرفی زده نشه اما قول و قرار مالید! آخرش ثابتی در جواب ایش و اوش یه عده معلوم الحال گفت: مگه نمیگین باید به حرف دیگران احترام گذاشت؟ چرا به ۱۷میلیون ایرانی احترام نمیذارین؟! کافیه ۵ سال(کلی مشعوف شدیم با این کلمه.ایول داری داداش) دیگه تحمل کنید.

- امون از سخنرانی! با اینکه بعد تریبون آزاد بود و یه عده رفته بودند جا برای نشستن نبود.برای همین جمعی از مرفهین بی درد! رفتند روی سن نشستند.سخنران هم فکر میکرد قراره یک ساعت و نیم صحبت کنه که با تذکر مسئولین رو به رو شد.همین طور استقبال بچه ها در جواب سوالش"می خوایند ادامه بدم؟ نه!"

- اومدیم بیرون دیدیم اینجا نمایشگاه عکاسی راه افتاده.برخی! به علت بی برنامگی جلوی در ایستاده بودند و عکس خاتمی در دست از ما استقبال کردند.

+قرار بود آقای خاتمی ۱۷ آذر به مناسبت "یک روز بعد روز دانش جو" سخنرانی کنند که موکول شد به ۲۵ آذر.احتمالا برای تبریک کریسمس خواهند آمد.+

- موقع شروع راه پیمایی همون برخی دور هم جمع شدند و شروع کردن به دست زدن(اخبار گوش نداده بودن لابد! نمی دونستن روز شهادته) و عکسهای موجود در دستشونو بالا پایین کردند. 

- جلوی سر در نقطه توقف بود.شهبازی دبیر جنبش عدالتخواه صحبت کرد و از غزه هم گفت(این بنده خدا موقع حرف زدن تموم وجودش می لرزه.طوری که آدم حس میکنه الانه که خدای نکرده سکته بزنه) کیا هم که پای ثابت این برنامه هاست دست کمی از شهبازی نداره.

- امروز عاشوراست٬ غزه کربلاست

- مقصد بچه ها مسجد بود.بسیجی رو جون به جونش کنی سینه زنه.جمع با نوای یا اباصالح(عج) عرض ارادت کرد و آخرش هم دعای فرج.

- این وسط بعضی قیافه ها دیدنی بود.مثلا یه عده درویش مسلک بودند(موهای بلند و ...!) یه خانوم خبرنگار با دامن! و کفش یه متری و نیمی مدام می نوشت! یه آقاهه هم موقع شعار دادن کیفش رو بالا پایین میکرد! بروز خلاقیت بود دیگه.یه عده هم نقش سیم کشی رو به عهده داشتند.یعنی میشه این بلندگوها یه روز وایرلس کار کنند؟!

- ازهمه جالب تر حضور دکتر معروفی بود.بچه ها بهش میگن دکتر! یه پیرمرد با مزه که عموما مسجد می تونی ببینیش.بلند بلند برای خودش سخنرانی میکنه!

پی نوشت ۳: همه اینها عکس داشت اما طی صلاحدیدی! نمایش داده نشد.

دیوونه نوشت: بسیجی خسته نباشی.

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | یکشنبه هفدهم آذر 1387 •

روزی که من و تو باید بشیم ما

قراره امروز٬ روز جماعت فر هی خ ته باشه.

روز دانش جو(گشتم نبود.نگرد نیست!)

روایت من بمونه بعد از این که ما رو گرامی!(چه گرامی خواهد شد) داشتند.

پارسال این موقع جلوی در ورودی راهم ندادند! کارت دانش جوییم داخل کیف پولم بود که یه دزد نامرد اون هم از قشر فر هی خ ته در سایت دانشگاه ازم زده بود.یه معرفی نامه از دانشکده داشتم اما چون عکس نداشت نمی ذاشتند برم داخل.تا اینکه مسئول حراست دانشکده رو دیدم و ایشون هم منو می شناختند( نه اینکه راه به راه احضار میشدم به کمیته انضباطی!!) و ماجرا فیصله پیدا کرد.

خدا به داد امروز برسه.من هم پر رو پر رو کلی مهمون دعوت کردم(میگن طرف رو به ده راه نمیدادن سراغ کدخدا رو می گرفت)چه ضد حاله همه مون بمونیم پشت در!

پی نوشت ۱: یه قانون هست که میگه: این موقع ها از نرده بپر!

