تا به تا
از تولد دولت تا به حال ۲وزارت خونه خبر ساز شده.
(خبر ساز یعنی برو مجلس بیا دولت و برعکس! یعنی رای اعتماد سیخی چند؟!)
آبادی نفت
(واضح و مبرهن تر از واضح است که دندان خیلیها در این آبادی گیر کرده است. نگذار بگویم خیلیها یعنی چه!)
وزارت کشور هم برو بیایی داشته.از معرفی یک مرد به مجلس و اعلام اینکه او رای نمی آورد.
(پیش بینی دقیق و کارشناسی رو داری که!)
تا معرفی وزیر از طرف مجلس.
(آنگاه که قورباغه ابو عطا می خواند)
تا ماست مالی کردن افتضاحی که خودشان به بار آوردند.
(به این میگن مجلس اصولگرا)
حضور وزیر پیشنهادی جدید که هزار و یک شایعه نثارش کرذند.
(این دوستان وزیر فعلی و قبلی چرا تا به حال زیر ذره بین نبودند؟! پدر عشق نه ببخشید سی یا ست بسوزه!)
تا شبهه ابطال رای گیری.
(آقا از اول بشمار! دوباره بشمار! اصلا آیین نامه که میگه اکثریت نصف بعلاوه یک ایراد داره!!)
چرا وزارت کشور؟
بذار یه خورده سرمو بخارونم! اوممم...خب انتخابات نزدیکه! یه عده دارن ناز می کنند.یه عده می خوان یکی باشه نازشونو بخره.یه عده هیچ جوری با ائتلاف راه نمیان...یه عده خبر جلسه خصوصی از خودشون در میکنند که بعد تکذیب میشه...یه عده...!
(فردای انتخابات: باطله آقا باطل!یه شب خوابیدیم رای اون وری شد!)
میگما: اگه رفیق فابریک یه عده می رفت وزیر میشد چی میشدها!
انتخابات نزدیکه...نزدیک!
پی نوشت : این وزیر بهداشت هم مشکوک می زنه ها! زیادی باکلاس میگرده.چرا بهش گیر نمیدین که درآمد میلیاردی داره و با رانت خواری بهش رسیده؟!
زاویه
و یه گنجشک کوچولو که اومد سمتش.
لای پوشالهای بدن مترسک درست وسط قلبش لونه ساخت.
مترسک خیلی خوشحال بود که از تنهایی دراومده.
با هم روزگار خوبی داشتند.
دیگه فصل سرما رسیده بود.
کوچ پرنده ها شروع شد.
نمی تونستند دل بکنند از هم.
اما پرنده باید می رفت.
اگه می موند معلوم نبود بتونه زنده بمونه.
مترسک...
مترسک یه قیافه وحشتناک به خودش گرفت.
گنجشک باورش نشد.این همون مترسک مهربونه؟
ترسید.
به مترسک نگاه کرد و پرید.
با رفتنش اشک مترسک هم جاری شد.
یه پر ازش باقی موند.
مترسک پر رو گذاشت گوشه ی دلش...
اشک ریخت و اشک ریخت...
پی نوشت : این یه فیلم کوتاه بود که از برنامه کودک پخش شد.
درد نوشت: چقدر حس مترسک و کارش برام آشناست...
یا علی مددی
هی با تو ام!
غیرت داشته باش.
دست به انار نزن.
بهش نگاه هم نکن.
اینو باید مه تاب بگیره دستش.
جا به جاش رو بو کنه.
دونه های دل علی رو اون جمع میکنه.
نکنه یه وقت زمین بمونه...
یخه گیری: آق رضا! میدونی چه کار کردی؟ کتابت آخرش منو میکشه.
اگه یه روز ببینمت یکی می خوابونم زیر گوشت! میگی ارمیا یادت نبود موقع نوشتن بی وتن؟نکنه علی رو هم فراموش کردی؟ باید همون روز که برق نبود...همون موقع که داشتی با رییس صفار حرف می زدی حالتو جا می آوردم.
اینا رو ولش کن.آقا ارادتمندیما!
