...بی بی بیحرم قبرت کجاست مادر
این روزها روزهای عزاست...
معدود شیعیان مدینه دور اهل بیت رو گرفتن...
اشک زینب (س) رو پاک میکنن...حسنین(ع) رو تنها نمیذارن...همدرد علی(ع) میشن...
اما تا کی؟
تا چند روز؟
باز اهل این خونه میمونن و غربت...باز اشک...باز بیت الاحزان...
علی(ع) بی فاطمه(س)چه کار کنه؟ اگه همدمی بود که سر در چاه نمیکرد...
زینب(س) مگه چه قدر توان داره؟ پیکر تیر خورده ی برادر در انتظارشه...یه روز باید سرهای روی نیزه رو ببینه...

فاطمیه از دیروز شروع شد.تا بیست روز هم ادامه داره.خیلی هنر کنیم این مدت رو به احترامشون عزاداری کنیم.اما بعدش چی؟...
چشمه اشک مهدی فاطمه(س)قرنهاست که خشک نشده...منتظر اون روزی نشسته که انتقام سیلی مادر رو بگیره...
دعا کنیم برای فرج...
اللهم عجل لولیک الفرج
!صریر قبلیمان را آرزوست
انگار همه یکدیگر را میشناختند...جوی صمیمانه...
تمام پس اندازهای من و دوستم را که جمع میکردی کفاف نمیداد! تقسیم میکردیم.چندتا من میگرفتم چندتا هم او...
حالا چی؟
یه فضای ساکت و آروم...
اصلا جذابیتی نداره!(نسبت به قبل)
یادمه یه وقتهایی حس میکردم اومدم هیات! یه عالمه نشاط جوانانه ی الهی...
چه قدر اذیتشان کردیم! موقع انتخابات رو میگم.اصرار داشتیم که بشه پایگاه!!! دونفر بودند.یکیشون مخالف بود.میگفت اینجا زیر نظر بنیاد حفظ آثاره...غیر قانونیه...ما هم میگفتیم عیبی نداره که! غیر رسمی بین دوستانتون فعالیت کنید!...آخرش این شد که یکیشون قبول کرد و تراکتها از اونجا تا هیات دخمه(شهر ری) و تا مشهد و کلی شهرستان دیگه رسید...اون یکی به خونمون تشنه بود!!!
همه جور انتشاراتی پیدا میشد...از کتابهای روایت فتح گرفته تا امیر خانی تا سید مهدی شجاعی...حتی سی دی و نوار جدید و دیدنی و شنیدنی.

یه روز دیدیم نیستن!
همه چی عوض شده!
حتی کتابها!
فقط مجموعه ی وابسته به خودشون رو میفروشن...انتشارات بنیاد حفظ آثار و ...(نگم بقیشو دیگه؟!)
بعدها شنیدیم بیرونشان کردن!!! از طرف بنیاد البته!
الان شده یه فضای سرد و کاملا رسمی و اداری...
صریر...کتاب فروشی کوچکی بود در خیابان انقلاب...رو به روی دانشگاه تهران...
پس کی رحمائ بینهم؟...زمان زیادی نمونده
من حق المومن علی اخیه المومن ان یشبع جوعته و یواری عورته و یفرج عنه کربته و یقضی دینه فاذا مات خلفه فی اهله و ولده.
عنه عن علی ابن الحکم عن عبدالله بن بکیر الهجری عن بن خنیس عن ابی عبداالله قال قلت له ما حق المسلم علی المسلم قال له سبع حقوق واجبات منه حق الا و هو علیه واجب ان ضیع منها شیئا خرج من ولایه الله و طاعته و لم یکن لله فیه من نصیب قلت له جعلت فداک و ما هی قال یا معلی:
انی علیک شفیق اخاف ان تضیع ولاتحفظ وتعلم ولاتعمل قال قلت له لا قوه الا باالله قال ایسر حق منها ان تحب له ما تحب لنفسک وتکره له ما تکره لنفسک
والحق الثانی ان تجتنب سخطه و تتبع مرضاته و تطیع امره
والحق الثالث ان تعینه بنفسک و مالک و لسانک و یدک و رجلک
والحق الرابع ان تکون عینه و دلیله و مرآته
والحق الخامس ان لا تشبع و یجوع و لاتروی و یظما و لاتلبس و یعری
والحق السادس ان یکون لک خادم و لیس لاخیک خادم فواجب ان تبعث خادمک فیغسل ثیابه و یصنع طعامه و یمهد فراشه
والحق السابع ان تبر قسمه و تجیب دعوته و تعود مریضه و تشهد جنازته و اذا علمت ان له حاجه تبادره الی قضائها ولاتلجئه ان یسالکها و لکن تبادره مبادره فاذا فعلت ذلک وصلت ولایتک بولایته و ولایته بولایتک
منبع حدیث : اصول کافی
متن عربی رو ترجمه نکردم تا حین این عمل خدای نکرده تحریف کلامی پیش نیاد و شبهه ای ایجاد نشه.
غربیها معتقدند و صراحتا اعلام میکنند که روابطشون جز بر مبنای کسب منفعت نیست.یعنی با کسی ارتباط برقرار نمیکنند مگر اینکه سودی برایشان داشته باشه.
ما چی؟
گرچه هنوز جسارت اعلام این حرف رو نداشتیم اما در عمل غیر از این رفتار نکردیم.
اگه این طور نبود باید:
کسی تنهاییش رو با سکوت فریاد نمیزد...
قطره اشک بی کسی از چشمان جاری نمیشد...بدون نوازش دستی که به یه صورت بارونی آفتاب هدیه کنه.
میشه غم غربت رو از تو نگاه مردم دید...میبینیم...میفهمیم...اما بی اعتنا از کنارش عبور میکنیم...
مثل من...
من که تنهاییش رو نخواستم حس کنم...نیازش به دوست داشتن و مهرورزی...
و او بر سبیل کلفت نامردی تکیه کرد که جز ارضای هوس...
خودم شنیدم که به یه مونث بخت برگشته تر از آشنای من حرفهایی از جنس دروغ و با پوسته ی محبت زد...
و او دید...خنده ی تلخی زد و سوخت...
اما باز هم دلش به دنبال اوست...چاره ای نمیبیند...حصار تنهاییش را بدجایی شکست...نمیتواند خود را رهاکند...صداقت عشقش را به کم بهایی فروخت...
و مقصر همه ی اینها من بودم...
اگر زودتر از صدایش میکردم : دوست عزیزم!