پی نوشت ۲: دعا کنید دوربینم رو نشکنند.

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 8 | شنبه شانزدهم آذر 1387

چه خوش خیالی ای غزه!

مقدمه:عموم نوشته های پیرامون غزه به محکوم کردن رژیم صهیونیستی و آمریکا و به خصوصی سران کشورهای عربی باز می گردد٬ که به حق نیز صحیح است.اما این بار بیاییم کمی خودمان را ارزیابی کنیم.

من که تا انگشت شصت دست چپم درد میگیره فوری میرم سراغ مجرب ترین پزشک٬

من که هر روز بهترین غذاها رو سر میز میل میکنم٬

من که آهنگ گوش کردن و فیلم دیدنهای شبانه(گاهی نصف شبانه) ترک نمیشه٬

می تونم بفهمم غزه بدون سوخت و مواد غذایی یعنی چی؟

من که یه هفته قطع شدن گاز رو نتونستم تحمل کنم٬

من که ۲ساعت بی برقی های تابستون برام بزرگ ترین فاجعه زندگی بود٬

می تونم بفهمم غزه بدون سوخت و مواد غذایی یعنی چی؟

 این چه حرفیه؟! فهمیدن که هیچ! معترضانه نسبت به دفاع از غزه جبهه گیری می کنم.پس خودمون چی؟!

یاد سالهای جنگ بخیر.میگن خیلی از امکانات رو نداشتیم اما مهربونیها بیشتر بود.این جوری بگم "آدم" بودیم.اما الان...

رفاه زدگی

اگه مشتی یه یاعلی می گفتیم و وایمستادیم جلوی این نامردها هیچ غلطی نمی تونستند بکنند.

اما الان حذف کالاهای صهیونیستی صدای خیلی از مردم ما رو در میاره...

حتی من و تو که ادعای ایمانمون میشه٬ حتما یه چیزایی از حج نیمه کاره شنیدیم...فقط کافیه یه سال(اونهم فقط یه سال) ایران بساط حج عمره و تمتع رو تعطیل کنه.عربستانی که یه سر تجارتش وصل میشه به ایران و از صدقه سر سوغات خریدن زوار ایرانی تپل تر میشه از این بی حیایی در میاد...  

چه سرخوش هستند اهالی فلسطین که به من و تو تکیه کنند!

رفیق! به جای بدو بیراه به شیاطین که تکلیفشون اظهر من الشمسه بیا یه فکری به حال خودمون بکنیم...

به کجا چنین شتابان؟

 

شهید آوینی: جنگ نه٬ جهاد.باب جهاد باب اولیای خاص خداست و دری نیست که بر هرکس که دم از مسلمانی میزند گشوده شود.

!! نوشته شده توسط ساقی | 7 | پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 •

بدون مخاطب خاص

بال من

مال تو

فرصت پرواز من

پیشکش خنده خوشحال تو

می پری

شاد شاد

می شوی

غرق نفس های باد

می گذری از همه ابرها

می شوی چون نسیم

قاطی احساس دو تا یا کریم

می رود از خاطرات

یاد من و غصه بی بالیم

من ولی

یاد تو می افتم و خوشحالیت

غصه فراموش دلم میشود

وقت تماشای سبک بالیت

پی نوشت ۱: واضح و مبرهنه که  شعر فوق از ساقی نیست.

پی نوشت ۲: تا حالا شده شعر یه شاعر بی چاره رو بخونی و اون طور که خودت می خوای معنیش کنی؟! بی خیال اینکه اصلا شاعر منظورش چی بوده!

پی نوشت ۳: چقدر تا حالا شعرای فقید رو در گور لرزوندم!

پی نوشت ۴: نتیجه ساقیانه اینه که هیچ موقع معلم ادبیات نشم!

!! نوشته شده توسط ساقی | 8 | سه شنبه دوازدهم آذر 1387

جل الخالق!

تا قبل از پخش سریال یوذارسیف فکر می کردم زلیخا کار اشتباهی کرده و می خواسته پیامبر خدا(که البته اون موقع خبری از نبوت ایشون نبود) رو تحریک کنه که با مقاومت حضرت یوسف(ع) مواجه میشه.

اما الان زلیخا برام شده یه موجود ترحم برانگیز ونه تنها سرزنش پذیر نیست بلکه موجبات دل سوزی بیننده رو فراهم میکنه.تازه حضرت یوسف(ع) هم اندکی تحت تاثیر قرار نمی گیرند!

