تبليغاتX
دل نوا

ساقی حسود

بازم بنده ات اومده سراغت.

می خواد باهات حرف بزنه.

ببین دارم راستشو میگم.خودتم خوب میدونی!

من حسودیم میشه!

نه به حکمتت که خیلی وقتها دوست دارم منم داشته باشمش تا درست عمل کنم...

نه به مهربونیت که برای آدمی مثل من خیلی با ارزشه...

نه به علیم بودنت بااینکه وسوسه دونستن آینده خیلی وقتها قلقلکم میده...

نه به...

بین همه صفاتت یه چیزی بیشتر جلبم میکنه(البته تو میدونی دلم میخواد همه رو داشته باشم اما این یکی یه خورده بیشتر!)

تو بی نیازی...

الله الصمد...

یه عالمه چیز تو این دنیای ...(فحش بود که بهتر دیدم سانسورش کنم) وجود داره که بهشون احتیاج دارم.ازت می خوام...دعا میکنم اما بهم نمیدی...

گاهی فکرای بچه گانه میکنم.باخودم میگم خدا که به این چیزهایی که تو میخوای احتیاجی نداره پس درک نمیکنه تو چی میگی!...

بعدش یادم میفته خدا می فهمی احساس منو...نیاز منو...اما به دلایلی که خودت فقط میدونی بهم نمیدی...

اما...

اما...

اما ته دلم هنوز یه حس حسادت! وجود داره...

خداجونم خوش به حالت!

به خاطر اینکه بی نیازی...

و نمیکشی آنچه من کشیدم...

پی نوشت:

امام علی(ع) می فرمایند:برترین بی نیازی نومیدی است از آنچه در دست مردم است.

 

دیوونه نوشت:

فیلمنامه نویس تویی!

کارگردان هم تویی!

دیالوگهامو حفظم.

اجازه؟!

اجازه میدی یه خورده فی البداهه بازی کنم؟...

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | دوشنبه بیست و نهم مهر 1387 •

موووووووش

قبل تر ها گمان می کردم موش جانوری است در حد کف دست اما هنگامی که در جوار دانشگاه رویتش فرمودم متوجه شدم اندکی! اشتباه کردم:

 موش جانوری(چون نمیدونم خزنده است یا جهنده یا هرچیز دیگه همون کلمه جانور بهتره و آبروریزیش کمتره!) است به قاعده شش برابر کف دست!

موشیه ۱: با جلوگیری از باروری(از اون اصطلاح بدم میاد به شدت!)  گربه در تهران مخالفم!

موشیه ۲: انتخابات کشور دوست و برادر آمریکا! نزدیکه.به اون دو گل ناشکفته پیشنهاد میدم یه منبر درمورد محیط زیست برن.جواب میده ها! از من گفتن بود.

موشیه ۳: همه میدونن ریشه این دو گل ناشکفته در خاک اسراییله و جز خرزهره چیزی به عمل نمیاد!

موشیه ۴: درحال حاضر رمز موفقیتشان را انتقاد از بوش میدانند.او که خود مهره ای در دستان صهیونیستها بود.یک عروسک خیمه شب بازی! بنابراین جهت خنثی سازی این تبلیغات فریبنده و جلوگیری از معتادشدن دختران زیبا و دلربای بوش! من از ایشان حمایت میکنم!

موشیه ۵: به نظر میرسه بانو رایس پس از خداحافظی از سمت فعلی برای یافتن نامزد فراریشان! به ایران عزیمت نماید.

موشیه ۶: همان بهتر که جای "م" را با "ب" در واژه دوست داشتنی موش عوض کنید.

تبلیغاتی:

در پست قبل از یک همسر عاشق و فداکار قدردانی شد که متاسفانه به علت سیستم این قالب لینکهای مورد نظر واضح نبودند.

همسر عاشق و فداکار - خانم فائقه:

http://man-haal-ayande.blogfa.com/

شوهرشان - جناب حامد:

http://ajl-e-emam.blogfa.com/

 

دیوونه نوشت:

با هم رفته بودیم برج آزادی

وایساده بودم زیرش

دقیقا مرکز برج

خوشحال از اینکه بالاخره کلیدتو پیدا کردم

اما حیف که فقط خیال بود...

