دوست
دانشجو بود.
یکی از رشته های هنری.
پسری شهرستانی.
خوابگاه نرفت.
خانه ی مجردی گرفت.
یک هفته دانشگاه نیامد.
کسی متوجه نشد.
همسایه ها را آزار می داد.
بوی تعفن.
جسد مدتها در خانه مانده بود.
یک هفته.
دوستی نداشت لابد!
یعنی بودند کسانی که ادعای رفاقت می کردند.
اما...
دوستی های امروز پر از فریب...
پر از دروغ...
پر از سوءاستفاده...
البته حتما کسانی هستند که از سر دلسوزی ترحم می کنند...
اما به گمانم ترحم دوستی نیست.هست؟
دوست یعنی همراه شادی ها.
غمخوار غمها نه حس ترحم نسبت به غصه ها.
دوست یعنی باید از خود گذشت.
عاشقانه تلاش کردن برای یاری عزیزش.
دوست قوتهای عزیزش را تقویت می کند و ضعف های او را برطرف.
نه بی تفاوتی...
اگر دوستمان را یافتیم رهایش نکنیم...دلگیرش نکنیم...قدرش را بدانیم...
دوستی گوهر نایابیست در این زمانه...
گوهر را در صدف نگه داری کنیم...
سپاس+پیشواز
این از تبلیغات دختر عمو پسر عمویی که از همون عنفوان کودکی بچه رو وارد بازی های پیچیده میکنه!...اینم از...
دیشب که دیدمش داشتم از شدت تعجب شاخ در می آوردم!
یه عالمه بچه قد و نیم قد درحال دویدن هستن!
انگار دنبال چیزی میگردن!
اینقدر زیادن که سوزن بندازی گم میشه!
دختر و پسر همه باهم فقط یه انگیزه دارن!

میدونی چیه؟!
دنبال یه خط برای موبایل میگردن!!!
آخه یکی نیست بگه این فسقلی ها رو چه به موبایل؟!
داشته هاش پشیمونن!
بزرگترها بخشی از مشکلاتشون سر همین تلفن همراهه!
چرا تو دهن بچه ی دبستانی یه چیز الکی میندازی؟! چیزی که به دردش که نمیخوره هیچ هزارتا مصیبت بعدی هم داره!
نذار دهنم باز شه و بگم این روابط بی پرده و مفتضح بین دختر ها و پسرها که از سنین راهنمایی (فکر کن! هنوز دهنش بوی شیر میده!) مثل بختک افتاده به جونشون تقصیر همین موبایله...کلی از مشکلات گفتمانها و قرار گذاشتنها رو که قدیما جوونا داشتن حل کرده! تازه بگذریم از اس مس(زنده یاد خاله در ۳*۴) بازیهای نصف شب...!
دستتون درد نکنه که آینده سازان فردا رو از همین الان دارید خراب می کنید!
خیلی ممنون که این همه هوش و فراست رو برای ترویج فرهنگ اسلامی و ایرانی خرج نکردید!
بهونه نیار! نگو کار فرهنگی سخته و بودجه میخواد و اتاق فکر و از این جور قرطی بازیها! اگه بخوای می تونی... یادته؟! نوحه ی امیر حسین رو فراموش کردی؟! "آقامون دلبره...ماها رو میخره..." اون موقع ها هربچه ای رو که میدیدم میخ میشد جلوی تلویزیون و گوش میداد...بس که نوای این کودک شیرین بود...دیدی داری کم کاری میکنه وگرنه میتونی از این برنامه ها هم بسازی...
پی نوشت:
روز آخر اعتکافه...اعمال ام داوود و دعا و آخرش هم اذان مغرب که نشون میده مهمونی خدا تموم شد...
میگن معتکفین مثل حاجی ها میمونن...از آغوش خدا برگشتن...باید مسیر ورودشون رو آب و جارو کرد...باید با یه دنیا گل رفت به استقبالشون...
با هزار بار تبریک با هزار مرتبه شادباش میریم پیشواز حباب و آبجی سمیه و سلمان و عرفان و رضا
قبول باشه!
دعامون کردین؟...
عشق یعنی علی(ع)
در موارد درد و شکنجه روحی او را به یاد می آوریم و تحمل دردها را بر ما آسان می کند.