البته فکر نکنی خبرییه.من اگه قرار باشه شروع کنم به بی سانسور نوشتن رکوردت رو می زنم!(خود تحویلی از نوع حاد!)
درگوشی:
می خوای بدونی این آقا چقدر ابله تشریف دارن؟
خواهرزاده هاشون به واسطه کار پدر امریکا زندگی می کردند.وقتی برای کاری اومدن ایران دو روز که با داییشون گشتن به مامان گفتن ما دیگه برنمی گردیم.
وبرنگشتند!
نان و پنیر با اسانس ماست!
جذابترین بخشش حضور این آقا در قسمت آشپزیه!
خیلی وارده! یه سوالایی میکنه که آشپزه هم بلد نیست.
۵شنبه داشتم از جلو تلویزیون رد میشدم دیدم این مجریه هم هست اونم بخش آشپزی!:
"یه لایه نون تست - یه لایه مخلوط پنیر و ماست
تا چند طبقه میذاریم روش!
آخرشم مثل رولت روش رو با ماست و پنیر می پوشونیم!!!"
قیافه مجری دیدنی بود! اصلا خوشش نیومد!
منم شده بودم نماد گلاب به روتون!
پی نوشت ۱: یه آقایی شهرستان قبول میشه.مامان عزیزش براش خورش درست میکرد همراهش میبرد.پلو رو هم خودش سر هم میکرد.یه روز که خونه بود از مادرش پرسید : "مگه برنج رو هم قبل دم کردن شست و شو می دن؟!"
پی نوشت ۲: ببخشیدا ولی عموما آش پزهای آقا دست پختشون خیلی بهتر از آش پزهای خانومه! (از لحاظ حرفه ای دارم میگم)
به این میگن عشق
تو بسیج با هم کار میکردند.زمان جنگ بود و هزار و یکی فعالیت.اما هیچ کدوم به روی خودشون نمی آوردند.دختره که عرفا چیزی نمی تونست بگه پسره هم...نمی دونم!
میره جبهه.پسره رو میگم.
تا اینکه برای این آقا پسر گل حجله دامادی میزنند.یعنی شهید میشه...
می تونی حس کنی تو دل این دختره چی گذشت وقتی خبر شهادتش رو شنید؟
بعد یه مدت دختر قصه ما که از همه قصه ها واقعی تره خواب میبینه...همون پسره...از یه جای زیبا...دستش دو تا حلقه است.به دختره از علاقه اش میگه و حلقه رو دستش میکنه...یه ازدواج آسمونی آسمونی.
روابط عاطفی این دو تا بهتر از هر زوج دیگه ای بود.هرچی به دختره اصرار میکنند که ازدواج کنه قبول نمیکنه...
تا اینکه بعد مدتها یه روز همسرش بهش میگه من دیگه میرم.به خاطر خودت باید برم...تو باید ازدواج کنی.
پی نوشت ۱: این جریان رو یکی از دوستان برام تعریف کردند که از خاطرات خاله شون بود.
پی نوشت ۲: درسته که بعضی از خانومها میشن وبال زندگی یه زن و چندتا بچه یا یه آقا برای خوشگذرونی هزارتا کار میکنه اما آدمهایی بودند و هستند که خدا در زندگیشون جاریه...مثل یه چشمه نورانی تو یه زمینه سیاه می درخشند.
درد نوشت: دین رو هرجور که دوست داریم تعریف می کنیم.با توجیح غلط داریم خودمونو بدبخت می کنیم.
(...) نوشت: آیدی مایدی تعطیل! تخته اش کردم رفت! دوستانی که پی ام میذاشتن(مخصوصا سرکار خانوم آمیتا) دیگه نذارن.میخوره به در و دیوار!
سه شنبه نوشت: حالا (تازه یه کم) دارم می فهمم چرا وقتی آقا پناهیان خطبه همام رو شرح می دادند مردن که هیچ دلم هم نمی لرزید...
دیوونه نوشت:
آقای خوبم!
من خراب...بد...اما صاحب دارم.ندارم؟...
اگه اینجوری بگذره میگن کو آدمی که ازش دم می زدی؟ پس چرا به دادت نمی رسه؟
یک دو سه شروع!