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | شنبه بیست و هفتم مهر 1387 •

تقدیرنامه

متشکرم از:

- اون آقاهه که ۴۵ تا پیتزارو در کشور خودش بلعید وگرنه اگه اینجا بود پیتزا گرون میشد(قابل توجه صاحب وبلاگ زمزم دل)

- جعبه جادویی که با پخش فیلمهای کره ای ما را با فرهنگ این سرزمین آشنا میکنند(احتمالا به این نتیجه رسیدند که ایرانیها به اندازه کافی هند شناس شدند)

- تیم ملی که با اقتدار! از سد غیر قابل نفوذ! کره عبور کرد(توجه دارید که از مسئولین کره پول گرفتم تا از آنها بنویسم!)

- از دانشجویی که بدون تحویل پایان نامه لیسانس سرکلاسهای ارشد نشسته است!

- منوی رستورانها که یکی باید ترجمه اش کند!

همسر فداکار و عاشق که برای شکوفایی شوهرش تلاش می کند( خوب تبلیغ کردم؟! )

- از وبهایی با پسوند آی آر! که از هفت روز هفته هشت روزش را در تعطیلات به سر می برند!

- این قالب که لینکهایی که در مطلب ارجاع داده شده را نشان نمیدهد!

- خودم که با وجود سرمای هوا هنوز منجمد نشده ام!

 

دیوونه نوشت:

شب

خدا

انتظار

رویا

و دعوای بی وقفه گربه ها که تمرکزت را بهم می زنند!

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 •

گزارش هواشناسی

هوا خیلی سرد شده

سرما خوردم.

تا وقتی یه کم گرم نشه

دستهای یخ زده من توان حرکت ندارند...

پی نوشت۱ : نه نوازشی میشه کرد نه سیلی میشه زد...

پی نوشت ۲: این یعنی...

!! نوشته شده توسط ساقی | 14 | دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 •

گذر از دوست داشتنیهایم...

بارها و بارها هروقت خواستم با او حرف بزنم این چنین جوابم داد:

اسماعیلت را قربانی کن.

این امتحانی آشکار است برای تو.

ترس و اضطراب آن هم به دلیل ناتوانی و ضعف...

این امتحانی آشکار است برای تو.

عجب کاری می خواهی از من! تا مرز قربانی کردن پیش می روم اما باز زمان برگشت اسماعیل با من است.

این امتحانی آشکار است برای تو.

ذبح بزرگی را فدای او می سازیم.

نعمت و برکت پاداش سربلندی تو خواهد بود.

خدایا یاریم کن...تحمل دشواریش بیش از طاقت نداشته من است.

پی نوشت ۱: برگرفته از آیات ۱۰۰تا ۱۱۹ سوره مبارکه صافات.

پی نوشت ۲: اگر باور داشته باشیم قرآن با هرکدام از ما صحبت می کند و آیاتش راهکار زندگی ما است آنگاه:

هریک اسماعیلی داریم و باید قربانیش کنیم...

اسماعیلت را پیدا کن!

دیوونه نوشت:

مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم

تورا می بینم و میلم زیادت می شود هردم

 

بسامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری

به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

 

فرورفت از غم عشقت دمم دم میدهی تاکی

دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 •

تمام میشود آیا؟...

چه سخته یه عالمه حرف داشته باشی برای گفتن

یه دنیا فریاد برای زدن

اما مجبور باشی سکوت کنی...

پی نوشت: خدایا دلم می خواد یه روز ببینمت و ازت بپرسم تا رازشو بفهمم:

این چه حکمتی بود که ذره ذره آبم کرد؟

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | شنبه بیستم مهر 1387

3ایستگاه تا بخش فقط به اذن برگه!

منتظر برگه ترخیص بودیم.

حوصله ام سر رفت.

یه عقب گرفتم.

نزدیک در بودم.

درش از اون میله قرمزها داشت که موقع ورود و خروج میره بالا.

یهو دیدم یه نفر داره میاد بیرون.

بازم افکار شیطانی! نفوذ کرد.

