!بعد نوشت یک آگهی
ثبت نام اعتکاف ویژه ی آقایان
زمان ثبت نام از ۲۰/۳/۸۷ تا ۱۵/۴/۸۷
ظرفیت ثبت نام خواهران تکمیل شد
دفتر مسجد
پی نوشت ۱: من هنوز نفهمیدم باید بگیم آقایان و خانومها یا برادران و خواهران؟!
پی نوشت ۲: مگه مجبورید آخه؟! خب نمیخوان شرکت کنند دیگه! چرا التماس میکنید؟!
پی نوشت ۳: خروج از حاکمیت نه ببخشید واقع گرایی!:
الحمدلله حائل بین آقایون و خواهران! دیوار بتنی نیست! یه سری قفسه است که میشه به راحتی جا به جاشون کرد...نیازی نیست تعداد طرفین برابر باشه.چرا بر حسب تقاضا مدیریت نمیکنید؟!
پی نوشت ۴: اندر نتایج عدم حایل بتونی:
بعد نماز صبح...در عنفوان(درست نوشتم؟!) تاریکی... طرفین روی سقف مسجد نور موبایل انداختن بازی میکنن!...بعد از افطار هم بستنی پراکنی!...در مواقع روزه داری هم هی ساک هست که از اینور میفته اون ور! از اون ور میفته اینور!...(البته کاملا اتفاقیست!!!)
پی نوشت ۵: با همه ی این حرفها و خاطرات شیرین! اون سه روز یه چیز دیگه است...مناجات با خدا و به قول حاج آقا امجد تفکر...خوش به حال دوستانی که قسمتشون میشه برن...
پی نوشت ۶: امسال منو راه نمیدن.............................
...............................................................دعام کنید.
بعد نوشت:توصیه شهید محسن سیفی ( به نقل از بسیجی شهید محمد عبدی):
هر وقت براي حضرت زهرا(س) گريه مي كنيد اشك هايتان را به سينه بكشيد.
در وقت خواب وضو بگيريد و وقتي در رختخواب قرار گرفتيد سه مرتبه بگوييد يا زهرا(س).
وقت صبح براي گرفتن وضو و اقامه نماز صبح هم ياد زهرا(س) از خاطرتان نرود.
یازهرا(س)
بعد نوشت ۲: دنبال دلیلش نگرد...
دلم به شور و شینه
تو بین الحرمینه
و مشق هرشب من
نقطه سر خط حسینه(ع)
عشقو بهونه کردی
تو دلها خونه کردی
ما دیوونه نبودیم
ما رو دیوونه کردی
عشقت تو دل غصه کاشت
اسممو مجنون گذاشت
که جبرئیل از جنون
واژه ای بهتر نداشت
بی تو دلم غروبه
قلبمو هم میکوبه
قربان قاف عشقت
مقلب القلوبه
دوباره بیقرارم
یه آرزویی دارم
صورت راست رو تو قبر
رو زانوهات بذارم
آرزومه پاک بشم
مرغ باغ افلاک بشم
تو کربلا بمیرم
صحن نجف خاک بشم
...برای ننوشتنهایم
خداحافظ همین حالا..."
این نقدی بود که یه عزیزی برام نوشته بود.البته بعدا هم به سمع! ما رسوند.اون موقع جواب ندادم...گفتم بگذریم! اما حالا میخوام بگم...
حق با توست! من چیزی ننوشتم...
میدونی چرا؟
چون میترسم...از دروغ گفتن میترسم...اصلا ازش بدم میاد! نمیگم و انتظار دارم کسی بهم نگه...
چرا دروغ؟
بگم یا ابن الحسن دلم برات تنگ شده؟
کدوم تنگ؟!
بگم آقا دوستتون دارم؟!
آقا هم میگن: اگر شیعیان ما مرا اندازه لیوان آبی میخواستند ظهور حاصل میشد...
بگم برای فرج دعا میکنم؟!
خدا که خوب میدونه و شما هم ولایت دارید بر قلب من...میدانید که این دعا یک جور ابزار است برای من! حقه! فریب! میگویم تا به این وسیله خداوند دعاهای دیگرم را مستجاب کند!...