اما کلام پروردگار:

وَلَقَدْ هَمَّتْ بِهِ ۖ وَهَمَّ بِهَا لَوْلَا أَن رَّأَىٰ بُرْهَانَ رَبِّهِ ۚ كَذَٰلِكَ لِنَصْرِفَ عَنْهُ السُّوءَ وَالْفَحْشَاءَ ۚ إِنَّهُ مِنْ عِبَادِنَا الْمُخْلَصِينَ

آیه ۲۴ سوره مبارکه یوسف

 

بی ربط نوشت ۱: سوالم در پست «قرصهای آرامبخش خوشمزه تر از نقل و نبات» بی جواب موند.

بی ربط نوشت ۲: یه نفر راهی برای تمرکز زایی سراغ داره؟

 

دیوونه نوشت:

آروم تو گوشش میخونه که بیا.

شال و کلاه میکنه.

میره به دیدارش.

هرچی منتظر میشه نمیاد.

تو این سرما مهمون دعوت کرده اما خبری از خودش نیست.

با هق هق نفسهای خسته رو دیوار خونه اش می نویسه:

آمدم نبودی

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 7 | دوشنبه یازدهم آذر 1387 •

یا جواد الائمه ادرکنی

السلام علیک یا اباجعفر محمد بن علی

البر التقی

الامام الوفی

السلام علیک یا نجی الله

السلام علیک یا سرالله

...

والسلام علیک ما بقیت و بقی الیل و النهار

 

امام جواد (ع)می فرمایند: مومن به سه خصلت نیازمند است٬

توفیق از خدا

نصیحت گری از درون

پذیرش نصیحت دیگران

 

پی نوشت : این حدیث رو سال گذشته یکی از دوستان فرستاد.امسال هم کاملا اتفاقی جایی دیگه دیدمش.

این چیزها تصادفی نیست...خرافه هم نیست!

همه اش تلنگره.اگه گوشهام بشنون٬ اگه چشمهام ببینن...

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 8 | شنبه نهم آذر 1387

قرصهای آرامبخش خوشمزه تر از نقل و نبات

برداشت اول:

 

این کوچولو یه آقا پسر ۴ماهه است که شب تا صبح از سر دل درد و مادر آزاری! گریه میکنه.شبها هم که شیر خوردنش امون بقیه رو گرفته.قراره بزرگ بشه٬ مرد بشه٬ درس بخونه٬ بعدشم سربازی و کار و ازدواج.خوب و خوش و سلامت!

 

 

 

 

 برداشت دوم:

 برداشت اولتو بذار در کوزه آبشو بخور!

 از ۲۴ ساعت٬ ۲۵ ساعتش رو خوابه.صداش  در نمیاد.فقط یه جیغ کوچولو.اون هم از سر گشنگی!میدونی چرا؟ مادرش که ۲۴ سالشونه و ۲سال از ازدواجشون گذشته روزی ۴تا قرص اعصاب میخوره...

 

 

پی نوشت : دلیل ناراحتی روحیشون دیگه بماند!

نوای محبوب:

إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنتُمْ تُوعَدُونَ

آیه ۳۰ سوره مبارکه فصلت

این وسط چی اشکال داره؟

درست نگفتیم «خدای ما الله است» یا «استقامت (ن)کردیم» ؟

چرا این همه خوف و حزن؟

درد نوشت: اگه خودت هم جای اون خانوم بودی شاید بهتر از این نمیشدی.عامل ناراحتیشون فیل رو هم از پا درمیاره.هرچند اگه ... اون وقت«اولیای خدا را نه حزنی است و نه خوفی»

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 9 | جمعه هشتم آذر 1387 •

آخرش معتاد میشم یا فراری

قیژ قیژ میکنه.برش میدارم.وای! اینکه شماره استادمونه.شماره منو از کجا آورده؟

(شماره استاد رو داشتم اما ایشون نداشتند.از تلفن عمومی بهشون همیشه زنگ میزدم! فکر میکردم از اون استادهایی هستند که پیگیر کارند و اگه شماره داشته باشند هر روز زنگ میزنند و می پرسند کارت به کجا رسید؟ اینو هم اضافه کن و...)

برداشتم و بعد از سلام علیک و احوال پرسی:

- پروژه رو چرا تحویل ندادی؟

- خیلی وقت پیش تقدیمتون کردم.