آتیشش کردم!

رفتم سمت در!

به محض اینکه حس کردم عرض موجود دوتا خودرو را کفایت میکند از کنارش رد شدم.

نرده قرمزه هنوز فرصت نکرده بود بیاد پایین!

اون سربازه هی داد میزد کجا؟!

وایسا!

وایسا!

این موقع ها نشنیدن چیز خوبیه!

مگه اینجا وزارت اطلاعاته؟!

یه سرباز دیگه و یه گیت با زنجیر!

اینقدر سریع اتفاق افتاد که زنجیر همچنان به خاطر فرشته نجات من پایین بود!

وایسا!

وایسا!

تا اینکه رسیدم جلوی بخش مورد نظر.

باز یه سرباز دیدم.اما این یکی تو حال خودش بود! فکر کنم داشت مدت زمان باقی مونده خدمت رو میشمرد! می خواست بدونه کی به وصال دخترخاله جان میرسه! اینقدر گیج بود که ازم برگه ترخیص نخواست!

اه! پس کی میان؟

کلی منتظر شدم!

سربازه از مالیخولیا در اومده بود!

بهم گفت: اینجا محل پارک آمبولانسه! چرا تا این جلو اومدی؟!

گفتم: آمبولانس اومد جابه جاش می کنم.

بالاخره بعد نیم ساعت(با کمال خوش بینی حساب کردم!) تشریف آوردند.

آخیش!

پی نوشت ۱: می خواستم به کاغذ بازی بیمارستانی اعتراض کنم.یک بار برای همیشه شفاف سازی کردم!

پی نوشت ۲: حضور ساقی هم چنان...(به خودنویسی مراجعه شود)

پی نوشت ۳: این داستان واقعیست.

دیوونه نوشت: میسازمش اما نابودش نمی کنم...گاهی اینقدر باورم میشود که فراموش میکنم رویایی بیش نیست...

دالتونها نویسی: بنا به پیش نهاد سناتور دالتونها یک ماه باید درستکار! باشند در اون صورت برای همیشه آزادند.اون قدر درازه(اسمش یادم نیست) یه تقویم داره که هرروزی رو که میگذره خط میزنه! آخه می خوان یه ماه تظاهر کنند تا یه عمر راحت باشند!

منم تقویممو گرفتم دستم و بر عبور هر روز یک خط میشکم.اما با این تفاوت که قصه من تظاهر نیست بلکه...

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | جمعه نوزدهم مهر 1387 •

خاموش - روشن

در تاریکی شب وقتی هیچ ستاره ای سو سو نمی زند لامپ بالای سرش چشمک می زند...وقتی همه خوابند...وقتی هیچ کس نیست...

پی نوشت: بازم به معرفت لامپ که حتی نورش مصنوعیه!


خود نویسی:

چرا محور بخشی از نوشته ها ساقیه؟

مسلمه که اتفاقات زیادی برای هر کسی میفته اما ساقی به همه رویدادها اشاره نمیکنه.فقط مسایلی در دل نوا مطرح میشه که از بیانش منظور خاصی داشته باشه.پررنگ شدن حضور ساقی صرفا جهت دوری از خشک بودن مطلب و تنوع بخشیدن به نوشته است ولاغیر!

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | پنجشنبه هجدهم مهر 1387 •

همه بیایند

کسی اهل این حرفها نبود.

فقط پیچوندن کلاس هدفشون بود.

من و چندتا از بچه ها هم از خداخواسته!

وقتی استاد گفت تعطیله جماعت به سمت بوفه و درخروجی و... متفرق شدند.ما هم رفتیم سمت محل برگزاری مراسم.

به موقع رسیدیم.

رفتیم داخل.

اولش هوا آفتابی بود.اما بعدا...

فحش و بد وبیراه بود که نثار این بنده خدا کردند!

ما هم که منتقد بودیم شدیم مدافع.

آخه این فحاشیها به دور از ادب سیاسی بود.

شاید کسی بهشون یاد نداده بود که این شعارها جیزه!

شایدم(نزدیک به قطعیت) عمدا این حرفها رو یه عده که همیشه خودشونو پشت این جماعت دانشجو قایم می کنند گذاشته بودند دهنشون.