منتظر بودم؟!
من معنای انتظار را خوب میفهمم...چه شبها که به امید یک صدا...چه روزها که به امید یک نگاه با انتظار سپری نشد...چشم به راه کسانی که دوستشان داشتم...دوستشان دارم...و آنهایی که نیامدند...اگر بگویم همین حس را برای مهدی(عج) تجربه کردم به صراحت دروغ گفته ام...
پی نوشت ۱:تو بگو با چه رویی بنویسم؟...
پی نوشت ۲: یاابن الزهرا(س)!
اگه ما رو دوست ندارین
یه اشاره بسمونه...
خودتون بگید که این دل
بمیره یا که بمونه؟...
پی نوشت ۳:
دلی که عاشق نمیشه
سنگ دلی بد نیست همیشه
یه روز دل سنگ منم
سنگ فرشهای حرم میشه
پی نوشت ۴:...
(فقط سه نقطه.شاید یه روز گفتم.شاید!)
پی نوشت ۵: اشعار مال من نیست.اهالی فن صاحب ابیات بالا را میشناسن!
ن د ا ر م
پول؟! جیبم تارعنکبوت بسته!
همه چی گرونه! زندگیه و نداری!...
...
چندبار تا حالا جملاتی از این دست شنیدی؟
من که دیگه حفظ شدم!
اما دیگه کو گوش شنوا؟!...
شبد عید که میشه از بالا تا پایین همه جا ترافیکه.مراکز خرید هم از شدت جمعیت درحال ترکیدن هستن!
غیر از شب عید هم...چی بگم؟! تاحالا من ندیدم از ولی عصر(عج) گرفته تا کوچه برلند تا بازار کویتیها تا...خلوت بشه!
اگه نداری پس این همه خرید از آسمون میره تو خونه ات؟!
گفتم خونه!
به به! به به!
مبلمانتون تازه عوض کردین؟!
مایکروفر هم که اضافه شده!
"آره دیگه.چه کار میشه کرد! دیدم لازمه! باید بخرم!"
این لازمه رو من ترجمه میکنم:
همسایه بغلیمون داشته باشه ما نداشته باشیم؟! چیمون از اونها کمتره؟!
یکی نیست بگه تو ۵۰ متر خونه این همه وسیله چپوندی که چی بشه؟! تازه اگه نگم ۶ماه یه بار حداقل سالی یه بار محض تنوع!(بخون چشم و هم چشمی) نو نوارشون میکنی!
این همه ولع برای چی؟
مگه مجبوری کت شلوار جدید بگیری...رو ماشینت چنجر(از لحاظ املایی درست نبشتم؟!) بذاری؟! تازه اونم قسطی!!! معلومه دیگه آخر ماه کفگیر به ته دیگ میخوره و آه و ناله بلند میشه که ندارم!!!
مشکل ما از بی پولی نیست!
بلد نیستیم خرج کنیم!
بلد نیستیم پس انداز کنیم!
بلد نیستیم چشم ولع رو در بیاریم!
بلد نیستیم مسلمون باشیم...
تجمل...اسراف...زیاده خواهی...

پی نوشت ۱:ساقی اینکه تعدادی از مردم واقعا از لحاظ اقتصادی مشکل دارند و به سختی زندگیشون رو اداره میکنن نادیده نمیگیره اما حرفش اینه که بخش قابل توجهی از جماعت فقط بلدند غر بزنند! و بی کفایتی خودشون رو در امر مدیریت وسوسه ها و تدبیر منزل نادیده میگیرند.
پی نوشت ۲:ساقی با بیرحمی تموم میگمه این قشر هربلایی سرشون بیاد حقشونه!
پی نوشت ۳: به علت فتواهای جدید ساقی دنبال یه پناهگاه امن میگرده! الانه که بریزن سرش و ...!!!