- آهان! خواستم بگم اون ترجمه هایی رو که بهت داده بودم الان شده یه کتاب.ارجاع منابعت رو به همون کتابی که ترجمه کردم بده.

- چشم!

پی نوشت ۱: سه ساعت بعد یکی از دوستان زنگ میزنه.

- یه چیزی بگم؟

ـ بگو(هر موقع این طوری حرف میزنه یعنی یه دسته گلی به آب داده یا میخواد به آب بده!)

- استاد شماره تو خواست منم بهش دادم.

- به به! طبق معمول شدی نوش دارو بعد مرگ سهراب!

پی نوشت ۲: وقتی ۶ماه برای کارت زحمت کشیده باشیُ استاد فقط فصل آخر که که خلاصه است رو بخونه...اون موقعی که درمورد طرحت «هیچ» نظری نده(حتی محض خالی نبودن عریضه یه ایراد کوچولو هم از مفاهیم و تحلیلهات نگیره) و فقط بگه: فونت این بخش رو بزرگتر کن! جدولتو بیار پایین! و...آخر سر هم زنگ بزنه بگه به کتابی که "من" ترجمه کردم ارجاع بده چه حالی میشی؟

پی نوشت ۳: به اون بالایی اینو هم اضافه کن: استاد تحصیلکرده امریکا هستند.حتی سابقه کار دارند در فرنگ.اینجا هم مدیریت قطب علمی با ایشونه.

یه چیزی میگن بعضیا...خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل!

بعد نوشت:

تغییر قالب به دلیل مشکل بلاگفا بود که الحمدلله حل شد.بدبختانه کد دعای فرج رو به دلایلی جایی ذخیره نکرده بودم و الان دیگه ندارمش...

این یعنی یه نشونی از...

!! نوشته شده توسط ساقی | 7 | سه شنبه پنجم آذر 1387 •

راست میگفت حاج آقا که بهش میگن قاشقی!

پسر همسایه مان به گمانم قاشق! شده است.

صدای دل انگیز! ضبطش مرا بی خانمان کرد.

باید فکری به حال خودم بکنم.

نه بالش نه پتو هیچ کدام علاجش نیست.

...کر شدم...

 

باید فکری به حال خودم بکنم.

شاید وساطت دردی را دوا کرد.

با او حرف بزنم؟

نه! یادم رفته بود متحجرم.

با کدامشان حرف بزنم تا از خماری بدر آیی و ما را از هلاکت برهانی؟

پی نوشت : شیطونه میگه یه آمپیلی فایر بذارم رو دیوار بعدش آهنگ خونه مادربزرگه رو پخش کنه! ببینم کی کوتاه میاد؟

میعاد نوشت:

دعا میکنم حاجی بشین...همه تون! همه اونهایی که عمره دانشجویی ثبت نام کردین...

قرعه کشی: دوشنبه ساعت ۱۵

هرکی اسمش دراومد لطفا به ساقی هم بگه.

 

دیوونه نوشت:

درد بی درمون اسمش با خودشه.

چاره نداره.

"بر این بنده ذلیل و ناتوانت که حتی زبان گفتن درد خویش با تو ندارد رحم کن"

مناجات المفتقرین

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 7 | یکشنبه سوم آذر 1387 •

یادم تو را فراموش آیا؟

از دوست درد ماند و از یار یادگاری...

 

بعد مدتها عکسش رو در قرآنم دیدم.

قرآنی که همیشه باز میکردم اما بدون تماشای او...

با من قهری؟

دوسش دارم چی کار کنم

چی کار با عشق یار کنم

گفته میخوام با یک نگاه عقلتو تارومار کنم...

جمال چهره تو حجت موجه ماست

      به رغم مدعیانی که منع عشق کنند

یواشکی: این آدرس کلوبی پسرشونه.

 

ما منتظریم؟ : اینجا رو ببین...

مشابه این جریان رو دریکی از جلسات خصوصی از آقا پناهیان شنیدم.حیف که گفتن نگید به کسی!

منم نمیگم.نه به خاطر اینکه گفتن نگیدها...(البته به خاطر اون هم هست) بیشتر برای اینکه حوصله جر و بحث با جماعت منطقیون! رو ندارم.

من و تو چند سالمونه؟

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 8 | جمعه یکم آذر 1387