دیگه عصبانی شد.

از اون لبخند خبری نبود.

یه عده فحش می دادند.

یه عده منتقد دفاع می کردند.

او هم با چهره ای برافروخته جواب می داد.

آخرش به زد و خورد کشید.

می خواستند شلوغش کنند.

زدند ۲-۳تا صندلی رو شکوندند.

منم با پای شکسته و درگچ! برای اینکه به اوضاع نظارت داشته باشم رفتم بالای صندلی که تا پا میشی تا میشه! عجب وییو ای (همچنان جای جسد زنده خالی!) داشت.

او و دوستانش صلاح دیدند برنامه رو زود تموم کنند.

از در اومدیم بیرون.

شیشه دانشکده رو آورده بودند پایین.

منم با پای شکته تلق تلق روشون راه می رفتم(راه دیگه ای برای رفتن نبود) هرکی منو میدید برای شفای عاجلم دعا می کرد!

پی نوشت ۱: به عنوان منتقد دفاع کردیم چون شان ریاست جمهوری نباید به فحاشی آلوده شود.دفاع کردیم تا بفهمیم و بفهمند نقد با توهین متفاوت است.

پی نوشت ۲: از سر دلسوزی به آقای خاتمی:

بعد از درگیری آن روز امیدوار بودم اطرافیانتان را بشناسید اما نخواستید تن به واقعیت دهید...شما را به خدا این بار بفهمید چه مگسانی گردتان در حال پروازند...

پی نوشت ۳: با وجود دلسوزی برای آقای خاتمی دلم می خواهد ایشان کاندید شوند.همین طور کروبی و قالیباف و عبدالله نوری و کرباسچی و مهاجرانی و حتی یزدی!

کاش شورای نگهبان همه را تایید صلاحیت کند.

حتی دلم می خواهد اصولگرایان از جنس مجلسی و مبارزین فعال! در امر مفاسد اقتصادی و جماعت موتلفه نیز کاندیدای خود را معرفی کنند.یعنی فردی به جز احمدی نژاد.برای تبلیغ مبالغ هنگفت هزینه کنند.

دلم می خواهد احمدی نژاد هم بیاید.

آن وقت بگذاریم مردم رای بدهند و انتخاب کنند.انتخابی در فضای سالم و بدون تخریب(بدون تخریب؟ آرزو بر جوانان عیب نیست!) باشد.

در این صورت تکلیف همه مشخص خواهد شد.

همینطور روسیاهی است که بر ذغال(ها) می ماند.

پی نوشت ۴: خوشحالم که توکلی را برای مجلس انتخاب نکردم!

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | سه شنبه شانزدهم مهر 1387 •

دلم تنگته

سرش را می برد درون آبی ها.

نجوا می کرد با ماهی که تنها مونسش شده بود.

و میدانم که میدانی نجوا یعنی گفتگوی آرام.

شاید می خواست عاشقانه هایشان محفوظ بماند...

۱...۲...۳...۴...

شماره های نفسش را هم می شمارد.

وفردا تکرار دیروز.

آنقدر شمارد

و آنقدر مبهوت و دیوانه وار به ماهی نگاه کرد و خندید که گویا آب وطنش شده بود.

 

"سکوتتان بیش از هرچیز در این عملیات ارزش دارد"

این جمله را بارها در ذهنش تکرار کرد.

پاهایش میان گل و لای گیر کرده بودند.

هرچه تلاش کرد اثری ندید.

ماهی به ملاقاتش آمده بود...

سلامش کرد.

وارد آبی شد

۱...۲...۳...۴...

این بار شماره هایش آخر نداشت...

پی نوشت ۱: مدتها بود که می خواستم از اروند بنویسم.اما گذاشتم از هفته دفاع مقدس بگذرد تا رنگ و بوی تبلیغاتی نگیرد.

پی نوشت ۲: می توانی تصور کنی شب را کنار موج های اروند گذراندن یعنی چی؟ او که عزیزترینهایت را می گیرد...انگشترم را گرفت و پس نداد...