!هتاکی به بهانه ی آزادی بیان
و اذا لقوالذين ءامنوا قالوا امنّا و اذا خلوا الي شياطينهم قالوا انّا معكم انّما نحن مستهزءون
عجب نيست كه در بحبوحه هجمات فرهنگي به بنيادهاي اسلام ناب محمدي از طرف استكبار و دشمنان قسم خورده ي انقلاب، در داخل مرزهاي ايران اسلامي نيز حنجره هايي تيغ فحاشي و انكار بر روي فرزندان حقيقي روح الله بركشند؛ اين آئين تاريخ است كه مدعيان را بيازمايد و سره از ناسره باز شناسد.
كساني كه صرف همراهي جسماني با خميني كبير، آنان را در زمره مدعيان دروغين انقلاب گمارده بدانند انديشه امام امت نه آنچنان محفوف در پيچيدگي هاي تاريخي است كه نياز به تفسيرهاي منحرفشان داشته باشد و نه آنان تا بحال نشاني از آرمان و دغدغه ي آن يگانه ي دوران داشته اند كه براي جوانان امروز مغتنم باشند.
آقاي محتشمي كه مع الاسف ملبس به لباس روحانيت ايد!
اكنون كه نزديك به بيست سال از رحلت جانگداز امام بزرگمان مي گذرد، هيچ گاه از شما نه سخني شنيده ايم كه بوي شميم خميني دهد و نه خطي خوانده ايم كه اثر ملكوتي او را در دل و جان زنده كند. عجيب است نه آنگاه كه هم بزمانتان خميني را پيوسته به موزه تاريخ مي دانستند خروشيديد ونه آنگاه كه رفقاي حزبي تان فقه را پست ترين علوم خواندند، برآشفتيد. آيا در آن گاه دردناك هيچ احساس خطري براي انديشه امام، غيرت انقلابي تان را برنيانگيخت؟!
آقاي محتشمي!
خاطره ي تاريخي فرزندان جوان روح الله آنقدر شفاف هست كه سكوت هاي مداوم شما را در برابر تاراج آرمان هاي امام و انقلاب برشمرد.
آقاي محتشمي!
لحن شما آكنده از عصبانيت جاه طلبانه است. چه چيز را از شما گرفته اند كه اكنون اينگونه فرياد مي زنيد؟ اكنون كه رهبر معظم انقلاب اسلامي دولت و رئيس جمهور را اصولگراترين دولت پس از انقلاب خوانده اند و در فقدان علمايي چون استاد شهيد مطهري و علامه طباطبايي، جوانان را به سمت شخصيت هاي درخشاني چون حضرت آيت الله مصباح هدايت كرده اند و شعارهاي انقلاب را زنده تر از گذشته دانسته اند و جهان را تحت تأثير آنها دانسته اند، شما را كدام انحراف از انديشه هاي امام برآشفته است؟ عجيب نيست، جز شما كسان بسياري به فغان آمده اند. همان ها كه از ابتدا ناله هاي خود را در سينه پنهان داشته بودند.
آقاي محتشمي!
فرمايش بلند مقام معظم رهبري در سالروز عروج ملكوتي امام راحلمان را:به شما يادآوري ميكنم: «فمن نكث فانّما ينكث على نفسه». آن كسانى كه از راه انقلاب برگردند، مثل كسانى هستند كه در تابستان روزه گرفتهاند و تا اواخر روز، روزه را حفظ ميكنند، اما يك ساعت به غروب، دو ساعت به غروب طاقتشان تمام ميشود؛ افطار ميكنند. اين مثل همان كسى است كه از اولِ روز، روزه نگرفته است.»
آقاي محتشمي!
شما روزه خود را شكسته ايد و بارديگر تاريخ انقلاب را سرافكنده يك ريزش ديگر كرده ايد. شما را نصيحت مي كنيم كه به خود آييد و اگر حاضر نيستيد برسر ماجراجوييهاي سياسي كوناه بياييد لااقل از دنياي خود بترسيد كه فرزندان روح الله هشيارتر از گذشته –به لطف و تائيدات خداوند متعال- حافظ انقلاب و آرمان هاي خميني كبير (ره) است.