در موارد مظلومیت... تهمتها... افترا...شایعه...او را به یاد می آوریم و آرامش می یابیم.
در عشق و ایمان به او توجه می کنیم و از او روح می گیریم و طلب همت می کنیم.
درفداکاری و جهاد و شجاعت او را مقتدا قرار می دهیم و از او پند می گیریم و یا از او تجربه می آموزیم.
در مبارزه با ظلم و استقرار عدالت راه او را دنبال می کنیم.
در مقام شهادت هنگامی که دیگر زندگی برای زیستن تنگ می شود و مرگ شرافتمندانه بر زندگی ننگین هزار بار ارجح است او را به یاد می آوریم و از او طلب همت می کنیم.
یا علی...
اگر پرستش جز ذات خدا مجاز بود بدون شک تو را می پرستیدم.
تو تجلی خدایی...
تو تجسم صفات خدا و معیارهای خدایی...
تو خلیفه الله علی الارضی...
تو هدف انسانیتی...
تو خدا نیستی...
ولی وجود تو را جز خدا پر نکرده است...
"علی" زیباترین سروده ی هستی/شهید چمران
پی نوشت ۱: میلاد امام علی(ع) و روز پدر مبارک.
پی نوشت ۲: تمام یادمان باشد های روز مادر اینجا هم تکرار شدنیست...فراموش نکنیم...
اگر باران ببارد...
یک باره...
باز هم میگویم یک باره همه چیز را متحول کردی...
طوفان شد...اما نه سهمگین...
یک گرد و خاک آرام...
خواستی خانه ی دلم را تکانی بدهی...
تو...
تویی که حضورت با منطق ناقص من قابل فهم نبود...
تو...
گفتی باز زمانی می آیی که او بخواهد...
و من مشتاق خواستن او...
چه کنم؟
خودم را به در و دیوار قفس بزنم؟
می خواهی بالم را بشکنم؟
می خواهی له شوم؟
می خواهم تو دوباره مرا بسازی...
او بسازد...
می خواهم آن قدر فقیرم کنی...
آن قدر بیمارم کنی...
آن قدر متحیرم کنی...
تا بفهمم بی تو هیچم...
هیچ...
می خوانمت...
اما نه!
تو مرا می خوانی پبش از آنکه من بخوانمت...
پی نوشت ۱ :
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از او شوریده تر بود
پی نوشت ۲ : من باز طوفان می خواهم.
پی نوشت ۳ : اگر یاد "اعلی" بودم...باز تو به یادم انداختی..وگرنه فشار آن لحظه آنقدر سنگین بود که می خواستم بی هوش شوم...
یادم انداختی تا بگویمش به یادشی...
"اعلی" تو...

یه روز میشه منم میرم...شما رو تنها میذارم...
ای بترکی حباب که منو جوون مرگ کردی![]()
اگه بهم بگن ۲۴ ساعت تا آخر عمرت مونده...
اولش غش می کنم
و کلی از این ننه من غریبم بازی ها درمیارم! وقتی بهوش اومدم اینقدر گریه میکنم تا دوباره بیهوش شم...این کار به اندازه ی ۶بار تکرار میشه!
بعدش یادم میوفته که باید کارها رو راستو ریس کنم.همه رو جمع میکنم و توصیه های لازم رو به شرح زیر می فرمایم:
اولا بهشت زهرا منو نبرید! یه قبرستون باکلاس همین بالاشهر پیدا کنید که پر دار و درخت باشه! مرده هاشم باکلاس باشن!
قبرمو ۶طبقه بگیرید که طبقه ی آخرش پنت هاوس باشه! میدونی نمیخوام دلم بگیره!
دوست دارم جام وسیع باشه! راستی تو طبقات دیگه کسی رو خاک نکنیدا! کلش مال خودمه!
باید مراسم کاملا آبرومندانه برگزار شه...چلوکباب سلطانی و میگو با سس مخصوص بدید به ملت! حلوا و میکادو و خرمای شکم پر و دسته گل یادتون نره! راستی من از گلایل بدم میاد
برام گل مریم بزنید! کنارشم نرگس!