پی نوشت ۳: این رودخانه که فقط از رود اسمش را به یدک می کشد مادران بسیاری را داغدار کرد...حتی پیکرشان را هم پس نداد...

آب مهریه حضرت زهرا(س) است.حالا فهمیدی چرا اروند گل آلود است؟

روزها و شبها از سر شرم اشک می ریزد...

پی نوشت ۴: آبهای اروند را ارتباطی با فرات است.می دانی یعنی چه؟

پی نوشت ۵: او که عزیزترین هایت را می گیرد... 

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 11 | یکشنبه چهاردهم مهر 1387 •

الفبای دلم

الف)من که از آتش دل چون خم می در جوشم

                    مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

 

قصد جانست طمع در لب جانان کردن

                    تو مرا بین که در این کار به جان می گوشم

 ...

ی) از جرعه تو خاک زمین در و لعل یافت

                    بیچاره ما که پیش تو از خاک کمتریم

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 10 | شنبه سیزدهم مهر 1387

وسوسه

قابل پیش بینی نیست.

وسوسه رو میگم!

اونهم از نوع کودکانه...

یهو پیشنهاد داد برم بالای درخت گیلاس.

دلیلش خیلی یادم نمیاد.

فکر کنم می خواستم از اون مایعات چسبناک (بهش چی میگن؟! صمغ؟!) بردارم.

یکی از بچه ها یه چیزی آورد بذارم زیر پام.

رفتم بالا.

اما نامرد( درخته نه ها! اون بچه رو میگم) پایه رو برداشت.

هرچی داد زدم نیاورد.

اینقدر تکون تکون خوردم که شاخه های نازک درخت نتونستن تحمل کنن و به شکست انجامیدن.

یعنی افتادم! به همین راحتی.

دستم بدجوری درد گرفته بود اما زودی فراموشم شد.

یه فکر شیطانی زد به سرم:

آخ جون دیگه مشق امروز تعطیل شد!

بعدش یه خورده سرمو خاروندم و گفتم:

ای بخشکی شانس! نمیشد این دست میشکست تا تعطیلات تمدید میشد؟!

پی نوشت ۱: حالا که مدارس باز شده و مشق نوشتن بچه ها رو میبینم یاد خودم میفتم.

پی نوشت ۲: این مطلب با فرض اینکه از اینجا دانش آموز رد نمیشه و بدآموزی نداره نوشته شد!

پست قبلی نوشت:

انگیزه اول برای درج مصلاییه ریا بود و ریا!

اما انگیزه دوم نشون دادن شلوغی مردم در صفهای نماز بود به طور غیر مستقیم! می خواستم بهش افتخار کنم و افتخار کنی...

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 11 | جمعه دوازدهم مهر 1387 •

"..."ییه!

وداعیه:

- بهم  گفت:

نزدیک اذان شب آخر دلم گرفته بود.

بغض کرده بودم.

اذان که شد دیگه نتونستم جلوی جاری شدنش رو بگیرم.

به خودم گفتم:

خوش به حالش!

به پاکی دلش حسودیم شد...

- برداشتن قالب قبلی یعنی نزول غم دوری.

صلاتیه:

- عزیز دل برادر! نمازت که تموم میشه این کمر مبارک رو خم کن روزنامه ها رو بردار پلیز!

- چرا سد معبر می کنی؟! الان نماز شروع میشه.یه شیر و کیک که این همه توقف نداره!

- ساقی قهرمان پرش از مانع شد! به علت شلوغی(ایشالا خدا بیشترش کنه) یه ور اتوبان پیاده شد تا بره اون ورتر اتوبان! این یعنی پرش مکرر از گاردریل(به جسد زنده: فارسیش چی میشه؟!)  

توضیحییه ۱:

می خواستم رایحه دل نشین ماه مبارک بازهم در دل نوا به مشام برسه.

دیوونه نوشت:

دل من عاشق می مونه

دایم از شما می خونه

منو میشناسی آقا جون

این منم همون دیوونه

روح سید ذاکر شاد.

توضیحییه ۲:

- شاید پراکنده باشه ولی دلم برای اینطوری نوشتن تنگ شده بود...

- این پست پر از "دل" بود.