انجمن وبلاگ نويسان فرزندان روح الله
پی نوشت ۱: هنوز وقتش نشده سربند یازهرا(س) ببندیم؟...
پی نوشت ۲: هرکه دارد هوس کرب و بلا بسم الله...
...من
چشمها را باید شست جور دیگر باید دید
...........................................................................................
پی نوشت۱: اگه سهراب نبود من چی کار میکردم؟ کجایی سهراب؟!
پی نوشت ۲: سلام!
پی نوشت ۳: یاد خاطرات افتادم و قدیما.رفتم سراغ سجلم.نوشته متولد ۲۰۰۲!...(به میلادیه دیگه.آخر باکلاسی!) اولین دقایق ورودم بود و اولین ایمیلی که ساختم این پسوند رو داشت...
پی نوشت ۴: اگه سالی یه بار هم یه پیرهن پاره کرده باشم تا الان میشه چندتا؟! برام غریبه نیست این دنیای مجازی...ندید پدید هم نیستم که جذابیتش کورم کنه...این فضای بی در و پیکر! رو منم میشناسم...
پی نوشت ۵: شنیدم یه حدیثی از...(درست یادم نیست.برای همین نمیگم از کدوم معصوم بود) : "اگه در یک مجلسی بودی و از یه مومن غیبت شد کافی نیست که اون محفل رو ترک کنی...باید بایستی و از آبروش دفاع کنی..." غیبت که واقعیتیست درمورد مردم این حکم رو داره اگه تهمت باشه چی؟...پیدا کنید پرتقال فروش را!!
پی نوشت ۶: اون دنیا اگه از همه چیز بگذرم از کسی که بهم نسبت ناروایی میده نمیگذرم...
پی نوشت ۷: قرار نیست بگم کیم! دل نوا داره میگه من چه کسی نیستم!...
پی نوشت ۸: یه صدایی تو گوشم میگه مثل بچه های خوب و پاستوریزه بیا و برو.سرتو بنداز پایین و...میشناسمش...غریبه نیست! خودشه...همون الیاس!...اگه باور نداری میتونم صداش رو ضبط کنم و برای گربه ی محلمون پخش کنم! درجا سکته میکنه!!
پی نوشت ۹: ساقی بودن خیلی سخته.باور کن!

پی نوشت ۱۰: مخاطبم یه نفر خاص نیست.اینو گفتم که اگه اومد و خوند براش سوتفاهم نشه.
...چه غربتی دارد فاطمیه
خواستم بنویسم از کوچه...
از میخ در...
از گوشواره...
از تشییع شبانه...
از...
اما بگذار این بار یک شکل دیگه ای از غربت را بنویسم.
تاریخ سندی است برای من...برای تو...از سیره ی اهل بیت...
یعنی میتوانست باشد...اما نگذاشتند...
چند حدیث از فاطمه(س) شنیده ای؟
چند روایت؟
مگر ذره ذره ی زندگی مادر درس نبود؟
مگر سخننان ایشان نباید چون دری گرانبها نگه داری میشد؟
ننوشتند؟ یا نگذاشتند منتقل شود؟
من اینجا میخواهم بنویسم از کلامشان...
و میخواهم تو هم بنویسی تا یادمان بماند زهرا(س) از ما چه میخواستن؟ و چه فرمودن؟
مینویسم از آخرین روزها...از قسمت آخر خطبه:
آگاه باشید که من آنچه گفتم با توجه و آگاهی کامل به رسواییها و سست عنصریهایی است که شما را فرو گرفته و نیرنگها و فریبکاریهاییست که دلهاتان احساس میکند.اما اینها که گفتم جوش درون و رازهایی بود که در سینه داشتم.زهری از دردهای دل آزرده بود که بیرون ریختم و براهینی که ارائه دادم.