یه بازی جدید...
بدیش اینه که من بلد نیستم جر بزنم.
میدونم آخرش بازنده میشم.

تقوا داشته باشیم
چرا امام جواد(ع) با دختر مامون ازدواج کردند؟
جلسه مباحثه ای تشکیل میشه و امام جواد (ع) سوالات رو جواب میدن.(در آِن زمان حضرت فقط ۷سال داشتند) مامون که منتظر شکست امام(ع) بوده بعد از ناامیدی برای اینکه کلاسش! رو جلوی دیگران بالا ببره رو میکنه به امام(ع) و میگه:
آیا شما ازدواج با دخترم را می پذیرید؟
امام می فرمایند: "بله می پذیرم"
ـ این ازدواج به درخواست مامون صورت میگیره و امام(ع) فقط قبول میکنند.
ـ بلافاصله بعد از قبول درخواست مامون از امام (ع) میخواد که همون لحظه خطبه رو بخونن.حتی زمان عقد دختر مامون حضور نداشته! و مامون نایب دخترش میشه.
ـ شب ازدواج مامون ۱۰۰زن زیبا رو جهت فریب و به انحراف کشوندن امام میفرسته خدمت حضرت(ع)!!(مامون به دختر خودش هم رحم نمیکنه!)اما ایشان(ع) عکس العملی نشون نمیدن.بعد یه مطرب رو میفرسته.امام(ع) میفرمایند:"ای مرد ریش بلند از خدا بترس" با این جمله مطرب متحول میشه و توبه میکنه.
ـ ام الفضل(دختر مامون) به روایت تاریخ زنی حسود بوده.
ـ ام الفضل تا آخر عمر باردار نمیشه.
ـ امام(ع) با کنیزی از اهالی آفریقا به نام "سمانه مغنیه" ازدواج میکنند و ۸فرزند از جمله امام هادی(ع) از این خانومه.
ـ ـ ـ امام جواد(ع) از دختر بزرگترین مقام وقت فرزندی ندارند اما یه کنیز به مقام مادری امام هادی(ع) نایل میشه ـ ـ ـ
ـــ ان اکرمکم عند الله اتقیکم ـــ
ـ طبق روایتی عامل به شهادت رسوندن امام(ع) ام الفضل بوده.
پی نوشت ۱: باتشکراز خاله خانوم که این مطلب رو روزی ما کردند.
پی نوشت ۲: منبع حرفام چیه؟
کتابی با عنوان "آسمانی ترین مهربانی" اثر سید مهدی شجاعی
یه کتاب اتوبوسی! یعنی هر صفحه یه مطلب جداگانه داره و میشه این کتاب رو همیشه همراه داشت و موقع بی کاری حین راه خوند.
(درضمن ۵بار تجدید چاپ شده.این همه تبلیغ برای اینه که قراره یه چیزی هم گیر ساقی بیاد!!!)
آخه چرا؟

مگه ملت اومدن موزه؟
فقط سکوت

تقصیر خودمه که زیادی خوش بین و امیدوارم!
می دمد سپیده
باز دلم هوای شما را کرده.
ایستادن و تماشای گلدسته های طلاییتان و رقص رچم بالای گنبد را...
من فقیر و سر تا پا گناه چگونه از شما بخواهم؟
خوب می دانید که هربار شهید ضابط عزیز را واسطه حرفهایم کردم.
او که مزارش را به راحتی نمی نمایاند.
هربار که می روم نشانیش را نمی یابم.
کار می کشد به التماس...
و قسم دادنش به حضرت زهرا(س)
ویافتن سنگ قبری که بارها و بارها دیدمش اما حجاب چشمانم مانع درکش شده بود.
او را واسطه میکنم تا حرفهایم را بشنوید.
یادتان هست؟
او که حاجتی داشت و زیارت عاشورا بالای سر راوی شهدا پلی شد برای رفع مشکلش.
من باز درمانده سراغتان آمدم.
اذن دخولی می خوانم.این مدت دوری از شما دلم را می لرزاند.