تموم املاک و مستقلات میرسه به خانوم بچه ها! البته به شرطی که پسرام ۴۰ سالگی زن بگیرن و دخترهام ۳۰ سالگی برن خونه شوهر
زنمم باید تا آخر عمر بیوه بمونه! مشکی رو از تنش در نیاره! اشک چشماش در فراق من خشک نشه! وگرنه به وکیلم گفتم یه ریال به کسی نده![]()
وقتی سخنرانی به پایان رسید باید چندتا نامه ی فدایت شوم بنویسم به اونهایی که نتونستم مستقیم بهشون بگم: ![]()
فدایت شوم ![]()
![]()
دیگه فکر کنم سر ظهر شده.یه آژانس میگیرم میرم رستوران...(اسمشو بلاگفا گفته نگو تبلیغات میشه
) و غذاهایی که قراره مجلسم بدن رو خودم میگیرم تا هم دلی از عزا درآورده باشم و هم کیفیتشونو امتحان کنم![]()
داره بعد از ظهر میشه...
یواش یواش رفتن رو باور میکنم...به راننده میگم برو بیت...داره نزدیک میشه...قلبم تندتر میزنه...بهش میگم برو جلوی در اصلی...از دور نگاه میکنم و میگم آقا جون نشد دورت بگردم...
غروب هم داره میرسه...دلم پر کشید به سمت هیات...میخوام برم اونجا تا حاجی فریاد بکشه...پیرهنشو پاره کنه و بگه:
حسین(ع) می بده...
سالار زینب(س) می یده...
بر این سگ امشب می بده...
می بده...
می بده...
ایراد نگیر! همه ی حرفایی که میخوای بزنی رو حفظم.کل زندگیم با عالم و آدم بحث کردم...اما امشب به حرف هیچ کس گوش نمیدم...می خوام بد مستی کنم...
عقل از سر من پریده و دیوونگی جا گرفته
حرف اگه داری با خدا بزن
عقلمو خدا گرفته...
من این عشق بازی ها رو دوست دارم...می خوام ثانیه ها متوقف شن...اما حیف که دیگه دعای آخر مراسمه و حاجی داره به زور با خس خس گلوش اللهم عجل لولیک الفرج رو میگه...
تموم میشه...میام بیرون...
ساعت ۱۰ شبه...به راننده میگم برو بهشت زهرا(س).چپ چپ نگاهم میکنه...شاید با خودش فکر میکنه برای من روزبه بهتر باشه...
نزدیک میشه...میترسه...راهنماییش میکنم سمت گلزار شهدا...پیاده میشم و بهش میگم اینجا آخر خطه...پولش رو حساب میکنم و میگم لازم نیست منتظرم بمونی...و او به سرعت دور میشه...
جاهایی که دست و پا شکسته بلدم رو زیارت میکنم...چی میگم بماند! بیش از حد خصوصیه...میرم سمت مزار شهدای گم نام...پاهام دیگه رمق نداره...میفتم زمین و زار میزنم...لحظات آخره...زمزمه میکنم:
آرزوم اینه رقیه(س)
ای که هستی نور عینم
وقت مردنم تو بیای من گل رو تو ببینم...
عشق...عشق...عشق مدد مدد مدد...
آرزوی اول من
التماس آخر من
اینه که موقع مردن
پابذاری رو سر من
عشق...عشق...عشق مدد مدد مدد...
....................
کاش میشد بدونیم روز آخر عمرمون کیه...همیشه اجل وقتی سر میرسه که یه عالمه کار ناتموم داریم...هرچند بعید میدونم اگه ۲۴ ساعت آخر رو بدونم بتونم به این کارها برسم...بذارن...
دربست!
اگه داشت تا حالا از دست من و امثال من کچل شده بود!
چرا؟
ایستاده بودم اما از رو نمی رفتم...
بعد از یه مدت که خلوت شد یه جایی هم به من رسید.
یه گفتگوی چالشی باهاش داشتم!
من می گفتم اون می گفت!
ایستاده یا نشسته!
اصلا هواسم به اطراف نبود.
غرق مجادله بودم!
یهو کناریم که مسن هم بود برگشت گفت التماس دعا!
گفتم جان؟!!!
گفت ماه رجبی قرآن می خونی منم دعا کن!
اون بنده خدا نمی دونست قصه چیه!