بگیرید این شتر مغضوب را و از پشت آن سواری برید.اما بدانید که این مرکب را پشت مجروح و پای فرسوده است.آن را ننگی است که تا ابد بر دامنتان خواهد نشست.بر آن داغ خشم و غضب پروردگار و ننگ جاوید خورده و از پی خود آتشی دارد که در دلها زبانه خواهد زد.شگفتا! آیا در پیش چشم خداوند دست به چنین اعمال آلوده اید؟! اما به زودی ستمکاران درخواهند یافت که به کجا زیر و زبر شده اند.و من دختر همان کسم که اعلام خطرتان مینمود و از عذابتان میترسید.من نیز رویاروی خود عذابی سهمگین برای شما احساس میکنم.حالا هرچه میخواهید بکنید ما هم آنچه باید انجام خواهیم داد شما منتظر باشد که ما نیز انتظار داریم.
پی نوشت ۱: امیدوارم دوستان از بیان احادیث و روایتی که شنیده اند دریغ نکنند.
پی نوشت۲:هیچی نمیگم...خودت ببین:
بعد نوشت: خدایا! دلم برات تنگه...من تو رو میخوام...تویی که بدون پوسته! من رو می بینی...میشناسی و خوبی ها و بدی هام رو ثبت میکنی...کارنامه ی تو رو دوست دارم.هرچند میدونم تجدیدم...(کاش که مردود نباشم)آخه کارنامه ی تو براساس شناخته نه ظاهر...
خدایا!...
!یه پی نوشت از نوع پست
خواستم پس(مجهز به کسره تحت "س"!) نوشته های قبلی بنویسم دیدم خیلی مفصل میشه.
این همه اصرار درمورد بیان نمونه دلیل داشت!
راستش خسته شدم از حرفهای تکراری...
نمیگم تکرار لازم نیست اما باور کن تا یه حدی کفایت میکنه.نه؟!هم
کتابها رو ورق میزنم.خصوصیات امام(ره) رو
میخونم:تقوی...صلابت...مدیریت...شجاعت...(تا فردا هم بنویسم کمه)
این صحبتها قشنگن.کسی مخالفتی نمیکنه.یعنی برای پریستیژش مضره!!!
اما موقع عمل که میرسه همه ی اینها میشه شعار!!!
من اگه دم از امام (ره) میزنم باید باید کارهام رنگ و بوی خمینی(ره) رو بده.
نیازی نیست رهبر باشی!
در هر موقعیتی که قرار گرفتی فکر کن روح الله بود چه میکرد؟...
بیان نمونه کمک میکنه برای تمرین خمینی وار شدن!
اگه من جای امام (ره) بودم؟....
اگه امام(ره) جای من بودن؟...
کی میتوان نگفتن؟...کی میتوان صبوری؟...
آرام و عاشق...
نمیدونم چه طور به گروهشون رسیدم.
همیشه دلم میخواست همسفرشون باشم...

زایرین پیاده که هر سال به سمت حرم امام خمینی (ره) حرکت میکنند...
یادم افتاد به او هم بگویم...شماره اش را گرفتم تا همراهمان شود...
این چه صداییست؟ صدای ویبره ی موبایل!!!خودش بود...اما بیدارم کرد...
کاش تا آستانه ی ضریح میرفتم...میرفتیم...
قبلا...زمان بچه گی رفته بودیم.عجب شبی بود...شیرین و به یاد ماندنی...
کاری با حرم نداشتیم.ما بازیمان را میکردیم! فضای سبز و شیطنت! سنگ فرش و سکه بازی!
حالا همه ی یادگاری ها ضمیمه ی عشقی بزرگتر شده...ارادت به روح الله...
پی نوشت مهمتر از نوشت ۱: این روزها اطفال جگر گوشه ی پدر و مادر تا زمان بلوغ از فضای مسجد و
هیات و...دورند.بچه ام سرما میخوره!! شب دیر میخوابه!! درسش چی؟! چه طور میشه ناگهانی هنگام
تکلیف فرزند گریز پا رو وارد دین کرد؟! خاطرات چای ریختن هیات و علم گرفتن دسته هاست که بچه ها
رو انیس حسینیه میکنه...
پی نوشت مهمتر از نوشت ۲ :حرم روح الله چند تا مناره داره؟ گلدسته های مصلی یادته؟ اتصال زمین
است به آسمان به گمان طراح!!!