وارد صحن می شوم.
سلام میدهم.
دوباره دست به دامن شهید می شوم تا به من نگاهی کنید...
مولای من!
از شما برات می خواهم.برای دو نفر...مشهد - کربلا - حج
و عیدی که سالها منتظرش هستم.
اگر امسال هم...
می خواهم به این "اگر" ها فکر نکنم.
عاشقان شما منتظر گرفتن شیرینی میلادتان هستند.
از مادر(س)...
او که آمدن فرزندش را جشن میگیرد.
از پدر(ع)...
که به یمن میلاد دردانه اش غرق شادیست.
و از مهدی(عج) که شاید امروز مشهد الرضا را زیارت میکنید...شاید هم کربلا را...
دیوونه نوشت:
من هم دوست داشتم نظر کرده شما میشدم و اسمم میشد عبد الرضا...اما حیف که مانند باقی آرزوها بر باد رفت.
تبریک نوشت:
میلاد امام رضا(ع) مبارک همه تون باشه.
امروز دو کبوتر عقد آسمونیشونو در حرم آقا می خونند و عهدها می بندند در جوار مولا...
پیوندشون مبارک!
پرسشی از تاریخ
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

نزدیک شدن به حرم و تماشای گنبدت از دور
صحن طلایی و دوست داشتنی ترین مکان حرمت برایم
رو به روی ضریح و نزدیک نشدنم
شلمچه و قدمگاهت
کبوتران و نذر گندم
اینبار
اینجا
از هیچ یک نمی نویسم.
فقط یک سوال از خودم دارم.
آن روزها که به مشهد عزیمت کردین
ولیعهدی مامون را پذیرفتین
کسی از دوستان اعتراضی نکرد؟
آقا جان! مرا ببخشید که دنیای آن روزها را با امروز خودمان مقایسه میکنم.
اگر همچین اتفاقی در زمانه ما رخ میداد تردید دامن گیر خیلیها(به گمانم از جمله ساقی) میشد.
"او که خود با دشمنانش سازش کرده است! ما برای چه مبارزه کنیم؟! سرمان کلاه رفته!!"
مولای من! با تمام وجود دلم میخواست انعکاس این تصمیم ولاییتان را در بین دوستان بدانم...
عجب سوژه ای می توانست باشد برای خوارج پروری!
پی نوشت ۱: از میان خوانندگان کسی هست که جواب سوالم را با اسناد تاریخی بدهد؟
پی نوشت ۲: دعا و عشق بازی را میگذارم برای بعد...
ابتلا
"ریشه کلمه ابتلا معنی فرسایش میدهد.ابتلا آزمون است و از این رو آن را ابتلا گفته اند که گویی فرد در اثر کثرت آزمایش فرسوده میشود"
تو بیشتر امتحانات همه اصرار دارند ممتحن وقت اضافه بده.
اما اینجا قضیه فرق میکنه.
دلم میخواد خدا بگه داوطلب گرامی! فرصت پاسخگویی به سوالات به اتمام رسیده است.لطفا برگه ها را بالا بگیرید!
بگه تمومه و خلاص!
فقط یه مساله یه خورده کوچولو! وجود داره.
با کدوم دستم ورقه را میگیرم بالا؟
درد نوشت: وقتی گفتی "...دنیا اینجوری نمی مونه..." بدجوری بهم چسبید.با اینکه این حرف رو زیاد شنیده بودم اما اطمینانی که تو در بیانش داشتی با بقیه فرق داشت...
دیوونه نوشت: صورتش رو میذاره رو پنجره سرد.شیشه خیس میشه.این یعنی هنوز نفس میکشه...
فریاد بی صدای او
دنیایی به وسعت کودکی.
چرا اردو نمیره؟
چرا زنگ تفریح یه گوشه کز میکنه؟
چرا با بقیه همراه نمیشه؟
همه اش چشمات دنبال اونه.
کجا میره؟
چه کار میکنه؟
یه نگاه به دستش میکنی.
یه نگاه به دست بقیه بچه ها.
تازه متوجه میشی علتش چیه...
پی نوشت: همیشه فهمیدن حقیقت شیرین نیست.