نمی دونست من هی سوال می کنم و هی از خدا جواب میخوام!
خدا جواب میده و یه سوال دیگه پیش میاد!
نمیدونست قرآن رو که باز میکنم دارم جوابمو میگیرم!
نمی دونست خدا داره میگه: بسه دیگه بچه پر رو! چندبار جوابتو بدم؟!
فکر میکرد دارم قرآن می خونم محض ثواب! وقتی سرمو بلند میکردم و به رو کم کنی خدا فکر میکردم تصور میکرد دارم آیات رو حفظ می کنم!...
داشتم آب میشدم میرفتم زیر تونل مترو!
پس کی میرسه؟!
هی این بنده خدا هم از فضایل بنده سخن میگفت!!!
وقتی نزدیک ایستگاه مقصد شد سریع ازشون خداحافظی کردم تا زودتر پیاده شم!
خدا بدجوری زد تو برجکم!
مردم از شرمندگی!
دچار یاس فلسفی شدم!
پی نوشت ۱: به جای "گفتگو" و "مجادله" و...با خدا بخون دعوا!! از نوع بزن بزن!! اگه اون بنده خدا نرسیده بود دست به یقه میشدیم!
پی نوشت ۲: یاس فلسفی؟! نمیدونم یعنی چی!
پی نوشت ۳: خدا جون مخلصیما ولی من هنوز جوابمو نگرفتم! در یک وقت مقتضی دوباره با هم صحبت!!!! میکنیم!!
پی نوشت ۴:
قلکت را آن قدر
باید از عاطفه لبریز کنی
که اگر یک روز از دستت
افتاد و شکست:
همه جا عطر گل یاس پراکنده شود...
شاعر:افشین اعلا
ناز تو رو میخرم ای الهه ی من...
با دل من بساز...
شبه...هرکی سرکار خودشه...صدای نواختن میاد...شعر رو زمزمه میکنه...
ای الهه ی ناز...
پنجره رو باز میکنم تا بهتر بشنوم...
ادامه ی شعر رو میخونه...
احساسی که پیدا میکنم بی نظیره...حالم عوض میشه...منم باهاش میخونم...
ای الهه ی ناز...
نوای سازش آروم و آروم تر میشه...
وقتی به خودم میام میبینم رفته و من هم چنان دارم میگم
ای الهه ی ناز...
هواسم میاد سرجاش...با خودم فکر میکنم کی این موقع شب میره دم در بهش پول بده؟ کاش من می تونستم برم...اما یادم میاد که نمیشه...
میرسم نزدیک خونه.هنوز غروب نشده...
یه آقای میان سالی ساز دستشه...فکر کنم ویولون باشه...داره آهنگ میزنه...بدون متن...
خوب گوش میدم...هنوز داخل نرفتم...
پسر جوونی از خونه خارج میشه...میدوه به سمت آقا و یه پولی کف دستش میذاره...
هوا گرمه...می تونست بشینه زیر کولر و...
امیدوارم میکنه...خوش حال میشم که هنوز رگه های جوونمردی تو یه عده پیدا میشه...
با نگاهم تعقیبش میکنم...راهشو ادامه میده...
منم ادامه میدم...
ای الهه ی ناز...
پی نوشت کاملا بی ربط با نوشت ۱:
کاپشن احمدی نژاد مد روز آلمان شد.
منتجب نیا به رئیس جمهور هتاکی کرد.
وقتی میبینم یه عده بدون غرض عاشقش میشن و یه عده ی دیگه با مرض بد و بیراه میگن از انتخابم خوشم میاد.میگم دمت گرم ساقی با این رای دادنت!
پی نوشت ۲: کسی درمورد تعطیلی مثلث شیشه ای نظر نداره؟! اگه نظر خودمو دادم دیگه نظر کسه دیگه ای رو قبول نمی کنم ها!
پی نوشت کاملا بی ریط با نوشت ۳ : من نمیدونم چرا بعضی پی نوشت ها مساله ساز شدن! حرف اصلی من یه چیز دیگه است.اما بحث به یه سمت دیگه میل میکنه! به قول فرمانده :{اصل حاشیه مربی نوچ} درست گفتم؟!