پی نوشت مهمتر از نوشت ۳ : یادواره ی شهدای دانشگاه تهران!! باحضور کت و شلواریان!! بدون فضای
خاکی و صمیمی شهدا!!! رسمی و تجملی...میدونی خرج مراسم چه قدر بود؟... طراحی نمایشگاه به
عهده ی دوستانم بود.من هم رفتم ببینم چه خبره! بچه ها لیست موارد مورد نیاز رو دادند.مسئول کل!!
میگفت هرچی لازمه بگید چک میکشم.تهیه میکنیم! یاد همایشهای کوچک خودمون افتادیم...چه قدر
موقع حساب کتاب کم میآوردیم...آخرش بچه ها از جیب مایه میگذاشتن...
یادواره ی سربازان خمینی(ره)!!!
پی نوشت مهمتر از نوشت ۴ : راه امام (ره) چی بود؟ چه طور میتونیم رهرو باشیم؟
لطفا هرکسی این پست رو میخونه جواب بده.بدون شعار و چندتا کلمه ی قلمبه سلمبه!! نمونه ی
موردی بیان فرمایید لطفا!
بعد نوشت: امروز یعنی ۱۴ خرداد یعنی روز ارتحال حضرت امام (ره) مهمون داریم!!! ضدحال! ضد پذیرایی!! ضد همه چی!!! پاسخگویی به نظرات و سر زدن به دوستان عزیز با کمی تاخیر صورت خواهد گرفت.شرمنده! فقط بیان نمونه یادتون نره!
مصکن
قصل بیقراریها و بی تابیها...
قرار بود مسکن باشد و مکانی برای آرامش...
اما شد مصکن!
یا شایدم محل اسکان!
میگویند شهرهای جدید خوابگاه شده اند.چرا دور میرویم؟ اینجا در همین کلانشهر هم خوابگاه فراوان است...میروی و میایی...شب را هم سر به بالش میگذاری(اگر هم اندکی مستحبات بلد باشی صورت رو زمین و جهت به راست و...)
اینجا یا سکوت است...
یا فریاد...
تعادلی وجود ندارد...
مصکن میتوانست نقطه ی بروز اشتراکات باشد و مهربانیها...اما فقط ابراز تضادهاست...
اشتباه نکن!
من از فصل بی مسکنی ارمیا نمیگویم.مصکن او یا همان کاندویش افرادی را بهش هدیه داد که در دادگاه برایش اشک بریزند...هرچند کاشی ها بوی عشق نمیداد...هرچند بی تفاوتی نیویورک نشینی حاکم بود...

اما اینجا...تهران...قلب شهر اسلامی...غریبگی تا کجا؟...
"باید با آرمیتا حرف بزنم" ...
اما اینجا کسی حرف نمیزند...
باید با خدا حرف بزنم...میشنود...تنها کسی است که میشنود...در تنهایی...حتی از خشی و بقیه نمیخواهد که بیایند و خلوتمان را برهم زنند...
الهی...انت تسمع کلامی...

بعد نوشت ۱: اللهم صلی علی محمد و آل محمد واسمع دعائی اذا دعوتک و اسمع ندائی اذا نادیتک واقبل علی اذا ناجیتک فقد هربت الیک و وقفت بین یدیک مستکینا لک متضرعا الیک...
بعد نوشت ۲: بازهم جمعه است و...
!...تو خواب هم نمیتونستم ببینم یه روز
پسری از رو به رو و دختری هم جهت با ما در حال حرکت بودند...
(تا اینجا مشکلی نبود)
یه دفعه این آقا پسر(آقا هم از سرش زیاده!) دستش رو کشید رو سر و صورت دختری که از کنارش عبور میکرد...فاصله شون با ما زیاد بود.نفهمیدم این دختر چه عکس العملی نشون داد.فقط میدونستم که خودم شوکه شدم...باورم نمیشد...