پیامک امام رضایی
زنگ!
اس ام اس!
بدو بیا!...فلان چیزو برام بیار!...کاری که قرار گذاشتیم یادت نره!...
هراز گاهی هم یه جمله ی قشنگ...یا یه لطیفه...
البته این اس ام اس ها سیستم ارسال همگانی(فارسی رو پاس داشتم مثلا!) داره!
نمیشه یه مدل دیگه هم تصور کرد؟
مثلا:
سلام...(اسم مخاطب) عزیز!
میخواستم حالتو بپرسم.خوبی؟...
دلم برات تنگ شده بود...
برای دلتنگی لازم نیست یک ماه از آخرین دیدار یا آخرین صحبت گذشته باشه...میشه بعد از یه روز هم دلها برای همدیگه آنقدر بتپه که دوری رو سخت کنه...نمیشه؟
یه حدیث از امام رضا(ع) شنیدم درمورد ارتباط با مومنین...وظایف ما نسبت به دیگران.(منبع رو نمیدونم.آقای بانکی نقل کردن.هرکس اطلاعی داره لطفا بگه) مضمونش این بود که:
تو باید براش مثل ساق پا باشی...
بهت تکیه کنه...
نکنه یه وقت درد داشته باشه نفهمی...
تنهاییشو ببینی و بی تفاوت رد شی...
چه قدر به این فرموده عمل کردیم؟!