تو می تونی...اگه خودت بخوای

شبای جمعه که میشه
دلا بهونه میگیره
هرکی میاد سر یه قبر
ازش نشونه میگیره
اما یه مادر
غمگین و آرام
میاد کنار
شهید گم نام
شبای جمعه که میشه
دلا بهونه میگیره
هرکی میاد سر یه قبر
ازش نشونه میگیره
یکی سر قبر پدر
یکی کنار مادرش
یکی کنار خواهرو
یکی پیش برادرش
اما یه مادر
غمگین و آرام
میاد کنار
شهید گم نام
یه جعبه خرما برای
فاتح خونی میاره
آروم میاد میشینه و
سر روی سنگش میزاره
میگه تو جای بچمی
گوش بده به حرفای من
از بس که اینجا اومدم
درد اومده پاهای من
آخر نگفتی
کسی رو داری؟
یا که مثه من
بی کس و کاری؟
اگه تو مادر نداری
برای تو گریه کنه
شبای پنج شنبه بیاد
به قبر تو تکیه کنه
قصه نخور من مادرت
منم همیشه یاورت
نمیذارم تنها باشی
مدام میام بالاسرت
از تو چه پنهون
یه بچه دارم
چند ساله از اون
خبر ندارم
آخ که دلم برات بگه
از پسرم یه خاطره
لحظه ی جبهه رفتن و
ساعتی که میخواست بره
از اون لباس خاکی و
از اون کلام آخرش
هرقدمی می رفت جلو
نگاه می کرد پشت سرش
دیگه نیومد
رفت ناپدید شد
چشام به دربه
خونه سفید شد
بسه دیگه خسته شدی
دوباره خیلی حرف زدم
با اینکه قول داده بودم
اما بازم گریه شدم
خدا نگه دار پسرم
فعلا ازت جدا میشم
شاید مسافرم بیاد
زشته تو خونم نباشم
...
چند ساله مادر
کارش همینه
خبر نداره
بچش همینه
پی نوشت ۱:مدت هاست عادت کردم برای براورده شدن حاجت خودم امیدوار نباشم...میدونم علتش خودمم...یه روسیاه..غرق گناه...اما خدای مهربونمون شاهد بود این بار برای خودم هیچ چی نخواستم...هرچی بود برای "تو" بود...

پی نوشت ۲:چه قدر زمان کند میگذره...
پی نوشت ۳:منتظرم...
پی نوشت ۴ :امام باقر(ع) می فرمایند
کسی که واعظ درونی نداشته باشد موعظه های مردم سودی به او نمی رساند.
پی نوشت ۵: دیشب...لیله الرغائب هم یاد "تو" بودم...
پی نوشت ۶: به حرمت ماه رجب که ماه خداست تمام آخرین جملاتت وقت رفتن و تک تک آرزوهای آسمونیت محقق خواهد شد...
بعد نوشت:توضیحیه ی لیله الرغائب
منم مفاتیح رو دیدم.البته همون پنج شنبه...واضح توضیح نداده بود!
گفتم عیبی نداره...
شب اول رجبه و عزیز خدا...برای من میشه لیله الرغایب تا برای آرزوهای او (همون "تو" در پی نوشتها) دعا کنم....
اگه هفته ی بعد باشه چه بهتر! من دوتا شب آروزها داشتم.
عدالت خواستنی است
اینها آرمان خواهی یک جوان نیست!
آرزوهایمان گویا مدتهاست دست نیافتنی شده...
این نوشته یک توقع کوچک است.کوچک!
از شهلا چه خبر؟
آقا جاری؟
شهرام جزایری؟
و
...
افشای پرونده ی مفاسد اقتصادی جسارت خاص خود را می طلبد و در حد و اندازه ی یک محافظه کار نیست...
اما پی گیری مسایلی که عمومی شده و از حالت محرمانه خارج شده چی؟
دیگر همه شهلا و آقاجاری و جزایری را میشناسند...
اما هنوز هیچ کس حکم قطعی آنها را نمیداند!
اینها آرمان خواهی یک جوان نیست!
از پرونده ی آتش گرفتن کتابخانه ی دانشکده ی حقوق دانشگاه تهران چه خبر؟!