دیوونه نوشت:
تصویر آینه را دیگر نمیشناسم من...
شکوه
امان از وابستگی که حتی نفرت هم حریفش نیست.
به آدمها
به زمان
به مکان
بازتاب
انعکاس عروسک
در
پی نوشت: بی نهایت از توجه شما و نقد منصفانه تان که نه از سر خشم و کینه بلکه همانطور که فرمودین به جهت دلسوزی بود سپاسگزارم.
نامه ای به دوستان
خب مثل شماها های کلاس نیستم! نوشته هام عمیق نیست...
اینا حرف دل خیلی ها بود که روشون نمیشد مستقیم بگن.منظورم فقط یه نفر نیست...
اگه این مکتوبات قشنگ نیستند...
اگه مثل شما عارف و مومن نیستم...
اگه این چرندیات ارزش خوندن ندارند...
خب حتما نیستند! نیستم! ندارند!
اینجا برای خودم می نویسم.
قصد هدایت کسی رو ندارم.
اگه حرفامو عمومی میذارم برای اینه که میگم ممکنه دغدغه خیلیها باشه.پس خوبه درموردش بحث کنیم...
هرکی سرزدن به دل نوا رو دور از شانش میدونه خب نیاد!
اگه نمی خواد برم وبش خیلی واضح بگه.
قول میدم برم!!! ولی نظر ندم.
این نه گلایه بود نه نوشته ای از سر غصه.
یه حرف خودمونی با یه عده عزیز بود.
دعام کنید تا بشم مثل شما.
یاعلی
جدال بر سر امانت
۱- به خاطرش میشه آدم کشت.
۲- میدمش به هفت کور.
۳- میذارم در بانک البته به غیر از نیت کسب سود تا حلال باشه.
۴- ای بابا! ما که با تراول های سنگین مبلغ کار میکنیم رو چه به این پول خردها.
فیشش رو گرفتم.مبلغ پرداخت شد.ارسال شروع شد.
با گیرنده تماس گرفتم ببینم محموله رسید یا نه؟
گفت آره ولی ۵۰۰۰ریال گرفت ها!
گفتم چی؟! من که پولشو کامل داده بودم.
رفتم دفترشون.
پیک موتوری و یه اتاق ۶متری.
وای!
۱۰تا سیبیل کلفت نشسته بودند که به لب بعضیاشون سیگار آویزون بود.تریپ راننده تریلی میزدن.با اعتماد به نفس فراوون!(زیر لب ورد میخوندم تا زخمی برنگردم!) سراغ اون فردی رو گرفتم که محموله رو برده بود.
همه تعجب کرده بودند.
می گفتند چی شده حالا؟
قضیه رو تعریف کردم.
گفتند ۵۰۰۰ریال که این حرفا رو نداره!!!
پی نوشت ۱: داشتم فکر میکردم روزی چندتا ۵۰۰۰ریال روی هم جمع میشه؟
پی نوشت ۲: بهشون گفتم تخم مرغ دزد شتر دزد میشه.
پی نوشت ۳: ۵۰۰۰ریال رو پس گرفتم.
پی نوشت ۴: ۵۰۰۰ ریال ارزش این حرفها رو داره؟
رابطه ای از جنس آسمان
ایشالا عیدی بگیرید...
بگیریم...
راستش!
راستش به نظرم درسته میلاد فاطمه معصومه(ع) می تونه روز دخترا باشه اما مهمتر از اون روز همه آبجی خانوما و دادشهای مهربونه.
می تونی تصور کنی امام رضا(ع) از به دنیا اومدن خواهرشون چه قدر خوشحال شدند؟
و این خواهر برای برادرشون سنگ تموم گذاشتن...حتی شوق دیدار باعث شد قصد سفر کنند...
بذار اینجوری بگم برای برادرشون جون دادند...
یه خواهر برادر دیگه می خوای بهت نشون بدم؟
بیا بریم کربلا....
اونجا که حسین(ع) تو قتله گاه به خواهرش میگه برو...برو تا این صحنه رو نبینی...
عشق رو دریاب.