پی نوشت: امروز تو وبلاگ سلمان یه مطلبی رو درمورد امر به معروف دیدم.من فکر میکنم برای این کار باید مخاطبمون رو """از صمیم قلب""" دوست داشته باشیم.این قدر برامون عزیز باشه که نتونیم نسبت به سرنوشتش بی تفاوت باشیم...و بهش ثابت کنیم که این محبت چه قدر بی اندازه است...اون وقته که میشه امیدوار بود طرف مقابل ما و عشقمون رو باور میکنه...به حرفمون ایمان میاره...
باز شاکی شدم
من نمیدونم خودم احتیاج به خونه تکونی دارم یا تلویزیون؟!
مردیم بس که اشتباهات مفتضحانه( بخونید سوتی!) دیدیم.
چندی پیش یعنی همین شنبه یه سریال پخش شد که اسمش...فکر کنم سایه های تاریکی بود.اون وسطا پسره از رویت چهره ی دختره به وجد میاد و به مثلا خواهرش میگه : " نگفته بودی خوش بر و رو هم هست!!!! " آمپر ما هم (از سر تحجر گمانم) رفت بالا...
مگه قرار نیست تو رسانه ی ملی باشی؟! آموزنده ی علم و فرهنگ؟! چرا به منه جوون یاد میدی عشق یعنی نگاه؟! هرکی عاشق(هرچند این واژه برای این رفتار زیاده) میشه از سر یک نگاهه؟ همین کافیه تا بفهمی آخر داستان به مبارکه ختم میشه.
ما از جوونا انتظار داریم بی جنبه بازی در نیارن و ...اما این کارهارو تو تلویزیون موجه جلوه میدیم.(یه تذکر مهم :به عقیده ی بنده این جعبه ی جادویی هرچه قدر بد عمل کنه چیزی از وظیفه ی من و تو کم نمیشه.این طوری نیست دو روز دیگه هر خبطی خواستیم بکنیم بعد بگیم اینا که چیزی نیست! تلویزیون هم این جوریه.)
اما شاخ کردن یه عده:
این همه خواننده ی نوظهور همه از صدقه سری تو هستن! هی برای هرجشن ملی و مذهبی برنامه کم میاری ۴تا خواننده دعوت میکنی که چی؟ یادم نرفته برای شهادت حضرت زهرا(س) این قدر آهنگ شادمهر رو گذاشتی که همه رو خسته کردی.دو روز دیگه اینا به کمک تو برای خودشون کسی میشن.اون وقت میتونی جلوشونو بگیری؟ نمونش فرزاد حسنی که آدم خاصی نبود.اما تو اینقدر بزرگش کردی که...کی جرات داره به ایشون بگه بالای چشتون ابروه؟!
از آهنگ که بگذریم میرسیم به کج سلیقگیه جناب عالی نسبت به مداحان...برای اینکه یه تیکه نوحه پخش کنی از ۱۰۰ نسل اون ور تر این بنده خدا رو چک میکنی که نکنه خدای نکرده نماز صبح یکیشون قضا شده باشه! ببینم برای بازیگرات هم همین قدر وسواس به خرج میدی؟!
الحمدللله! سینه زنی هم حرامه.مخصوصا زمانی که یه کوچولو تند بشه.تو قسمت آخر سینه زنی های بیت رهبری رو هم نشون نمیدی!(رو رو برم هی!)
بماند که مرگ همه تسلیت داره اما خبر فوت یه مداح که همه میشناسنش رو هم اعلام نمیکنی!
یه چیزی بگم و تمومش کنم.اون روزی که مداح قطری رو دعوت کردی بسی شگفت زده شدم.تو و این حرفا؟! از اون عجیبتر مصاحبه با همسرش بود! مجری شما از خانومشون پرسید: شما چه جوری با حاج آقا آشنا شدید و ازدواج کردید؟!!!!! دیگه داشت شاخهام در میومد...
یعنی تو این چند سال ما یه پیر غلام نداشتیم که تو دعوتش کنی و ازش ۴تا سوال غیر کلیشه ای بپرسی؟ چرا خودمونو دست کم میگیریم؟...نکنه باز مرغ همسایه غازه؟!...(البته من به مرثیه های جناب قطری خیلی علاقه دارم.این صحبتها من باب مقایسه بود نه نادیده گرفتن لیاقتهای ایشون)

من که نیازی به اعتقاد تکونی ندارم!(آخر اعتماد به نفس)
تو برو یه فکری به حال خودت کن...
انت فی قلبی...مولا مولا...ضامن آهو
آقای من...
میدونم بدم...سیاهم...پر از گناه...
میدونم شما عزیزید و دوست داشتنی و صبور...صبور از اینکه منو با همه ی اشتباهات دعوت کردین اما من...
خودتون خوب میدونید چه قدر بی قرار حرمم...دلم تنگه ضریح باصفای شماست...
میدونم تقصیر خودمه...خودم گفتم نمیام...آقا جان التماستون می کنم این جسارت منو ببخشید...
خودتون بهتر از من میدونید نمیتونستم اشتیاقشو برای زیارت شما نادیده بگیرم...شایستگی این سفر برای او بود نه من...و میدونم شما هرکسی رو با تاخیر دعوت میکنید برای بیشتر کردن عطش عشقش به شماست...
تا زمانی که زیارت قسمتش نشه منم نمی تونم بیام...به مادرتون زهرا (س) قسم نمی تونم ...تحمل ندارم باز بگه خوش به حالت...آتیش میگیرم وقتی این جوری حرف میزنه.مولا جان شما شاهدید که آخرین زیارت...بدون او...چه قدر پیرم کرد...
دعا میکنم...عاجزانه التماستون میکنم قسمتش کنید...دلش خیلی وقته شکسته...