همین طور هواپیماهایی که مدام سقوط کردند و بارها این جعبه ی سیاه فلک زده مورد بازبینی قرار گرفت اما یک بار فقط یک بار! نتیجه ی قطعی این تحقیقات روشن نشد!
از قوه ی قضائیه انتظار بیشتری می رود!
اینها آرمانخواهی یک جوان نیست!
برخورد قطعی با جرایم آشکار می تواند ابزار بازدارنده ی محکمی برای مجرمین باشد.
لازم است خفاش شبها در ملا عام اعدام شوند تا کسی فکر این غلط ها را در ذهن نپروراند...
برملاکردن فساد اقتصادی یکی از آقایون! کافیست برای دست و پا جمع کردن بقیه.
(البته به شرطی که وثیقه ی آن چنانی!! به کمک یک آقای آنچنانی!! دیگر پرداخت نشود)
اینها آرمانخواهی یک جوان نیست!
حضور فعال قوه ی قضائیه با سرعت عمل بالا از نوع حرکت جهشی! مطالبه ی جدی است که نباید فراموش شود...
عدالت خواهی ویژگی جوان است...
پی نوشت 1 : من که میدونم! الان پری جووووووووونم میاد میگه راهش شفاف سازیه!
پی نوشت 2 : در مورد تعطیلی مثلث شیشه ای نظرت چیه؟
من نظرم رو در آینده ای نزدیک خواهم گفت!
پی نوشت 3: این روزها با نزدیک شدن ماه رجب گفت و گو با خدای مهربون جون تازه ای میگیره...
زیباست...حتما بخون
خط آخر
الهی و ربی...
ارحم...
انا عبدک الضعیف...

بعد نوشت:
الذلیل
المسکین
المستکین
!پرش...پراکنش
مرا عهدی است با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم
...
الا ای پیر فرزانه مکن منعم زمیخانه
که من در ترک بت خانه دلی پیمان شکن دارم
پی نوشت ۱:
روی سنگ قبر یه روز تولد داره یه روز وفات...علت مرگ چی؟!
اگه کار به پزشک قانونی رسید بگو لازم نیست...
دلش شکسته بود...جگرش شرحه شرحه شده بود...
بگو علت مرگ رو بنویسن : شکستن...سوختن...
پی نوشت ۲:
کاش به اینجا نمیرسید...
نباید این حرفها زده میشد...نباید...
دیگه بعد از این خیلی چیزها عوض میشه...
تموم نگفته هامو دیروز بهت نشون دادم...یادته؟ آدرس دادم... گفتم برو بخون...سطر سطر این نوشته برمیگرده به عمق وجودم...هرچند نویسنده اش من نیستم...
و تو باز بی تفاوت...
برای آینده ات یه قلب شیشه ای آرزو میکنم...
پی نوشت ۳:
دیشب وسط مهمونی یه نامه ای بعد از ۳سال به دستم رسید...منو برگردوند به گذشته...
پی نوشت ۴ :
نیاز عزیزم! هنوز برای من همونی هستی که تا صبح میگفتی و گریه میکردی...
میگفتیم و گریه میکردیم...
هیچ چیز بین ما فاصله نمیندازه...هیچ چیز و هیچ کس!
مطمئن باش!
...قصه...فقط
فرق میکنه...با همه چی! با همه ی میوه ها! حتی با پرتقال و گیلاس! این قدر متفاوته که همه هاج و واج نگاهش میکنن! میگن چه طوری میشه که خونی این طوری میشه؟!
خونی خودش هم نمیدونه...
و این میشه اول دردسر...
خونی گناهش اینه که نه مثل پرتقال ترشه نه مثل گیلاس شیرین...
خونی خودشه...خود خودش!
راهشو پیدا کرده...
راهی که کهکشون تا کهکشون با راه پرتقال و گیلاس فاصله داره...
عجله داره برای رسیدن...
میدونه وقتی نمونده...
با این همه شتاب میخوره به یه سد...
سد همون اختلافه...
خونی! تو چرا این شکلی شدی؟!
خونی! تو باید مثل پرتقال باشی! مثل پرتقال فکر کنی!
خونی! تو نه شکل و شمایلت مثل پرتقال و گیلاسه... نه طعم و مزه ات...
خونی! اگه بخوای ادامه بدی تو رو از جمع میوه ها طرد میکنیم!...