میتییه:

اعتراف می کنم تمام تلاشمو برای مردن کردم اما هنوز رگه های زندگی جوشان است...دعایم میکنی برای مرگ کامل؟...

!! نوشته شده توسط ساقی | 12 | پنجشنبه یازدهم مهر 1387 •

دریغ...

صبحها چشمانش را که باز می کرد پیش از آنکه به چیز دیگری بیندیشد به سمت پنجره می رفت.

پرده را کنار می زد...

گویا ابر همچنان بر زمین و زمینیان سایه انداخته بود.

و هر روز تکرار روز گذشته...

بعد مدتها ضربه ای بر پنجره تنها موسیقی اتاقش شد.

 

خورشید بود که به دیدارش آمده بود.

اما دریغ که چشمانش برای همیشه بر خورشید بسته ماند...

خورشید حسرت یک سلام را بر دل کوچکش گذاشت.

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 11 | سه شنبه نهم مهر 1387 •

می سوزم

اگر روز ازل پروانه می دانست بهای عشق سوختن بالهایش است تنها یک حاجت داشت:

خدایا هر لحظه بالی به من عطاکن تا دور شمع بگردم و همه را فدای اشکش کنم... 

 

 

!! نوشته شده توسط ساقی | 11 | یکشنبه هفتم مهر 1387

القدس لنا

سوال اول:

چرا لبنانیها توانستند اسرائیل را از سرزمینشان اخراج کنند اما فلسطین همچنان در اشغال رژیم صهیونیستی است؟

پی نوشت: با طرح سوال شروع کردم.

این پست ادامه خواهد داشت(ان شاالله)


- به نظر می رسد عدم اتحاد و پیروی از رهبر واحد مهمترین عامل ادامه جنگ بوده است.

- هرچند فلسطینیها حضور فردی به نام یاسر عرفات را تجربه کرده اند اما به علت سستی وی در اهداف نتوانستند به مقاصد خود که همان رهایی است دست یابند.

- رهبری یعنی حکومت بر قلبها.یعنی حضور در خط مقدم جبهه.یعنی چمران که به دنیا پشت پا میزند(به معنای واقعی.ترک موقعیتهای علمی در آمریکا - جدایی از همسر و در انتها صبر بر از دست دادن پسر عزیزش) یعنی سید حسن نصرالله که برای آرمانش فرزندش را نیز فدا کرد.یعنی آقا سید علی که چمرانها و نصرالله ها مریدش هستند.

- تصاویر جنگ عراق بسی تاسف آور بوده و هست.کشوری در آماج حمله و اشغال و مردی عرب تکیه داده بر تخت و قلیون بر دست! انتهای تن پروری و بی غیرتی...

- عده ای می گویند چون مذهبشان سنی است و بر ائمه در طول تاریخ جفا کرده اند نفرین شده اند که بنده مخالفم!


سوال دوم:

درحال حاضر بهترین کمکی که ایران و سایر کشورها می توانند درجهت حمایت از فلسطین انجام دهند چیست؟

پی نوشت ۱: این طوری مطلب نوشتن خیلی خوبه! چون آدم دستش میاد با کی طرفه و نیازی به صغری کبری کردن اضافه نیست!

پی نوشت ۲: پیرامون سوال دوم شبهات زیادی وجود داره که امیدوارم مطرح بشه و دربحث پاسخ داده شوند.


کمک می تواند ابعاد گوناگونی داشته باشد:

- سیاسی: تمام کشورهای آزادی خواه و حق طلب باید به طور قاطع از حقوق فلسطین دفاع کنند.

---تا به حال چنین امری صورت نگرفته.هیچ قطع نامه محکمی علیه اسراییل و جنایتهایش صادر نشده است!---

- اقتصادی: بسیاری از محصولات مصرفی ما ناشی از کمپانیهای اسراییلی است.درست است که نمی توان قطعات کامپیوتر و موبایل را جایگزین کرد( که این از ضعف ماست و نیاز به جهش علمی داریم) اما کسی بدون نستله و مگی و فانتا و ... نمرده است!