پی نوشت:چه قدر صحن طلاییو دوست دارم.وقتی میرم زیارت اول میرم جلوی ضریح و سلام میکنم.بعدش میام تو این صحن جلوی گنبد طلایی میشینم و با امام رضا(ع) حرف میزنم...دلم باز تنگ شده...
غصه نخور بالاخره این روزا تموم میشه
آخر مهمونی...قسمت جالبش( میشد که جالب انگیز ناک بشه اما نشد) یعنی مبحث پرطرفدار شام...و سکوت و لقمه های پی در پی که روانه ی شکم میشد وقتی همه نشسته بودن مادرش بی مقدمه بهم نگاه کرد و گفت:
همش تقصیر توست که بچم درس نمیخونه! از وقتی با تو میگرده این جوری شده!!!
من متحیر تر از همیشه...
-دربرابر نگاه غضب آلود خانواده(با این معنا که هرچی میشنوی حقته.صدبار گفتیم کار خودتو بکن.گلیم خودتو از آب بکش بیرون.چیه این قدر جوش دیگرونو میزنی؟! اینم نتیجش...)
-در برابر تمسخر یه عده که همیشه دنبال همچین فرصتی هستند...
فقط خندیدم...بماند که عجب تصنعی بود این لبخند...
تب داشتم انگار...روزها پشت هم جلوی چشمانم حرکت میکرد...هر هفته با فرزند این مادر عزیز تماس می گرفتم تا هم جویای حالش باشم هم درمورد درس خواندن صحبت کنیم.(همون تزریق انگیزه و روحیه)
مادر عزیز چرا نمی خواستی حقیقت را قبوا کنی که تشویش دلبند تو(فقط اون روز جلوی ما دلبند شده بود.حرفهای زننده ی مادر به فرزندش را همه خبر دارند) به خاطر جو ناآرام خانواده است...به خاطر جنگ اعصابی است که شما و پدرش به راه می اندازید...
اون روز بین همه ی دل شکستگیهام یه چیز از همه برام مهمتر و دردناک تر بود...خجالت او که از حرفهای مادر سر به زیر انداخته بود...و او خوب می دانست که آن قدر دوستش دارم که این قصه ها احساسم را اندکی تغییر نمیدهد...
حالا ۳ سالیست که از آن ماجرا گذشته...و هنوز عشق ما پابرجاست...

پی نوشت ۱: واقعا نمی فهمم این چه دنیای نکبت باریه که ما داریم؟ دریغ از ابراز محبت کردن...اما چرا مانع محبت دیدن میشیم؟...نمی فهمم...بی دلیل آن هم از نوع دنیایی و قابل درک برای حسابگران نمیشه علاقه ای وجود داشته باشه؟...
پی نوشت۲: کوچه ی علی چب برای تو و امثال تو جای مناسبی است همه چیز را که نباید صریح گفت...وادی عشق بالاتر از کلمات است...هر چند به نظرم تو آنقدر باهوش هستی که این معادلات ساده را دریابی اما خودت نمی خواهی که بفهمی...
پی نوشت ۳:
دل من گرچه کنون بشکسته
جبران میکنم آن را با عشق
با محبت با مهر
گر دوباره دل من بشکند اما چه کنم؟
که دگر جایی نیست روی آن
تا کسی بندزنی
چینی دل بند زند
شاعر:نیاز عزیزم
چه قدر کم گفتیم: "دوستت دارم"
شروع کن به نوشتن...
۱- بنویس اسم افرادی رو که دوستشون داری...
۲- حالا این بار نوبت اوناییه که دوستت دارن...
۳- آخرش هم اسامی مشترک رو یادداشت کن...اونایی که هم دوستشون داری و هم دوستت دارن...
این سه تا رو با هم مقایسه کن.چه نتیجه ای میگیری؟
تو چه جوری بهشون ثابت میکنی دوستشون داری؟
اونا چه طور خودشونو بهت نشون میدن؟
اگه یه روز به رفیقت زنگ بزنی و ازش بخوای کاری برات انجام بده و او بهونه بیاره چه کار میکنی؟ اگه یه ماه بعد این اتفاق تکرار بشه و این بار دوستت باشه که از تو تقاضای کمک کنه چی؟ براش انجام میدی یا تلافی میکنی؟