به دخترها:
به جای گاز گرفتن بازوهای آق داداش!
به پسرها:
به جای کندن گیس آبجی خانوم!
به همدیگه عشق بورزید و این دوستی رو بیان کنید...
مگه دوست داشتن فقط مربوط به زن و شوهره؟!
به هم بگید دوستت دارم...
قدر همدیگه رو بدونید.
خواهر مونس برادرشه.
برادر برای خواهرش تکیه گاهه.
دیوونه نوشت:
آبجی! نذار برادرت تو خیابون دنبال مونس بگرده.
داداش! اگه پشت خواهرت نباشی میره سراغ یه عده گرگ صفت که دودمانشو به باد میدن.
ساقیانه:
به امید سلامتی همه خواهر برادرها...
روز عشقتون مبارک.
عروسک
دعوت
.
سه زن
.
خوابگاه زمستانی

تبلیغات با محوریت بانوان!
این پیروزی افتخار آفرین و طی کردن پله های ترقی رو تبریک عرض میکنم به بانوان ایرانی(؟)
پی نوشت ۱:
از فایزه هاشمی تا فاطمه حقیقت جو تا گلشیفته فراهانی تا...؟
پی نوشت ۲:
سینما رکس آبادان به آتش کشیده شد.
۲۲بهمن ۱۳۸۶ متروی آزادی بسته شد.چرا؟ یه عده جوون بی ترمز تبلیغات نستله رو گل مالی می کردند! (قبلا طی نامه ای هشدار داده شده بود اما کو گوش شنوا؟!)
۱۳۸۷...تبلیغات سینما...آتش...گل...می شود آیا؟
پی نوشت ۴:
جای سعید عسگر خالی.
همیشه تحسینش کردم.
پی نوشت ۵:
کجایند دانشجویان پیرو خط امام و رهبری؟
یک یا حسین (ع) دیگر...
الوعده وفا!
گفتم: هیچی!
آخه از تو جیبم پیدا کنم؟!
بگو خدا برات بسازه!
(البته فقط هیچی رو گفتم بقیه اش رو تو دلم قورت دادم)
هزار و یکی شرط گذاشته!
خودشم که ماشالله وضعیتش آنرماله!
۲ساله به من هم سپردن.البته گویا پروژه ۵-۶سالی هست که شروع شده! سرجمع ایشون ۳۰سالشونه!
کابوس دوم:می گفت زنم باید چشماش سبز باشه-موهاش طلایی باشه-قدش بلند باشه-خوش برخورد باشه آخرش مومن هم باشه!!
نتیجه: خانومشون هیچ کدوم از معیارهای مذکور رو ندارند که هیچ روزی۳بار قهر می کنن میرن خونه والده!
همسفر پرواز: از اون خانواده های مایه دار بود.از هرکسی کلی ایراد می گرفت.اما وقتی اعتقاد مصطفی چشمه عشق رو در دلش جاری کرد دیگه براش این چیزها اهمیتی نداشت.یه روز دوستش بهش گفت: توکه این همه سخت گیر بودی چه جوری با مردی ازدواج کردی که مو نداره؟! غاده تازه فهمید چمران چه شکلیه!
پی نوشت ۱: اون چیزی که باعث شد بنویسم عصبانیت از اس ام اسهای مکرر دوستم بود.
پی نوشت ۲: سازمان ملی جوونا گفته هرکی به تسهیل مبارکه! کمک کنه بهش پول و خونه و ماشین و از همه مهمتر دکترا میدن.فی الحال انگیزه نگارش این گونه افزونی یافت!
پی نوشت ۳: می خواستم یه منبر برای خانومها و یه منبر برای آقایون برم دیدم خطرناک میشه! منصرف شدم.
پی نوشت ۴: جنبه داشته باشیم پلیز!
نوای معبود:
الْخَبِيثَاتُ لِلْخَبِيثِينَ وَالْخَبِيثُونَ لِلْخَبِيثَاتِ ۖ وَالطَّيِّبَاتُ لِلطَّيِّبِينَ وَالطَّيِّبُونَ لِلطَّيِّبَاتِ ۚ
أُولَٰئِكَ مُبَرَّءُونَ مِمَّا يَقُولُونَ ۖ لَهُم مَّغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ كَرِيمٌ ﴿٢٦ سوره مبارکه نور)
جا ماندم...