---اگر تمامی مسلمانان که تعدادشان هم اندک نیست دست به چنین اقدامی بزنند مسلما اقتصاد اسراییل متزلزل خواهد شد---

+++کمکهای اقتصادی ایران به فلسطین ممکن است این مساله را مطرح کند که چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است!

از لحاظ فردی: در اسلام بارها به صدقه و خمس و زکات تاکید شده و چنین مسئولیتی از هیچ کس ساقط نیست(مگر با فقر مطلق)

مقام عظمای ولایت پبشنهاد کنار گذاشتن مبلغی به صورت ماهیانه را داده اند.

ساقی: یعنی هر ایرانی نمی تواند ماهیانه ۱۰۰۰ریال هزینه کند؟ مجموع این پس اندازها مبلغ قابل توجهی است.

از منظر دولتی: از طرفی منافع ملت فلسطین و لبنان منافع ایران نیز هست.غلبه اسراییل بر ملل دیگر تهدیدی جدی برای ایران قلمداد می شود.(موفقیت در یک جبهه استعمار را حریص تر میسازد) واضح است که پیشگیری خرج کمتری نسبت به هزینه ناشی از جنگ با اسراییل خواهد داشت.+++

- فرهنگی: گسترش روحیه کمک به هم نوع موضوعی است که نیاز به سرمایه گذاری دارد.متاسفانه بی تفاوتی از آفتهای دنیای مدرن محسوب می شود.

دعاهایمان درکنار حوائج شخصی می تواند یاری خدواند جهت غلبه حق بر باطل را شامل شود...که آن را نیز گاهی دریغ می کنیم!

شبهای قدر چه تعداد از دعاهایمان جنبه شخصی داشت؟!

آیا به یاد چنین مواردی نیز بودیم؟!

و در آخر:

اللهم عجل لولیک الفرج

!! نوشته شده توسط ساقی | 12 | پنجشنبه چهارم مهر 1387 •

اهل طریقت دوست

امام محمد باقر(ع)می فرمایند:

به تو خیانت می کنند

مکن

 

تو را تکذیب می کنند

آرام باش

 

تو را می ستایند

فریب مخور

 

تو را نکوهش می کنند

شکوه مکن

 

مردم شهر از تو بد می گویند

اندوهگین مشو

 

همه مردم تو را نیک می خوانند

مسرور مباش

 

آنگاه تو از ما خواهی بود.

پی نوشت۱: من از آنها هستم؟...

پی نوشت ۲: بدجوری دیوونه این حدیثم!

!! نوشته شده توسط ساقی | 11 | چهارشنبه سوم مهر 1387 •

همسفری به نام اشکانه

جنگ و سه تا رفیق

رفیق و اسارت و جانبازی و ایثارگری

اسارت در زندان بعث و اما زندان قصر!

جانباز و عشق و لجاجت مردانه و درد

ایثارگر و مفسد اقتصادی و کارگزاران!

پی نوشت۱: شرح مختصری بود بر رمان اشکانه اثری از ابراهیم حسن بیگی.

پی نوشت ۲: برو دنبالش.بگیر و بخون وگرنه سه چهارم عمرت برفناست! یک چهارم باقی مونده رو محض احترام امیرخانی و رمانهایی که ازش خوندی جزء عمرت مفیدت محسوب می کنم!

توصیه نومچه: کسانی بخونند که سیستم فحش دادنشون قوی باشه.یه وقت دستت نگیری تا آخر مثل روزنامه بخونی ها.( رجوع شود به چه غریبی ای قریبه)

درضمن بدون کویر دلت بارونی میشه اگه بهش دل بدی...

 

دیوونه نوشت:

سید حسین می گوید بهای عشق عشق است اشکانه!

 

دردنامه: وقتی می بینم ساندویچ یه دستشه و نوشیدنی اون دست...وقتی می بینم تا نیمه خم شده رو آب سرد کن...وقتی می بینم...

اما وقتی این روزا یه مومن پیرهن مشکی رو می بینم دلم آروم میشه...می خوام نگاه ازش برندارم...

ساقی مخلص همه جماعت مشکی پوشه.

!! نوشته شده توسط ساقی | 12 | دوشنبه یکم مهر 1387 •