اینا سوالهاییه که دلم میخواد از خودم بپرسم.اگه تو هم خواستی از خودت بپرس...
پی نوشت : میخوام به سازمان آمار و کنترل جمعیت پیشنهاد بدم این قدر با افزایش جمعیت مقابله نکنه.مشکل ما اینه که تعدادمون کفاف ابراز محبت رو نمیده.۷۰ میلیون برای این کار کمه! فکر کنم بین چینیها با این همه جمعیت مدام عشق و علاقه مبادله میشه.این طور نیست؟!
وطنم...پاره ی تنم...
حضرت امام خمینی(ره):
ریشه ی تمام اختلافاتی که فاقد هدف مشخص و مقدسی باشد به حب دنیا بر می گردد.....اگر تمام پیامبران الهی امروز در یک شهر گرد آیند ، هرگز با هم دوئیت و اختلاف نخواهند داشت ، زیرا هدف و مقصد یکی است ، دلها همه متوجه به حق تعالی خواهد بوده ، از حب دنیا خالی است.
پی نوشت ۱: گزارش یک روز میزگرد:
مهدی کوچک زاده: حاضر
الیاس حضرتی: غایب
لاله افتخاری: حاضر
سهیلا جلودارزاده: غایب

رفته بودم دریک جلسه ی پر شور سیاسی شرکت کنم.رفته بودم تا منازعات شما رو بشنوم...تا مناظره کنید و من قضاوت کنم...
اما شور و هیجان من اندکی طول نکشید...آقای حضرتی برایشان کاری پیش آمد و خانم جلودارزاده هم مانند آقای حضرتی یکباره دچار سانحه(از نوع خیر ان شاء الله) شدند و تشریف نیاوردند!
مدعیان مناظره چرا گاه و بیگاه از گفتگو طفره میروند؟ حتما ذهن ناقص من اشتباه کرده.ایشان میخواستند بیایند اما قسمت نشد.
پی نوشت ۲: بیژن نوباوه کاندید شد و علی رغم باور برخیها رای آورد.علیرضا دبیر و سردار طلایی هم دو نمونه ی دیگر از شورای شهریها برای اصولگرایان منتخب تا بدانید مردم به کسی آری میگویند که اعتمادشان را جلب کرده باشد...که کارنامه اش تجدیدی نداشته باشد...مراقب باشید حضورتان درخانه ی ملت صرفا جهت مطالبه ی حقوق مردم و خدمت به جامعه باشد...ارزشهای انقلاب را فراموش نکنید.چون ما هوشیارانه نمایندگانمان را زیر ذره بین کنترل میکنیم.یادتان باشد این قصه را پایانی نیست و اگر راه را اشتباه روید انتخابات دیگری هم هست و شما نیازمند جلب اطمینان ما خواهید بود...همیشه...اگر در خط امامید سخنان ایشان را به یاد داشته باشید...حب دنیا...

پی نوشت ۳: من با وجود تموم مسائل و نارسائیها رای میدم تا سرنوشت کشورمو خودم تعیین کنم.یقین دارم ماییم که باید میهنمونو بسازیم و تک تک مشکلاتو حل کنیم.فقط کافیه هر کس در هر جایگاهی که هست وظیفشو بشنسه و بهش عمل کنه.انتظار یک قدرت خارجی نتیجه ای جز نابه سامانیهای موجود در عراق و افغانستان نخواهد داشت.
دگر نفسی نمانده

قدیمترها تو کتاب تعلیمات اجتماعی میخواندیم "خانواده مهمترین رکن اجتماع است" من ساده از کنار این جمله عبور کردم...حتی خندیدم به این حرفهای تکراری...آن روزها نمی دانستم حقیقت جز این نیست.
بدتر از همه قرآن را هم نفهمیدم...این همه اصرار به تقویت این بنیان محکم...سوره ی نور را که سوره ی خانواده است خواندم اما ساده از کنارش عبور کردم...
اما امروز...
امروز خوب میدانم که سلام بی جواب یعنی چه...
چه زود فاصله ها دورمان کرد...
تنها گفتگویمان شد: ناهار خوردی؟!...بیا قرصهاتو بخور!...چه قدر حرف داشتم برای گفتن...چه قدر گفتم و اعتنایی نکردی...
هوای خانه مان سرد شده...تو که میدانستی من سرماییم! پس چرا؟...
اگر مرا باور نداری...اگر شک ذره ذره وجودت را گرفته...ومن متهمتر از همیشه...اگر...
من به خود حق نخواهم داد اندکی از عهدم با خدا بکاهم و فردی نخواهم شد که تو با تردید از من در ذهنت ساختی...
و میترسم از فردا...
پی نوشت:تو را قسم میدهم تا کنارم باشی...تو تنهایم مگذار...چون همیشه فرمانده قلبم باش...