از دور مدام به پسره نگاه میکردم تا بهم نزدیک شد.از کنارم گذشت.برگشتم و یه داد حسابی کشیدم رو سرش...یادم نمیاد چی گفتم! اما هرچی بودبا جیغ و فریاد بود(دوست از همه جا بیخبر من هم که صحنه رو ندیده بود حسابی ترسید!) آخرش بهش گفتم میدمت دست گشت تا بدونی با کی طرفی!!
میدونی چی گفت؟ باورش نمیشد همچین برخوردی باهاش بشه! شروع کرد به معذرت خواستن...حسابی عذرخواهی کرد(هرچند این ننه من غریبم ها به درد خودش میخورد)
اما چرا یه نفر به خودش اجازه میده همچین کاری کنه؟
چرا این پسرک("ک" جهت کوچک سازی!) ترسید؟
اینقدر نسبت به هم بی تفاوت بودیم...اینقدر کاری به کار هم نداشتیم که هرکی هرکاری(...!)دلش بخواد میکنه بدون اینکه انتظار یه واکنش از دیگران داشته باشه.
امر به معروف و نهی از منکر رو سپردیم به چندتا ارگان خاص و خودمون رو از زیر بار مسئولیت کنار کشیدیم(مضمون صحبتهای آقا پناهیان)
تو همه چی لازمه به هم تذکر بدیم.اما این کار رو نمیکنیم.اگه هم کسی بکنه همه هز تعجب شاخ درمیارن!
تو صف اتوبوس ایستادی...گرما هم بیداد میکنه...یه نفر میگه:این ماشین مسیرش کجاست؟ بعد می ایسته سر صف!!! بهش میگی شما جاتون اینجا نبود.لطفا نوبت رو رعایت کنید! خودش که کلی غرولند میکنه و ادعای سرخطی داره که هیچ دیگران هم اندازه ی پشیزی حاضر نیستن ازت حمایت کنن از تو که نه...از حقشون دفاع کنن...
ادعای روشنفکریش میشه...اگه آقا باشه با کت شلوار و(...!) اگه خانوم هم باشه که(...!) آشغالشو میندازه زمین! برش میداری! بهش نگاه میکنی که خجالت بکشه! اما یه جوری نگاه میکنه که:به تو چه!!!
و...(اگه بخوام ادامه بدم این نوشتار زیادی طولانی میشه.پس به این چند نمونه اکتفا کن)
کی میخوایم به فکر هم باشیم؟ کی قراره به رشد مردم و سرزمینمون کمک کنیم؟کی...؟!
پی نوشت ۱:صحنه ی اول تو شلوغی خیابون انقلاب رخ داد! باورت میشه؟!
پی نوشت ۲:منظور از (...!) یک خودسانسوری بود.جهت حفظ ادب نوشتار!
با خودت چه کردی ای عزیز...؟
از این وظیفه ای که مهربانترین محبوب بر دوش من و تو گذاشت...
خواستم اندکی هم که شده به این مسئولیت عمل کنم اما...
دیگران دیدند و خندیدند...
مرا ساده لوحی پنداشت که در دنیای کودکی خود! غرق است...
هرچه خواست گرفت و رفت...
شکست و زیر پا له کرد...
و من سکوت کردم...
نفهمید که من هیچ چیزی را برای خود نخواستم...هرچه کردم فقط به خاطر علاقه به او بود چون دوستش داشتم و دارم... و از همه مهمتر عشقی بالاتر...
نخواستم بفهمد که میدانم با من چه میکنی...
این بار من بودم که در دلم به او خندیدم...از این همه سادگی و زود باوریش...از اینکه فکر کرد چه راحت از من سوء استفاده کرده!
و من آسوده و راضی از اینکه به خاطر عشقم که فقط شایسته ی خداست سرتاپای وجودم را نثارش کردم و از لبخند خشنودی خدا خشنودم...
من به آنچه که میخواستم رسیدم.این تو بودی که اشتباه کردی!

پی نوشت: مخاطب این مطلب تنها یک نفر نیست! (یعنی چند نفرند که...واضحه دیگه؟!) لطفا کسی دچار سوءتفاهم نشه...