خونی! خجالت نمیکشی؟!
خونی! تو بی ارزشی! تو از جنس ما نیستی! تو...!
خونی!...
...ای عشق دنیای دیوونه
انا اعطیناک الکوثر
فصل لربک وانحر
ان شانئک هو الابتر
وانحر...واژه ای که تنهای معنیش قربانی کردن نیست...اگر خوب بنگری...دستهایت را بالا بگیر...تا گوش...همان الله اکبر ابتدای نماز نیست؟!...پیامبر (ص) اولین بار پس از نزول این سوره به ادای آن پرداختند...
...کوثر سوره ای به عشق بزرگ بانوی دو عالم...
سلام را میدهی...دست هایت را بالا می آوری...الله اکبر...درست مانند ابتدایش...
اما گویا هنوز نمازت تکمیل نیست...
عاشقان را سبویی دیگر باید...
پایان مناجات با معشوق را جز تسبیحات فاطمه(س) مناسب نیست...
...هو الاول و الاخر و الظاهر و الباطن...
خانه ی پیامبر(ص) است و غرق سرور ...
زنان بهشتی به استقبالش آمده اند...
تمام باران آسمانها نذر چشمانش و تمام گلهای زمین به فدای قدومش...
هزار بار تبریک...هزار بار شاد باش...

و چه روزی بهتر از ولادت مادر(س) برای روز مادر...
دلم اسیر دلبره
بی خونه و دربدره
قلبمو میذارم براش
هدیه ی روز مادره(س)
مدام در فکری...برای هدیه...آن طور که شایسته اش باشد.اما چه خوب میشود اگر یادمان بماند:
- مادری که سالها پیش...آن روزها که من و تو حتی میم نوشتن را هم بلد نبودیم پسرش را فدای راهی کرد که ام ابیها(س) خشنود باشد.شاید این روزها او هم دلش میخواست یک تبریک از فرزندش میشنید...
- مادری که چشمش به در خشک شد تا از جگر گوشه اش خبری برسد...امید و ناامیدی...اما او هنوز منتظر است...و این روزها منتظر تر از همیشه...
- پاک بانویی که بنا بر حکمت پروردگار نه امروز و نه هیچ روز دیگری مادر نمیشود...حسرت یک مادر شنیدن از طفل...
- دختران و پسرانی که این روز را در بهشت زهرا(س) جشن میگیرند...در کنار مادران آسمانی...
- و اما کودکانی بدون پدر...بدون مادر...تا به حال پرورشگاه رفته ای؟! آیا روزی خواهد آمد که او هم بگوید مادر؟...باز هم سوال بی جواب...
- و چه بگویم از قصه ی تلخ تنهایی مادرانی که در آسایشگاه سالمندان زندگی میکنند؟...
کاش یادمان باشد...

پی نوشت اول و آخر (یک یک) :
عشق است ولادت آقا روح الله...
پی نوشت بعد از اول و آخر(یک یک) :
دلم میخواد "یار دبستانی من" رو که با غرور سوم تیر خوندیم دوباره فریاد بزنم...نه یک بار یا دوبار...تا آخرین روز دنیا...
پی نوشت منفی ۱ : تبلیغات جعبه ی جادویی رو نگاه کن! کم مونده بگه مایع ظرف شویی... هدیه ی مناسبی برای روز مادر!
پی نوشت منفی ۲: جیبت رو خالی نکن! دو روز دیگه باید برای پدر بری خرید!
پی نوشت منفی ۳: حسرت موند رو دلم که یه روز از تقویم رو به اسم فرزند نام گذاری کنند! هیچ کس نیست به ما بگه عزیزکم روز اولاد!!! مبارک.
پی نوشت منفی ۴ : یه مادری رو میشناسم که ۴تا فرزند داره و هر۴تا باهاش قهرن!...حالش هم از لحاظ جسمی و روحی خوب نیست...دعا کنید به حرمت این روز آشتی کنند...
بعد نوشت:
من نمیدونم چرا بین این همه سخنان و فرمایشات ارزشمند این پی نوشت منفی ۳ اینقدر جلب توجه کرده و نظرات رو اشغال کرده؟! بقیه ی قسمتها از نظر من مهم ترن...