بی خبری!
حتی یه نگاه هم نکرد.
یه سلام که من جواب بدم و به خیالم پیش دستی کرده باشم.
او رفت قبل اینکه ببینمش...
و غفلت که نگذاشت بفهمم آمد...
درد نوشت:
میدونم بدم آقا آدم بی اصل و ریشه
نمیام تو حرمت حریم تو کثیف میشه
دیوونه نوشت:
میگن یه سیب رو که میندازی بالا هزار تا چرخ میخوره تا میاد پایین.
انداختمش بالای بالای بالا...
اما صاف و مستقیم افتاد تو دستم.
رقص سیب را ندیدم من...
جابه جا نوشت:
می خواستم یه قدمی در جهت ازدواج جوونا بردارم که شرایط مساعد نبود.ایشالا اگه عمری بود پست بعدی!
دستانم را بگیر
سالی ، همراه ایشان به حج مشرف شدم. چون زمان احرام فرا رسید، هر چه می خواست لبیک بگوید، صدایی از گلویش خارج نمی شد و چیزی نمانده بود که خود را از مرکبش به زمین افکند!
به ایشان عرض کردم : ای پسر رسول خدا! بگو! چاره ای نیست؛ باید بگویی!
ایشان فرمود:
«چگونه جسارت کنم و بگویم : لبیک اللهم لبیک ؟! در حالی که می ترسم خداوند عزوجل جوابم دهد: لا لبیک و لا سعدیک!»
پی نوشت ۱: برگرفته از تبیان.
پی نوشت ۲: چند روزی است تمام تلاشم را کردم تا از شما بنویسم اما نشد...خوب میدانم معنایش چیست...
پی نوشت ۳: از آن غلام هم روسیاه ترم.
دیوونه نوشت:
او سر سپرده می خواست
من دل سپرده بودم
(شاعر این مصرع ساقی نیست)
یه کیسه پول میخوره تو سرت!
به فرید یه چک ۱۰۰ملیونی میدن و میگن تا شب باید خرجش کنی.
اولش هزارویکی مورد به ذهنش میرسه اما هیچ کدوم نتیجه نداره.
آخرشم لیلی نصیحتش میکنه و فرید متحول میشه!
پی نوشت ۱: فرید زود عبرت گرفت! لیلی خوب کمکش کرد!
پی نوشت ۲: دو هفته پیش یکی بهم گفت حرفات کلیشه اییه...
پی نوشت ۳: من نه مثل فرید متنبه میشم نه میذارم لیلی روم اثر بذاره! اگه یکی بهم یه چک ۱۰۰ملیونی بده میدونم تا شب باید چه جوری خرجش کنم...شب هم دیره! تا ظهر چیزی ازش نمی مونه.
پی نوشت ۴: اگه به تو همچین مبلغی بدن باهاش چه کار میکنی؟ برای یه بارم که شده بی سانسور حرف بزن!
درد نوشت ۱: دست فروش زیاد دیده بودم.اما این بار پیرمرد نظرمو به خودش جلب کرد.بهش می خورد ۶۵ ساله باشه.یه کتاب آموزش زبان انگلیسی جلوش بود و یه دفتر که باهاش تمرین میکرد...
چند وقت پیش یکی از دوستانم گفته بود تو خیابون ولیعصر(عج) یه پسربچه هست که که ترازو داره و کنارش یه کتاب درسیه.هم زمان مشق می نویسه.میگفت چند بار از جلوش رد شده همیشه اون یه صفحه رو می نویسه!
درد نوشت ۲: آخر قصه اینه که موندم اعتماد کنم یا نه؟
میت نوشت: ا ع ت م ا د...
دیوونه نوشت:
همه پولهامو آدامس بادکنکی میگیرم.
بادشون میکنم.
پاهام از زمین کنده میشه.
نگاهم میره سمت آسمون...



